قسمت ۱۵۶۱

🔴اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۶۱(قسمت هزار و پانصد و شصت و یک)
join 👉 @niniperarin📚
برزو خان نگاهی به خسرو انداخت و گفت: مگه حالیت نشد حلیمه چی داره میگه؟ طلایی تو کار نیست! میخواد خفتت کنه و خفَتت بده و بعد هم جونت رو بگیره و همونجا تو قبرستون سر به نیست کنه که کسی ملتفت نشه. اومده محض انتقام.
خسرو با نگاهی غرید بهم. گفت: اینا رو ملتفت شدم خان والا. منظورم اینه که بر فرض، گیریم که این پیرمرد قوزی راست گفته باشه و راستی راستی چند مشت طلا داشته باشه تو قبرستون تکلیف چیه؟ اونوقت طلاها هم از دستمون رفته!
تا برزو بیاد فکر کنه گفتم: خیالیت نباشه ننه. گیریمم که اینطور باشه که میگی. آقات ماشالا برگ چغندر که نیس! خودش یه عمری خان بوده و کلی زخم خورده تو نبرد با این و اون. دست به گشتنش هم که خوبه. چم و خم کارو خوب بلده. یادت نیس چند بار دنبال این پاپتیا که میگشت راه افتاد اینور و اونور و کل این شهر و چند شهر اینور و اونور رو گز کرد محض دلدادگی؟ خوبه خودتم چندبارش رو همراش بودی. برزو خان جایی نمیخوابه که زیرش آب بره. اگه حرف این مرتیکه درست باشه برزو خان طلاها رو پیدا میکنه!
خسرو چشماش گرد شده بود و ملتفت نبود میخوام چکار کنم. برزو سرش رو گرفت بالا و بادی به غبغب انداخت و گفت: ملتفت نشدم حلیمه، تو الان داری تعریف ما رو میکنی یا داری زخم زبون میزنی؟ حتم دارم که دومیه چون همیشه این زبون درازت نیش داشته!
گفتم: حرفایی میزنین خان والا! حالا بیا و خوبی کن. اینم محض تشویق. هی به این خسرو خان گفتم که اخلاق شما به آقات رفته. باورش نمیاد. ماشالا خانزاده هم مث خودتون به وقتش همینطور دستمزد آدمو میده.
برزو سیگارش رو آتیش کرد و گفت: حالا گله گذاری بسه تو این اوضاع.
بعد رو کرد به خسرو و گفت: حلیمه راست میگه. تو چندتا سوار جنگی و زبده وردار راه بیوفت طرف دروازه و برو بیرون شهر یه جای مناسب کمین کن. منم چندتا رو ورمیدارم فردا، میرم تو قبرستون سراغ این پدرسوخته ی قوزی. قضیه معلوم میشه بالاخره.
خسرو با بی میلی قبول کرد و اومد بیرون. پشت بندش منم پا شدم. برزو گفت: حلیمه، پسرتم مث خودته، هم سرتقه، هم عقل درست حسابی نداره، یه تخته اش کمه. سیاست نداره، اگه خدای نکرده یه روزی من زودتر از تو نبودم، بپا این عمارت و نام و نشون طایفه ی ما رو به فنا نده. همینشم که شده سردار خدا میدونه به چه طریقی بوده!
میدونی خواهر، در عجب بودم از این فکر برزو! خودش کمتر از خسرو حالیش بود و سرش تو حساب کتاب بود. نصف عمرش رو پی زنها دویده بود و حالا خیال میکرد خیلی عقل و سیاست درست و حسابی داشته.
هیچی نگفتم بهش. سرمو تکون دادم و اومدم بیرون. از راهرو که در اومدم خسرو جلوم سبز شد.
با توپ پر گفت: اصلا خودت میدونی داری چه کار میکنی دایه؟ هدفت همین بود که اون طلاها رو از چنگ من دربیاری و مفت و مسلم بذاری تو دومن آقام؟ همینو میخواستی؟ پس واسه چی این همه منو دنبال خودت کشوندی این چند وقت؟ هرچی گفته بودی یادت رفت؟
خندیدم و گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *