قسمت ۱۵۴۵

🔴اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۴۵ (قسمت هزار و پانصد و چهل و پنج)
join 👉 @niniperarin📚
نشست. داشتم زهره ترک میشدم. شروع کردم بلند بلند فاتحه خوندن که یهو یکی از در قبرستون گفت: آهای! چه غلطی دارین میکنین نصف شبی تو قبرستون؟
با شنفتن صدا هم خوف کردم، هم خوشحال شدم که بالاخره یکی پیدا شد که به دادم برسه.
با صدای بلند گفتم: کفوا احد. الهم صلی علی محمد و آل محمد.
بعد هم بلندتر یه طوری که حتمی بشنفه گفتم: خدا رحمتت کنه کبلایی. گوشت به خاکت باشه…
قوزی هیچی نمیگفت و صاف نشسته بود. حتی فاتحه هم نمیخوند. پیدا بود یه طورایی ترسیده. رو کردم طرف سیاهی که دم در قبرستون ایستاده بود و گفتم: چه کار داریم بکنیم برادر؟ فاتحه میخونیم واسه اموات.
سیاهی اومد تو و جلوتر که رسید دیدم یه گزمه اس با یه تفنگ رو دوشش و یه خنجر آویزون به کمرش و یه فانوس خاموش تو دستش!
گفت: خدا رحمت کنه کبلایی رو. ولی چه وقت فاتحه خونیه الان؟ مگه روز رو ازتون گرفتن؟
گفتم: دلتنگی که روز و شب نمیشناسه.
گفت: ممبعد دیگه بایست بشناسه. مگه نمیدونین چند وقته شب اومدن تو قبرستون قدغن شده؟
گفتم: نه والا. بی خبرم من.
نگاهی انداخت به قوزی، وراندازش کرد، رو کرد به من و گفت: لاله؟
گفتم: تا قبل از اومدن شما که زبون داشت. گفت یه قبر کنده واسه مرده. ولی کجا کنده رو نمیدونم. اومد نشست یه فاتحه واسه کبلایی بخونه که شما رسیدی!
گزمه گفت: کبریت داری؟ شیشه اش رو ورداشتم تمیز کنم باد زد خاموش کرد.
گفتم نه. قوزی هم سرش رو به نشونه ی نه تکون داد و بعد فوت کرد طرف قبر و گفت: خدا رحمتش کنه آبجی!
بعد هم رو کرد به گزمه و گفت: وسط فاتحه خوندن اصول الدین میپرسی مومن؟ صبر کردن بلد نیستی؟
گزمه گفت: خودم کبریت دارم اگه نم نکشیده باشه. بگو ببینم قبر کی رو میکندی تو این تاریکی؟
قوزی گفت: قبر یه بنده ی خدا! از کجا بدونم؟ خویش و قومش سیاه پوش و گریون اومدن گفتن بکن، مزدمم نصف پیش دادن، نصف گفتن بعد از کندن. منم گفتم چشم. منتظر شدم بیان بقیه مزدمو بدن که نیومدن هنوز. لابد میخوان صبح خاکش کنن!
گزمه کبریت کشید و فانوس رو روشن کرد بعد هم سیگاری که گذاشته بود روی لبش. فانوس رو گرفت جلوتر و خوب قیافه ی قوزی رو نگاه کرد و بعد هم نگاهی به بیل تو دستش انداخت و قوز پشتش.
گفت: سختت نیس؟ با این سن و سال و کمر خمیده و این کوهانی که رو کولته؟
باز نگاهی به قوز رو کمر پیرمرد کرد و گفت: سنگینه؟ خسته نمیشی؟
قوزی قیافه اش جمع شد و سگرمه هاش رفت تو هم و گفت: تو مگه هر جای تنت که زائده داشته باشه سنگینی میکنه رو تنت؟
گزمه زد زیر خنده و گفت: مزاح کردم پیرمرد. ناراحت نشو. گفتم خلقت گرفته مزدت رو ندادن یکم بخندی دلت وا شه!
همونطور که میخندید فانوس رو گذاشت رو قبر و نشست روبروی ما. چند لحظه نکشیده بود که یهو نگاهی انداخت به قبر، خنده اش برید، چشماش رو دروند و تندی تفنگش رو درآورد و نشونه رفت طرف ما.
گفت: ای پدر سوخته های نسناس دروغگو. جلدی بگین ببینم چه گهی میخوردین تو این قبرستون؟ غیر از اون قوز، سر جفتتون زائده اس رو تنتون. یالا حرف بزنین تا سرتون رو نزدم!!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *