قسمت ۱۵۶۸

🔴اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۶۸(قسمت هزار و پانصد و شصت و هشت)
join 👉 @niniperarin📚
هنوز خیلی از خوشیمون نگذشته بود که یکی از اون پشت و پسلها با صدای گرفته ی دورگه داد زد: آهای جماعت یزیدی تخم مول، جمع کنین این بساط مطربیتونو. همه تون از طایفه ی شمر ذی الجوشنین. الهی کمرتون دوتا بشه و دستتون شقه. خود شمر هم سر ظهر وقت اذون وایساد به نماز، شماها بساط بزن و بکوب راه انداختین؟ خیر نبینه باعث و بانیش…
جمعیت کوچه داد و پیرزن، عصا زنون و دولا دولا اومد جلو. ننه گلابتون بود و عبدالجبار هم که اتاقش چفت اتاق اون بود دستش رو گرفته بود محض کمک و خودشیرینی. اومدن جلو تا رسیدن کنار حوض. از اولی که اومده بودم تو این جذامخونه میشناختمش دورادور. پیدا بود گنده دماغه و پاچه گیر، واسه همین هیچوقت خیلی بهش نزدیک نشده بودم و رو نداده بودم که بخواد تو کارم دخالت کنه. شنفته بودم که همیشه ی خدا یا داره غر میزنه یا وقتایی که بقیه از زبونش در امونن داره زیر لب یه چیزایی میگه. بقیه میگفتن ذکر میگه! یه چشمش کور بود. نه از خوره، که از اول کور بوده. جذام یه پر دماغش رو برده بود. میگفتن یه گوشش هم برده، ولی من ندیده بودم. چون همیشه چارقد سفید چرکی مینداخت رو سرش که باعث میشد چیزی از سر و صورتش پیدا نباشه درست.
رو کرد به اونی که داریه دستش بود و گفت: الهی به حق همین ساعت دستات قلم بشه. چمچاره ی مرگ بکنین و خناق بگیرین که عوض گفتن حی علی الصلواه، حی علی الغنا سر دادین…
یکی از اونایی که وسط حوض وایساده بود رو کرد بهش و گفت: تو که قراره بمیری و فکر عذاب آخرتتی برو دست نمازت رو بگیر و بکپ تو لونه ات، تو گوشت هم پنبه بذار که نشنفی. چه کارت به بقیه اس؟ نه تو رو تو گور ما میذارن نه ما رو تو گور تو. از بس اخلاقت سگه عزرائیل هم حالش بهم میخوره بیاد طرفت که یهو پاچه اش رو نگیری، وگرنه تا حالا صدباره قبض روحت کرده بود. برو ننه بذار به کارمون برسیم.
عبدالجبار داد زد: ببند تا نیومدم برات ببندمش. تو گه میخوری از گل نازکتر به ننه بگی. همینه که اینجا گرفتاریم و خوب بشو هم نیستیم. از بس گناه میکنین ما هم گرفتار شماییم. اینجا شده لونه ی شیطون…
ننه گلابتون داد زد: الهی آتیش به ریشه ی عمرتون بگیره که حرمت من سید رو نگه نمیدارین. جدم به کمرتون بزنه، الهی….
دیدم دست وردار نیس و داره یه بند ناله و نفرین میکنه. گفتم: چته ننه گلابتون؟ خواستن یه ذره خوش باشن که فکر و خیال این خراب شده از سرشون بره بیرون. خودمم شب روضه گرفتم که همه بیان اونجا و استغفار کنن بابت الان. خود خدا هم خوش نداره این همه چسناله کنیم شب و روز به درگاهش. یه ذره خوشی که عیب نیس!
رو گردوند طرف من و دقیق شد. گفت: تو کی باشی؟
شاباجی آروم گفت: چشماش نمیبینه. حالیش نیس داره با کی حرف میزنه.
بعد هم بلند گفت: این کل مریمه ننه گلابتون. دیگه همه کل مریمو میشناسن…
تا اسم منو شنفت گفت: دستم درد نکنه. کربلا رفته مون و روضه بگیرمون حالا شده متولی مجلس یزید؟ خوشا به احوالت. بگو شدم همخونه و همدست شیطون رجیم…
عصام رو ستون تنم کردم و پا شدم. گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *