قسمت ۱۵۶۰

🔴اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۶۰(قسمت هزار و پانصد و شصت)
join 👉 @niniperarin📚
گفت: باز چه خبر شومی آوردی زن؟ جلد بگو برو کارمون مهمه.
گفتم: راستش خان، همین الان یکی از ولایت خبر آورد که صالح بیک، همون دزد بی همه چیزی که سردار خسرو باعث شد گیر بیوفته از دست نظمیه فرار کرده و کمر بسته به انتقام از خسرو خان! حالا با چه تمهیدی میخواد خودشو برسونه تو عمارت خدا میدونه!
برزو چشماش گشاد شد و خسرو با تعجب به من نگاه کرد. برزو گفت: کی این خبرو آورده؟ مطمئنی از حرفی که میزنی؟
گفتم: آره والا. یکی از همون اهالی تازه ی ولایت که همونجا هم دیده بودمش خبر را آورد.
گفت: کجاست؟ بگو بیاد ببینم حرف حسابش چیه؟
گفتم: والا ترسیدم بگم بیاد تو. تو این زمونه که دیگه نمیشه به کسی اعتماد کرد. گفتم خودم خبر رو میرسونم به خان. اونم خیال کنم رفت. دیدم که سوار اسبش شد.
خسرو هیچی نمیگفت و فقط نگاه میکرد. برزو رو کرد بهش و گفت: اصلا خیالیت نباشه. ترس به دلت راه نده. یه بار دستشون رو ریسمون بستی، اینبار ریسمون رو میندازی گردنش!
خسرو گفت: نه خان، ترس چیه؟ صالح بیک که عددی نیس!
براق شدم به خسرو و گفتم: چه ساده ای ننه! خیال کردی اینبار خودش تنهایی میاد؟ به یه بهونه ای میاد از عمارت تو رو میکشه بیرون و بعدش هم از یه جایی که خیال نمیکنی بهت ضربه میزنه.
برزو انگار متوجه ی چیزی شده باشه یهو گفت: نکنه این مردکی که اومده بود اینجا و وعده ی سرخرمن طلاهاش رو بهم میداد از طرف اون باشه؟
خسرو گفت: نه… اون پیرمرد قوزی که…
پریدم تو حرفش و گفتم: حتم دارم خودشه. از آدمای صالح بیکه. خواسته رد گم کنه که یه آدم علیل رو فرستاده اینجا.
برزو گفت: ای پدر سوخته. بایست از اول دستش رو میخوندم که یه ریگی به کفششه. فردا که برگرده پدری ازش در میارم که…
گفتم: اتفاقا برزو خان نبایست به رو بیارین. ولی بایست حواستون بهش باشه. جایی که اون نشونی میده نبایست رفت، یا اگرم رفتین باید جلدی بکشونینش یه جای دیگه که میدونین آدم دارین و دستتون وازتره.
خسرو گفت: دایه! چه کاریه؟ خب از اول مرتیکه رو میگیریم میندازیم تو سیاهچال و اینقدر میزنیمش تا جای صالح بیک رو لو بده!
براق شدم بهش. گفتم: حتمی یه چیزی میدونم که دارم میگم. اگه اونو به بند بکشین که صالح بیک بو میبره شما ملتفت شدین اینجاست و از یه راه دیگه ای یه در دیگه ای وا میکنه.
برزو گفت: مرتیکه میگفت چند مشت طلا گم کرده تو قبرستون! میخواست خسرو بره براش در بیاره. حالا میفهمم چی تو اون فکر پلیدش بوده!
گفتم: اتفاقا نبایست بذارین خسرو خان به هیچ عنوان بره طرف قبرستون. خسرو و چند تا مرد جنگی رو همراش بایست بفرستین یه ور دیگه و بگین از دربار امر کرده نایب السلطنه که بره اونطرف دنبال مقداری طلا که از دربار دزدیدن! اونم مجبور میشه بره جایی که خسرو هست.
خسرو با تعجب نگام کرد و گفت: اونوقت طلاهای تو قبرستون چی میشه؟
برزو خان نگاهی به خسرو انداخت و گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *