قسمت ۱۵۴۴

🔴اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۴۴ (قسمت هزار و پانصد و چهل و چهار)
join 👉 @niniperarin📚
داشتم از ترس زهره ترک میشدم. اگه ملتفت من میشد، عاقبتم بهتر از اون سه تا نبود.
تا مشغول پر کردن قبر بود، پاورچین پاورچین از بقعه دور شدم که اگه به صرافتم می افتاد کسی داد رسم نبود تو اون تنهایی قبرستون.
نزدیک ورودی قبرستون بودم که به خودم گفتم: خرفت شدی حلیمه؟ خب این مرتیکه وقتی از اون تو در بیاد که نمیاد با هفت تا کیسه سکه و طلا بزنه به جعده و از راه بره. میزنه به بیراهه و از یه طرف دیگه ای میره که تو دید نباشه. اگه تو بذاری بری کی دیگه دستش به این قوزی میرسه که مچش رو بگیره و ثابت کنه همدست نایب السلطنه اس؟
با ترس و لرز برگشتم و یه جایی دور از بقعه، ولی طوری که تو دیدم باشه نشستم سر یه قبر.
چشمم به اونجا بود و پلک نمیزدم. نیم ساعتی، شایدم بیشتر گذشت. ولی بیرون نیومد. دیگه داشت کم کم خنکی هوا برام سرد میشد و توی شقیقه هام سردی بادی که میومد رو حس میکردم و پاهام هم میلرزید. میدونی خواهر، آدم وقتی میترسه هم سردی هوا بیشتر بهش نمود میکنه، هم تنگش میگیره. همون لحظه هم داشتم به این چیزا فکر میکردم که نکنه بی وقت تنگم بگیره؟ اگه اینطور بشه دیگه نمیتونم تو قبرستون بمونم. بایست حتمی برگردم عمارت خان. چون نمیشه که روی قبر مرده های مردم شاشید! گناه داره.
برگشتم تو روی اون حلیمه ای که داشت تو سرم اینا رو میخوند و براق شدم بهش که: بیخود خودتو گول نزن. شاشیدن رو بهونه کردی که وانستی؟ داری میترسی؟
باز اونی که توی سرم بود گفت: اصلا خیال کن همین الان یهو قوزی رو ببینی که پشت سرته، خودتو خراب نمیکنی؟ تو این سرما تمبونت هم خیس بشه که واویلاست!
خواستم باز بتوپم بهش که یهو یکی از پشت سر گفت: خدا رحمتش کنه آبجی!
داشتم از ترس قالب تهی میکردم. کم مونده بود راستی راستی خودمو خیس کنم. چادرمو کشیدیم تو روم و برگشتم. خودش بود. قوزی با عبای نیمدار خاک آلود و یه بیل تو دستش. خبری از کیسه ها نبود. داشت زبونم بند می اومد.
به زور آب دهنم رو قورت دادم و با یه صدای خفه گفتم: اموات شما رو هم بیامرزه. خیلی ساله مرده، ولی واسه من انگاری همین دیروز بود. هر وقت دلم بگیره میام سر قبرش، روز و شب هم نداره!
همه ی ترسم از این بود که یهو منو شناخته باشه. یه طور عجیبی نگام میکرد تو اون تاریکی. گفت: خدا رحمت کنه. آدم داغ دیده همیشه داغداره، داغش کم و زیاد میشه اما گم نمیشه!
نفسم که هی خود به خود میخواست حبس بشه رو به زور دادم بیرون و گفتم: ایشالا که هیچوقت داغ نبینی.
گفت: نه! نمیبینم. کسی رو ندارم که داغشو ببینم! خیلی وقته اینجایی؟
گفتم: اِی. نمیدونم چقدر وقته. اینقده دلم تنگ بود که حالیم نشد کی اومدم و نشستم اینجا به درد و دل.
گفت: صدایی نشنفتی از وقتی اومدی؟
ملتفت شدم میخواد بفهمه صدای التماس و فریاد اون قوزیها رو از تو بقعه شنفتم یا نه. گفتم: نه والا. غم که رو کول آدم باشه نه میذاره بشنفی نه ببینی. اگه هم اومده باشه من حالیم نشده. چطور؟ پی کسی میگردی؟ مگه نگفته کس و کاری نداری که غمشو ببینی؟
گفت: نه. کسی رو ندارم. میبینی که- به بیل اشاره کرد- داشتم قبر میکندم واسه یه مرده، تموم شد. قرار بود تک و طایفه اش بیان حساب ما رو بدن که بریم پی کارمون. خیال کردم اومدن و صدام کردن، نشفتم.
گفتم: نه والا. کسی رو ندیدم. هر کی هست خدا رحمتش کنه. یه فاتحه میخونم براش، بلکه سر و کله ی زنده هاشون پیدا بشه.
خنده ی مشکوکی کرد و گفت: باشه آبجی. بخون. منم میشینم همینجا یه فاتحه واسه مرده ی تو میخونم، بلکه اونا اومدن!
نشست. داشتم زهره ترک میشدم. شروع کردم بلند بلند فاتحه خوندن که یهو…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *