قسمتهای ۱۵۴۶ تا ۱۵۴۸

🔴اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۴۶ (قسمت هزار و پانصد و چهل و شش)
join 👉 @niniperarin📚
گفت: ای پدر سوخته های نسناس دروغگو. جلدی بگین ببینم چه گهی میخوردین تو این قبرستون؟ غیر از اون قوز، سر جفتتون زائده اس رو تنتون. یالا حرف بزنین تا سرتون رو نزدم!!
خودمو کشیدم عقب و گفتم: چت شد یهو برادر؟ این عوض فاتحه خوندنته؟
قوزی دستش رو برد طرف بیلش که گزمه سر تفنگ رو نشونه رفت طرفش و رفت بیلش رو با پا پرت کرد دورتر توی سیاهی و گمش کرد.
با عصبانیت گفت: که تو اومدی سر قبر کبلایی فاتحه بخونی و اینم قبر بکنه؟ هان؟
گفتم: من آره. اینو نمیدونم. هرچی گفته پای خودش.
گفت: این قبر سلیمه باجی خاله زای ننه ی منه. حالا که دیدمش شناختم. خیال کردین میتونین سر من رو کلاه بذارین؟ من روزی صدتا مث شما پدرسوخته ها رو تو این شهر میبرم سر چشمه و تشنه برمیگردونم. زود بگین ببینم چه غلطی میکردین اینجا؟ نسبتتون با هم چیه؟ همدستین؟
با صدای لرزون گفتم: همدست چیه مرد حسابی؟ این قبر آشنای توئه؟
نگاهی به قبر انداختم و گفتم: خدا رحمتش کنه! شبه و تاریکی، چشام ندیده لابد اشتباه گرفتم. قبر کبلایی حتمی همین دور و بره.
یه نگاهی به دور و برم کردم و گفتم: نه اشتباه نمیکنم. همینه. حتمی چند وقت پیش که قبرستون رو ریختن به هم و قبرا رو زیر و رو کردن سنگش رو اشتباهی گذاشتن. من که سواد خوندن ندارم، رو حساب هر وقت میومدم اینجا، اینبار هم اومدم یه راست سر همین قبر.
گزمه یه نگاهی به قبر و دور و برش کرد، دید که خاکش آب و آفتاب خورده و سفت نیست. گفت: گیرم که تو درست بگی، این مرتیکه چی؟
گفتم: ما رو که تو قبر هم نمیذارن. حساب من و اون جداس. از خودش بپرس.
گزمه رو کرد به قوزی و با داد و تهدید گفت: یالا بنال…
قوزی زل زده بود بهش. گزمه دوباره داد زد: یالا بگو ببینم کجا داشتی قبر میکندی؟ زود نشونم بده تا خودم قبرت رو نکندم.
قوزی با خونسردی گفت: همینجا. پشت این بقعه. برو ببین.
خدا خدا میکردم که گزمه نذاره بره.
گفت: یالا. پاش بریم نشونم بدم. فانوس هم بگیر دستت. دست از پا خطا کنی فاتحه ات خونده اس.
قوزی فانوس رو ورداشت و راه افتاد. منم بلند شدم.
گزمه گفت: کجا؟ بشین همینجا تا برگردم.
گفتم: با این حالی که تو برام درست کردی میترسم از موندن. یا بذار همراتون بیام یا بذار برم به خونه زندگیم برسم.
یه نگاهی بهم انداخت و گفت: برو وانستا تا نظرم عوض نشده. وگرنه….
گفتم: خدا خیرت بده برادر. جوونیت رو برات نگه داره. باشه میرم!
هنوز حرفی نزده بود که تندی راه افتادم طرف در قبرستون. اونم یه داد کشید سر قوزی که برن و قبر رو بهش نشون بده.
اومدم بیرون و همونجا کمین کردم سر کوچه ای که دید داشت به پشت بقعه.
رفتن اون پشت و بعدش که صدای کو؟ کجاست؟ گزمه بلند شد، قوزی خواست در بره که گزمه با قنداق تفنگ خوابند توی قوزش و بعد هم دستهاش رو بست و راهش انداخت که ببرتش نظمیه.
فرز برگشتم عمارت و رفتم سراغ خسرو…

تا چشمش بهم افتاد گفت: معلوم هست کجایی دایه؟ دیگه سر گرونی میکنی با ما؟ اونوقتی که بایست باشی غیبت میزنه؟ من که تو کشاکش با آقام بودم و ملتفت نشدم اون مردکی که گفتی کجا خودشو گم و گور کرد، بعدش هم که مردم رو دک کردیم هرچی پی ات گشتم دیدم خیر، حلیمه خاتون نیست که نیست. بی وقت واسه ما گذاشته طاقچه بالا. اون مرتیکه هم که ملتفت نشدیم چی شد تو شلوغی و تاریکی دم غروب. حالا فردا چه بامبولی واسه مون پیاده میکنه تو این شهر، الله اعلم.
گفتم: راستی راستی که ایولا داری خسرو خان. خوابت سنگینه ماشالا! یه قوزی پیزوری رو بهت سپردم چند دقیقه نتونستی بپاییش.حالا تازه دو قورت و نیمت هم باقیه که من کجا بودم؟ دیدم بخوام معطل تو و اون آقای سرخوشت بشم، زبونم لال فردا که یه بلایی سرت آوردن بایست بشم جور کش زن و بچه ات. حالا هم وقت تنگه، بیخود وانستا به سین جیم کردن. بپوش بایست فرز بریم.
جایی که لم داده بود از این دنده به اون دنده شد و گفت: دیگه کجا بایست بریم شبیه؟ اون مرتیکه که حالا معلوم نیس تو کدوم سوراخی قایم شده. الانم نمیدونم چه خبرته ولی هرچی هست بذار واسه فردا صبح تو روشنایی. فردا هم روز خداست. روز رو که ازمون نگرفتن بخوایم تو این شب نکبتی با این حالی که امروز ازمون گرفته شده راه بیوفتیم اینور و اونور دور کوچه ها.
گفتم: دنده پهنی نکن خسرو خان. جور امشب تو رو من کشیدم یه بار. اون قوزی که گفتی مُرد. قصه اش طولانیه، پاشو تو راه برات میگم. ولی اگه همین حالا نجنبی، هفت تا کیسه طلا از دستت رفته. با یه کیسه اش میتونی چهارتای عمارت آقات و ولایتهاش رو بخری. چه رسه به هفت تا. مفت و مسلم الان همه چی تو چنگته. دیر کنی معلوم نیس دیگه صاحبش تو باشی!
اینو که شنفت مث اسفند رو آتیش از جاش جهید. چشمهاش گشاد شد و برق زد.
گفت: چی میگی دایه؟ داری به این بهونه از جا بلندم میکنی؟
گفتم: نه والا. راه بیوفت تا برات بگم.
تا برسیم قبرستون هرچی شده بود و دیده بودم واسه اش تعریف کردم. هرچی بیشتر میگفتم، قدمهاش تند تر میشد.
دم قبرستون که رسیدیم گفتم: حالا پیری قوزی تو چنگ نظمیه اس و اون کیسه ها هم یه جایی تو این قبرستون. بایست جلدی بگردیم، وگرنه ممکنه قوزی واسه رها کردن خودش از بند یه قولی به اون گزمه یا گزمه های دیگه تو نظمیه بده و اونا بیان پی کیسه ها.
گفت: آخه تو این تاریکی کجای این قبرستون رو بایست بگردیم؟ تو بقعه که نمیاد دوباره کیسه ها رو خاک کنه. وگرنه گندش در میاد که اون سه تا رو اونجا سر به نیست کرده. این همه قبر تازه زیر و رو شده هم اینجاها هست، اگه توی هر کدوم از اینا هم خاک کرده باشه نمیشه یه شبه کند و فهمید.
گفتم: بعید میدونم دوباره کیسه ها رو خاک کرده باشه. چون اگه راست گفته باشه بایست میبردشون پیش نایب السلطنه. اونجا هم اگه نمیخواست ببره و میخواست خودش ورداره و بزنه به چاک، بایست جایی باشه که زود بتونه ورشون داره و دم دستش باشه.
گفت: خوب؟ چه کار کنیم حالا؟ اونقدری خرفت نیست که بیاد بذاره یه جایی جلو چشم که من و تو بتونیم راحت پیداش کنیم.
گفتم: چاره ای نیس. بایست بگردیم. از میون قبرا و پشت درختها و بوته ها بگیر تا توی بقعه ها و زیر سنگهای لق. راه بیوفت، موازی هم میریم و نزدیک که اگه کسی رسید یا اگه پیدا شد زود اون یکی ملتفت بشه.
قبول کرد. شروع کردیم. تموم قبرستون رو گشتیم. ولی خبری از کیسه ها نبود که نبود. آفتاب که زد خسته و کوفته و نا امید نشستیم میون قبرستون. هنوز تهمون درست و حسابی به زمین نرسیده بود که دیدیم یه جمعیت با یه مرده رو دوششون لا اله الی الله گویان وارد قبرستون شدن و رفتن طرف غسالخونه که مرده رو بشورن.
من خسرو یهو همدیگه رو نگاه کردیم. گفتم: اونجا رو نگشتیم!
خسرو فرز بلند شد و منم به دنبالش. دویدیم طرف غسالخونه. تا برسیم، اونا هم رسیده بودن با مرده…

همراههای مرده داشتن تو سرشون میزدن، زنها چنگ مینداختن به صورتشون و میون مردها چندتایی ننه ننه میکردن. ملتفت شدم مرده زنه.
جنازه رو که رو دوش مردها بود گذاشتن زمین. یکی از مردها اشاره کرد به یه پیرزن و گفت: بگو زود غسلش بدن، خوبیت نداره مرده زمین بمونه.
پیرزن رفت سراغ چندتا از زنهایی که بیشتر از بقیه داشتن چنگ به صورت مینداختن و گریه و زاری میکردن. چند لحظه همونطور که اونا داشتن تو حال خودشون عزاداری میکردن باهاشون حرف زد. یکیشون همونوقت غش کرد که بقیه ریختن دورش و شروع کردن به باد زدن و گِل دم دماغش گرفتن.
پیرزن برگشت پیش مرد و گفت: دختراش رو که میبنی، حال به دلشون نمونده. از بقیه هم کسی زیر بار نمیره.
خسرو آروم در گوشم گفت: ول کن دایه. بیا بریم. نمیبینی چه وضعیه؟ اینا ننه شون مرده. بخوایم الان بریم تو غسالخونه شر میشه. کارشون که تموم شد برمیگردیم.
هنوز جوابش رو نداده بودم که یهو اون مرد و پیرزن اومدن طرف ما.
پیرزن گفت: ببینم ننه مرده شوری؟
یه نگاهی به خسرو انداختم. یه طوری داشت نگام میکرد که مبادا بگی آره!
گفتم: آره ننه!
پیرزن رو کرد به مرد و گفت: نگفتم؟ بیخود که این دوتا این وقت صبحی نیومدن تو قبرستون.
رو کرد به من و گفت: همین حالا بهش گفتم یا اینا کارشون اینه که این وقت تو قبرستونن یا عقلشون پاره سنگ ور میداره. وگرنه آدم عاقل که آفتاب نزده نمیاد تو قبرستون.
گفتم: نه. خیالت راحت. عقلمون سر جاست.
گفت: خدا شما رو رسونده. قربون دستت یه آبی به این مرده بریز. ثواب داره. مزدتم رو چشمم. دختراش که نمیتونن، کسی هم میون این زنها بلد نیست مرده رو غسل و کفن کنه.
خسرو به غیظ نفسش رو داد بیرون. ولی حرفی نمیزد.
گفتم: رو چشمم. حرفی نیست. کفن و کافور و تربت که دارین؟
گفت: همه چی هست غیر غسال. ایشالا که دعای خیر این مومنه فشار شب اول قبرت رو ورداره به حق پنج تن.
مرد رو کرد به خسرو و گفت: پس تا این آبجی داره کارش رو میکنه تو هم قبر رو بکن. بیلت کو؟ بیا بریم تا جاش رو بهت نشون بدم!
خسرو چشماش گرد شده بود و زبونش بند اومده بود از تعجب. همینطور بر و بر یارو رو نگاه میکرد.
مرد گفت: چرا خشکت زده مرد؟ مزدت رو هم بیشتر میدم، وانستا. بیا دنبالم!
خسرو که شده بود عین لبو گفت: میدونی من…
پریدم تو حرفش و گفتم: برو ننه، برو تا من کارو تموم میکنم. میدونم بیلت رو دیشب دزدیدن. الهی خیر نبینن. آقا خودش یه بیل پیدا میکنه از همین دور و بر!
خسرو گفت: حالت خوشه دایه؟
نگاه معنی داری بهش کردم و گفتم: آره. خیلی هم خوشه. برو فرز قبر رو بکن. بایست زود بریم کار داریم!
تا خواست حرفی بزنه، مرد دستش رو گرفت و کشوند دنبالش و گفت: معطل نکن جوون. بریم خودم برات هم بیل میارم هم کلنگ.
دستش رو کشوند و برد.
رفتم تو غسالخونه. مرده رو آوردن گذاشتن اونجا و پیرزن هم کلی دعا کرد بهم و بعدش رفت بیرون و در رو بست.
تندی مرده رو لخت کردم و یه سطل آب پاشیدم روش که اگه کسی اومد تو ببینه شستمش و شروع کردم توی غسالخونه رو گشتن.

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *