قسمت ۱۵۱۰

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۱۰ (قسمت هزار و پانصد و ده)
join 👉 @niniperarin 📚
توی همون اوضاع و شلوغی ای که به پا شده بود یهو توی یه گوشه ی پرت چشمم افتاد به قوزی که نشسته بود و داشت بیخیال چپق میکشید!
رفتم جلو. حتی سرش رو بالا نکرد که نگاه کنه. همینطور که داشت پشت هم پک به چپق میزد گفت: هان؟ الوعده وفا! آوردی؟
با حرص گفتم: چی رو آوردم؟ مگه نمیبینی چه قیومتی به پا کردی تو این قبرستون؟ هرچی قبر بوده به طمع یه کفن پوسیده کندی و مرده های مردم رو ریختی بیرون، تازه پی طلبت میگردی؟ لب تر کنم و بگم که کار تو بوده، خیال کردی این جماعت عصبانی ولت میکنن؟ تکه تکه ات میکنن و هر تیکه ات رو میذارن تو یکی از همین سوراخهایی که درست کردی تو قبرستون. مرده ی مردم براشون حرمت داره. میدونی چه زخمی زدی بهشون؟
انگار نه انگار! اصلا ککش هم نگزید از حرفام. دودی که داده بود پایین رو فوت کرد بیرون و گفت: کار من نبوده. کدوم یکی از این جماعتی گم و گیج باورشون میشه که من با این حالم تونسته باشم یه شبه این همه قبر رو بکنم؟ اصلا خود تو حرفی که داری بلغور میکنی رو باور داری؟
نشستم همونجا روی زمین، درست رو به روش. زل زدم تو صورت زردش و گفتم: اینا شاید باور نکنن. ولی من که میدونم که میدونم کار تو بوده! غیر از تو کی دنبال کفن دزدیه اینجا؟ بعدش هم حتم دارم دست تنها نبودی. یا از ما بهترون همرات شدن یا چندتا خل و چل رو به طمع یه تیکه نون رو کار کردی که قبرای مردم رو بکنن!
خیره شد تو چشمام. نرسیدم از وهمی که تو چشماش بود. نگام رو دزدیدم. گفت: یه بار گفتم کار من نبوده، یعنی نبوده. دنبال استخون که نمیگردم تو قبرستون که بخوام قبر نو و کهنه رو با هم بکنم. دنبال یه کفن تر و تمیز میرم تو قبرستون که اونم دیر یا زود گیرم اومده. روزی ما هم اینه که میرسه به هر حال! اگه عمری باقی باشه که کفن خودتم نصیب من میشه!
با حرص پا شدم. گفتم: ایشالا مار و عقرب نصیبت بشه! سه برابر من سن داری، میخوای بازم عمر کنی؟ این همه مرده دیدی برات عبرت نشده؟
خندید. گفت: مزاح کردم. جدی نگیر. به هر حال یه بدهی به من داری هنوز!
گفتم: همین الان از قبرستون اومدم بیرون. اون کاری که دیشب بابتش ازم پول گرفتی رو به سرانجام نرسوندی که دنبال بقیه ی بدهیت میگردی. اگه کسی هم طلبکار باشه منم.
گفت: بیخود سوسه نیا. یه کاری ازم خواستی، جلوی خودت به انجام رسوندم.
گفتم: همین حالا از بالاسر اون قبر میام. خالی بود. خبری از اون ضعیفه نبود.
گفت: کار من کفن دزدیه، جنازه تو راسته ی کار ما نیس. برو ببین کی جنازه میدزده از اون سراغ بگیر!
بعد هم زد زیر خنده. گفتم: تو که این کاره ای بهتر میشناسی. بگو ببینم کی جنازه میدزده تو این شهر؟
سگرمه هاش رو کشید تو هم و گفت: من بی خبرم. ولی میدونم کی قبرستون رو به این روز انداخته!
با تتعجب نگاش کردم. نشستم بغلش و تکیه دادم به دیفال. آروم گفتم: کی؟
گفت: دیشب، نصف شب، همینکه من و سورمه از تو قبرستون اومدیم بیرون، دیدم چندتا سوار اومدن رفتن تو قبرستون. سورمه رو فرستادم بره و خودم موندم ببینم نیومده باشن کاسبی ما رو کساد کنن. رفتم پشت غسالخونه و قایمکی سرک کشیدم. همین نایب خان بود و آدماش، با بیل و کلنگ. دستور داد وایسن قبرا رو بکنن!
چشمام گرد شده بود از حرفاش. گفتم: رو چه حساب؟ مگه مرض داشتن؟ مگه نمیبینی الان گزمه ها اومدن به دستور نایب خان، قبرا رو پر کنن که بلوا نشه تو شهر؟ اونوقت تو میگی کار خودش بوده؟
نیشش رو واز کرد. دوندونهای زرد گرازش زد بیرون. گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *