قسمت ۱۵۶۲

🔴اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۶۲(قسمت هزار و پانصد و شصت و دو)
join 👉 @niniperarin📚
خندیدم و گفتم: بچه شدی ننه؟ مگه عقلمو از دست دادم که مالی که حق توئه واسه اش این همه صدمه دیدی رو همینطوری بذارم کف دست آقات؟ اول اینکه خواستم تو بری یه جای دیگه چون میدونم طاقتش رو نداری و اگه اینجا باشی به هر طریقی شده میخوای بری سراغ طلاها و اگه کسی تو کمینت باشه حتمی جاش رو پیدا میکنه و از چنگت در میاره. چند روز بری بیرون شهر خیالت راحت تره. آبها که از آسیاب افتاد میای و سر حوصله طلاها رو از زمین میکشی بیرون. دویُم اینکه خواستم آقات هم یکم به فکر بیوفته. یه ذره تو قبرستون تاب بخوره واسه اش بد نیس. هم کسی اگه تو کوک طلاها باشه جردت نمیکنه جلوی اقات و آدماش بره اونجا رو بگرده، هم اینکه خودش چندتا قبر و مرده ببینه ممکنه به فکر بیوفته و حالیش بشه خیلی نچسبه به مقام و منصبش، بلکه زودتر تو رو گذاشت جای خودش و شدی خان. اونوقت دیگه با طلاهایی که داری، تو مقام خانی میتونی پادشاهی کنی تو این شهر ننه. من از اول هم آرزوم این بوده که تو رو تو لباس خانی ببینم و همیشه خیالم ناراحت بوده از اینکه نکنه من نباشم بعدا و تو در بمونی. اینطوری منم خاطر جمع میشم و دیگه چیزی از خدا نمیخوام تو این دنیا!
خسرو نگاهی با دلسوزی بهم انداخت و گفت: همیشه جای ننه ام بودی دایه. حتی نگرونیات هم برام بیشتر از اون بوده و هست. خدا اونو بیامرزه و تو رو عاقبت به خیر کنه. باشه. بازم میگم هرچی تو بگی. میدونم که صلاحمو میخوای…
اشکی که تو چشمام حلقه زده بود با این حرفش شره کرد رو گونه هام. گفتم: برو ننه، خدا به همرات..
فرداش آفتاب که زد، سر و کله ی قوزی پیدا شد. برزو خان دستور داد چندتا آدماش حاضر بشن که همراهش برن به قبرستون. به قوزی هم گفت جای خسرو خان، خودش میاد که پی کارش رو بگیره. اونو فرستاد که زودتر بره و خودش و آدماش هم بعدش رفتن. منم بعد از اونا از عمارت زدم بیرون و خودمو رسوندم به قبرستون.
خان والا سوار اسبش میون قبرها جولون میداد و به آدماش دستور میداد کجا برن و چه کار بکنن. منم یه چادر انداختم سرم و کشیدم تو روم که کسی منو نشناسه و رفتم توی قبرستون یه جایی میون غسالخونه و قبر پیرزن که هردو جا تو دیدم باشه نشستم سر یه قبر. ولی خبری از قوزی نبود. حتم داشتم اونم یه جایی کمین کرده و داره برزو خان و آدماش رو میپاد ببینه چیزی پیدا میکنن یا نه.
یکی دو ساعتی گذشت و برزو و آدماش بیخود اونجا چرخ میزدن و خودشونو خسته میکردن. پیرزن بیچاره هم سر قبرش هیچکی نبود. سوت و کور. انگار نه انگار که همین دیروز خاکش کردن. بالکل همه ی اون کسایی که دیروز داشتن خودشونو جر میدادن و پنجه به سر و روشون میکشیدن فراموشش کرده بودن. حتی نکرده بودن یه نعلبکی ترحلوا بیارن سر قبرش که یه بنده خدایی لااقل فاتحه براش بخونه!
البته من خوشحال بودم که کسی طرف این یه قبر نمیره. اینطوری خیالم جمع تر بود.
نزدیک ظهر بود و برزو آدماش کم کم خسته شده بودن و میخواستن دیگه بساطشون رو جمع کنن و برن که یهو دیدم چند تا سوار از در قبرستون اومدن تو…
نایب السلطنه بود و آدماش، کنار دستش هم همون گزمه ای که دیروز تا سر حد مرگ کتک خورده بود از مردم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *