قسمت ۱۵۷۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۷۷ (قسمت هزار پانصد و هفتاد و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
دم غروب همه ی بساط روضه حاضر بود و جماعت جذامیا هم جمع شده بودن دور حوض. اومدن منو صدا کردن که همه چی حاضره، تشریف بیارین کل مریم!
رفتم. حلیمه و شاباجی هم زیر کَتهام رو گرفتن و بردن تا دم حوض. نشستم لب حوض، اون دوتا هم یکیشون نشست چپ و اون یکی راست. ننه گلابتون هم به محض نشستن من یه صلوات چاق کرد و بعدش هم یه مشت اسفند ریخت رو منقلی که دستش بود و دودی راه انداخت که چشم چشمو نمیدید. هنوز روضه رو شروع نکرده همه افتاده بودن به اشک و سرفه. کنار من که رسید و یه مشت اسفند دور سرم گردوند یواشکی گفتم: مجلس چشم و نظر نیست که ننه داری مشت مشت اینا رو میریزی رو زغال. قرار بود میون روضه یکم اسفند رو دور بگردونی. برو بشین تا همه رو تار و مار نکردی و فراری ندادی. حرفهایی هم که تو اتاق بهت زدم یادت نره.
نیشش وا شد. گفت: حواسم هست کل مریم. تو کارت نباشه.
رفت نشست و روضه رو شروع کردم. روضه ی طفلان مسلم! بی مناسبت بود، ولی تنها روضه ای بود که خوب بلد بودم بخونم و میدونستم که میتونم اشک جماعت حاضر رو خوب دربیارم که ثواب بیشتری ببرن.
وسطهای روضه که رسید کسی نبود که چشمهاش پر نباشه! از گریه ی اونها خودمم اشکم دراومده بود و شور و حالم بیشتر شده بود و هرچی به زبونم میومد میگفتم که شور مجلس بیشتر بشه و نخوابه.
همون موقع بود که یهو گلابتون از جاش بلند شد و شروع کرد به خوندن و زدن به سر و سینه: مولا حسین جان، مولا حسین جان….
بقیه هم پشتش دم رو گرفتن و شروع کردن به سینه زدن. گلابتون هم که مث ابر باهار اشک میریخت شروع کرد به سر و سینه زدن و یهو یه جیغ بلندی کشید و از حال رفت!
اونایی که دور و برش بودن شروع کردن به جیغ و فریاد. عبدالجبار خودش رو رسوند بالا سر گلابتون. با چوبدستم جمعیت رو پس کردم و رفتم جلو. گلابتون داشت خس خس میکرد. درست مث ظهر. بقیه رو پس کردم و صورتم رو بردم کنار صورتش. یواش گفتم: خوب بلدی تیارت در بیاری!
لای چشمش رو واز کرد و نگاه معنی داری بهم انداخت و باز چشمش رو بست و شروع کرد به خس خس کردن.
بلند شدم و گفتم: حالش خوش نیس. ببرینش تو اتاقش. دورش رو خلوت کنین. خودم میرم بالاسرش. ایشالا که به حق حاجت دهنده ی همین روضه، چیزی نباشه و زودتر سر پا بشه. اجرتون با اون دو طفل شهید.
چندتایی کمک کردن و گلابتون رو بلند کردن بردن توی اتاقش. عبدالجبار هم بود. رفتم بالاسرش و بقیه رو از اتاق بیرون کردم و در رو بستم.
گفتم: کسی نیس. دیگه نمیخواد تیارت دربیاری. تمومه.
لای چشمش رو واز کرد و گفت: انگاری عبدالجبار هم اومده بود کمک. هان؟ درست دیدم؟
گفتم: آره بود.
نیشش واز شدو گفت: چشمام بسته بود ولی از لاش یه چیزایی دیدم تو تاریکی.
گفتم: خودت رو بزن به غش. من میرم با عبدالجبار حرف بزنم.
چشمک زد و بعد جفت چشماش رو بست.

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *