قسمت ۱۵۱۳

🔴اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۱۳ (قسمت هزار و پانصد و سیزده)
join 👉 @niniperarin📚
گفتم: توی قبرای قبرستون!
یهو زد زیر خنده! از همون خنده های چندش آوری که آخرش به سرفه می افتاد و از لرزش شونه هاش حس میکردی هر لحظه قوز پشتش ممکنه از جا در بیاد و بیوفته زمین.
گفت: خیال کردی اگه اینطور باشه که میگی و خزونه ای که خالی شده حالا زیر قبرها باشه، میتونی درش بیاری؟ حتم دارم اگه راستی راستی اینطور باشه، نایب به بهونه ی اینکه میخواد بپاد که کسی باز نیاد قبرها رو بکنه، آدم میذاره اینجا که شبانه روز کشیک بدن. این مردم ساده ی چشم و گوش بسته هم، ممبعد هر پنجشنبه میان اینجا و جای مرده هاشون، فاتحه واسه ی خزونه ی تاراج شده ی سلطان میخونن!
باز شروع کرد به خنده و اینقدر قهقهه زد که سرفه امونش رو برید. دو تا از گزمه هایی که رد میشدن، تا خنده های دیوونه وار قوزی رو شنفتن اومدن نزدیک و براق شدن بهش که: چه مرگته مردک؟ گورهای قبرستون رو کندن و خزونه ی شاه رو خالی کردن، اونوقت تو به چه جرأتی داری میخندی؟ نکنه خوشحالی از این مصیبتی که درست شده؟ هان؟ زود راستش رو بگو وگرنه همینجا میخوابونیمت و فلکت میکنیم تا مقر بیای!
قوزی که سرفه مجال حرف بهش نمیداد هی با دست اشاره میکرد که نمیتونه حرف بزنه. گزمه ها دستهاش رو گرفتن که ببرنش، من جلدی خودمو قاطی کردم و گفتم: آخه چه کارتون به کار این پیرمرده؟ مگه نمیبینین نفسش بالا نمیاد؟
یکیشون گفت: به درک که بالا نمیاد! داره شاه مملکت رو مسخره میکنه با این خنده هاش؟
گفتم: آخه این با این جثه ی نحیف و قوز براومده چه کارش به شاه و مملکته؟ این پیرمرد سالهاست که عقل درست و حسابی نداره، حرف که بهش بزنی میخنده. حتی گریه هم که میخواد بکنه، جاش میخنده. حالا شما بگیر ببر فلکش کن. خیال کردین چی میشه؟
یکیشون گفت: فلکش که بکنم آدم میشه، خنده یادش میره!
گفتم: نه والا. به سبیلت قسم زیر فلک هم که باشه میخنده. همه میشناسنش اینو تو این محل.
اون یکی نگاهی به قوزی کرد و بعد یه کشیده خوابوند بیخ گوشش. قوزی افتاد زمین و سرخ شد. دستش رو دراز کرد و باز زد زیر خنده.
گزمه ها چپ چپ نگاش کردن و بعد راهشون رو کشیدن و رفتن.
به زور از جاش بلند شد. گفت: سگ رو که چاق کنی هار میشه.
گفتم: بی حساب شدیم. طلبمون با هم صاف. از فلک نجاتت دادم، کم مرده ای که بهت قول داده بودم! میمونه اون کیسه هایی که خاکه توی قبرستون!
گفت: اگه دستت بهشون رسید، همه اش مال خودت. من همون یه کفنی که دستم میرسه بسمه. بیشتر نمیخوام. خزونه ی سلطان ارزونی اونی که پیداش میکنه!
راهش رو کشید و رفت. میون راه برگشت و گفت: حسابت با من صافه، با سورمه رو نمیدونم.
رفت و ته جعده گم شد.

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *