قسمت ۱۵۰۴

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۰۴ (قسمت هزار و پانصد و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
گفتم: میدونی چیه هویج!
عنقهاش رو تو هم کشید و گفت: به من نگو هویج! وگرنه…
خندیدم و گفتم: واسه من خط و نشون نکش. اونوقتی خدیجه بودی که آدم بودی. که میشد نشست کنار اون آتیش و همپیاله شد باهات. الان همین هویج هم از سرت زیاده.
گفت: اگه یه بار دیگه اینطوری صدام کنی، کاری که فردا میخواستم بکنم رو همین الان میکنم!
گفتم: بیخود جوش نزن. وسط حرفمم ندو که بد میبینی. آره داشتم میگفتم. بچه که بودم دوتا کندو گِلی داشتیم تو خونه مون. چند وقت یه بار آقام درشون رو وا میکرد و یه تیکه مومشون رو میکند میگذاشت کنار ایوون تو آفتاب. ما هم که چیز درست و حسابی هیچوقت واسه خوردن نداشتیم عاشق اون عسل بودیم. روز شماری میکردیم که کی میشه باز در کندو رو واز کنه و مومش رو بذاره تو کاسه. هر روز خدا هم زنبورا نیشمون میزدن، ولی به عشق عسلی که یه روزی بالاخره میخوردیم، نیششون رو به جون میخریدیم. روزی که آقام گِلهای خشکیده ی در کند رو میتراشید که درش رو واکنه برای ماها، من و آبجیام و داداشم، عروسی بود. ذوقی میکردیم که نگو. تا اینکه یه روز آقام که در کندوهای گلی رو تراشید و درش رو ورداشت، دیدیم رنگش عوض شد. مث هرباری نبود که دستش رو میکرد اون تو و یه تیکه موم گنده میکند و در می آورد. اون روز آقام، ننه ام رو صدا کرد و بهش گفت که بره فرز یه دسته پوشال بیاره. میدونی چرا؟
هویج که با بی میلی داشت نگام میکرد گفت: قصه بچگیات رو تعریف میکنی که سرمو گرم کنی؟ یا میخوای خرم کنی؟ به من چه که چرا.
گفتم: اتفاقا همه اینا رو میگم چون خیلی به تو مربوطه! ننه ام پوشالها رو که آورد، آقام کبریت کشید زیرش و انداختش توی کندوها و درشت رو بست. ما که بچه بودیم گریه میکردیم و به آقام التماس که نکنه.
آقام گفت: این کندوها دیگه عسل نمیدن. آفت افتاده توشون. هم زنبورا رو آفت داره میکشه هم عسلشون رو میخوره. دیگه ممبعد چیزی دستمون نمیرسه. آتیش رو انداختم توی کندوها که هم زنبورها زجر نکشن، هم آفتشون از بین بره، چون چند روز دیگه آفتی که افتاده اینقدر زیاد میشه که جایی واسه زنبورا نیس. اگه این کارو نکنیم دوباره که زنبور بندازیم تو کندو، باز همین میشه که الان هست.
چپ چپ نگام کرد و گفت: منظور؟
گفتم: منظورم اینه که حالا هم آفت افتاده تو کندوی برزو خان. بایست آفت رو کشت. سوزوندش. وگرنه دیگه این کندو، کندو بشو نیس.
گفت: کندوی برزو خان خیلی وقته آفت افتاده! از همون روزی که تو یواشکی شدی هووی اون فخری و بعدش هم انداختیش تو چاه که دهنش بسته بمونه و کسی بویی نبره!
گفتم: اون آفت نبود. راه چاره بود. آفت تویی که بعد از این همه سال که اینجا آروم بوده و هر کسی سرش به کار و زندگی خودش، اومدی که همه چی رو به هم بریزی و کلاشی کنی. آفت تویی که حق حساب میخوای واسه ی بسته موندن دهنت. اینجا ما به کسی باج نمیدیم. خودمون در دهنی که بخواد زیادتر از حدش واشه و بی موقع رو میبندیم. ملتفت شدی؟
خیره شد بهم و بعد یهو زد زیر خنده.
گفتم: میخندی؟ بیا یه نگاه بنداز تو این چاه. اینی که این پایین پیداست فخریه. عاقبت هرکی بخواد پا تو کفش حلیمه بکنه اینه!
گفت: خر خودتی خانوم. من فخری نیستم که بکشونیش دم چاه و بعد بگی زیر پاش خالی شد و افتاد پایین…
اینو گفت و دوید طرف در…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *