قسمت ۱۵۰۶

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۰۶ (قسمت هزار و پانصد و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
گوش تیز کرده بودم ببینم میتونم بشنفم چی دارن به هم میگن یا نه که یهو یکی از پشت سر گفت: هان؟ چی میخوای اینجا؟
کم مونده بود پس بیوفتم. زبونم بند اومده بود وگرنه همون موقع جیغ کشیده بودم و خودمو لو داده بودم و اون عفریته و هویج ملتفتم شده بودن.
آروم سر چرخوندم. دوتا چشم سیاه وغ زده، توی یه صورت زرد خیره شده بود بهم. قوزی کنارم ایستاده بود و زل زل بهم نگاه میکرد. نیشش واز بود و دندونهای زرد گرازش مث نیش مار پیدا بود.
نفسم بالا نمی اومد که جوابشو بدم. گفت: چه کار میکنی شبیه تو قبرستون؟ مرده داری؟
صدای خس خس نفسهاش رو میشنفتم. نمیدونم کی و چطور اومده بود بغل دستم که حالیم نشده بود. به زور آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: آره!
نیشش بیشتر واز شد. گفت: ما، هم غسل و کفنش میکنیم، هم قبرش رو میکنیم، هم خاکش میکنیم. نگاه کن! کفن هم هست!
کفن خاکی توی دستش رو نشونم داد. گفت: مزد هم چیز زیادی نمیخوایم، فقط لباسهای اون خدابیامرز رو ورمیداریم. کوشش؟ کجاست حالا؟
گفتم: همینجاس! توی قبرستون.
یه نگاهی به دور و برش کرد و گفت: کو؟ بردیش غسالخونه؟
بعد انگار یهو ملتفت چیزی شده باشه، چشمهاش رو تنگ کرد و گفت: نکنه دنبال خدیجه اومدی و پات وا شده تو قبرستون؟ هان؟
گفتم: هر معامله ای اون باهات کرده، من بیشترش رو میدم. اون کاری ازش نمیاد. لب و دهنه فقط. حرفش حرف نیس.
یه حال عجیبی نگام کرد که مو به تنم سیخ شد. گفت: مالت به درد خودت میخوره. من فقط دنبال کفنم. هرچی مرده بیشتر، کفن هم بیشتر! اون قول دوتا مرده بهم داده. تو چی؟ قول چندتا میدی؟
گفتم: اون قول بیخود داده. وعده اش، وعده ی سر خرمنه. من همین الان نقد یکی دارم. لباس و کفنش مال خودت. یه چیزی هم سر میدم. تا فردا شب هم دو سه تا دیگه برات جور میکنم!
رفت تو فکر. یه چیزی پروندم. فقط میخواستم الان از شرش خلاص بشم. واسه ی فردا میشد یه فکری کرد.
نیشش وا شد. گفت: قبوله! نقد بهتر از نسیه اس. اولی کجاس؟
از پشت درخت اشاره کردم به هویج. گفتم: اونه. همین حالا خاکش کن، لباس و کفنش مال خودت.
بعد هم گوشه ی چارقدم رو واز کردم و دوتا سکه ای که داشتم رو گذاشتم کف دستش. چشماش برق زد.
گفت: فردا شب منتظر دومیش هستم!
سری تکون دادم و گفتم: خیالت راحت. میبینی که من دست به نقدم. حرفام حرفه!
نیشش واز شد و دندونهای زرد گرازش زد بیرون. گفت: همین امشب تمومه.
بعد هم زد زیر خنده و صدای خنده های انکرالاصواتش پیچید توی قبرستون. همینطور که شونه هاش میلرزید و به سرفه افتاده بود راه افتاد و رفت طرف هویج و اون عفریته. زنک رو کشید کنار، دورتر از هویج و یه چیزایی بهش گفت و یه چیزی گذاشت کف دستش که حتم دارم پولی بود که بهش دادم. بعد دوتایی همینطور که میخندیدن رفتن طرف هویج و یهو بی هوا انداختنش توی قبری که گود کرده بودن و کفن مرده اش رو دزدیده بودن. صدای جیغ و فریاد هویج پیچید توی تاریکی قبرستون و بعدش صدای قهقهه اون دوتا بلند شد که داشتن با دست خاک میریختن توی قبر.
صدای هویج که محو شد، از قبرستون اومدم بیرون…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *