قسمت ۱۵۵۳

🔴اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۵۳(قسمت هزار و پانصد و پنجاه و سه)
join 👉 @niniperarin📚
بعد هم راهمو کشیدم و رفتم. دوید دنبالم و گفت: داری خالی میبندی که منو بکشونی دنبال خودت دایه. اگه پیدا کرده بودی وانمیستادی واسه چندتا چول سیاه باز یه مرده دیگه بشوری. من و آقام که خوب بهت میرسیم تو عمارت که چشمت پی این پولا و این کارا نباشه!
براق شدم بهش. گفتم: سگ باش، کوچیک خونه نباش! حالا دیگه منت حمالی و کلفتی که واسه تو و آقات کردم و میکنم هم سرمه؟ غیر از سالی یه دست رخت و لباس و شوم و ناهاری که اونجا بهم میدین چه گل دیگه ای به سرم زدین که خیال میکنی دنیا رو به پام ریختین و مشت مشت سکه تو جیبم کردین؟ اومدم مرده شوری کردم واسه ی تو، حالا شده مرده شوری واسه چندتا پول سیاه؟
پولهایی که واسه شستن مرده بهم داده بودن رو درآوردم و پرت کردم جلوش. گفتم: اگه خیال میکنی واسه اینه، بیا. باشه خیرات مرده ها! الان دیگه اینقدری پول دارم که عمارت آقات رو که بخرم هیچی، کلی نوکر و کلفت هم دور خودم جمع کنم و جای سالی یه دست، ماهی یه دست رخت تنشون کنم. اینطوری بلکه شما خانها و خانزاده ها یاد بگیرین که کلفت بی جیره و مواجب اجیر نکنین واسه دم دستتون. تو هم دنبال من دیگه راه نیوفت. مگه یادت رفته حرف چند دقیقه پیشت؟ گفتی هرچی هست مال خودم.
اول نیشش رو وا کرد و گفت: باز که عنق شدی دایه. حرفام که از ته دل نیس. یه حرفی زدم که از این حال در بیای تازه بدتر شدی؟ بعدش هم تو از یه سردار کتک خورده چه انتظاری داری دایه؟ بعد از یه شب تا صبح گشتن و دوتا قبر کندن و کبود شدن تنم انتظار داری زرتی حرفات رو قبول کنم؟ اگه حرفت راسته و نمیخوای بیخود منو بدوونی پس کو اون چیزی که اومدیم دنبالش؟
گفتم: تقصیر خودمه. بایست اونوقتی که دادنت دست من درست ادبت میکردم که حالا در نیای وسط قبرستون این حرفا رو بهم بزنی و انگ دروغگویی بهم بچسبونی. اون کتکی که حالا خوردی بایست خیلی سال پیش از خودم میخوردی! اگه درست ادب شده بودی حالا اینا ادبت نمیکردن!
ابروهاش گره خورد تو هم و حتم داشتم که زیر اون صورت خاکی و خونی حالا از عصبانیت سرخِ سرخ شده. گفت: خیال کردی کی هستی دایه که داری اینطوری با من حرف میزنی؟ انگاری یادت رفته من کی ام؟ بپا پات رو از گلیمت درازتر نکنی که همونطوری که ادبم کردی چشمم رو روی همه چی میبندم و حرمت کوچیک و بزرگی رو میذارم کنار.
از قبرستون اومدم بیرون و گفتم: تو خیلی وقته چشات رو بستی و خودت بی خبری. تا همینجاش هم که اومدی من کشوندمت تا حالا. چون برام عین پسر خودمی. وگرنه الان جای سردار خسرو خان، تهش شده بودی کدخدای بی جیره مواجب ولایت و سال به سال بایست به آقات حساب پس میدادی و دستت رو جلوش دراز میکردی. آره زبونم درازه الان چون بیشتر از تو و اون آقات، برزو خان، مال و منال دارم!
وایساد. بر و بر نگام کرد و گفت: اگه اینقدر خیالت جمع هست که بابتش وایسادی تو روی من، پس حتمی پشتت به چیزی گرمه. حالا که دستت خالیه ولی هرچی بوده توی غسالخونه بوده!
برگشتم نگاش کردم. یه کم مکث کرد و بعد جلدی برگشت و دوید طرف غسالخونه.
داد زدم: وایسا. چیزی اونجا نیس…
گوش نکرد و همونطور دوید.
خواستم برگردم عمارت ولی دلم نیومد خواهر. آخه بچه ام بود. همون همایون خانی که همه اش قربون صدقه اش میرفتم! طاقت نیاوردم. برگشتم و رفت طرف غسالخونه که یهو دیدم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *