قسمت ۱۵۰۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۰۱ (قسمت هزار و پانصد و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
صدای در زدن از طرف چاه میومد!
خواستم در چاه رو پس کنم. ولی راستش ترسیدم خواهر. بلند گفتم: کیه؟ چه کاری داری؟ چی از جونم میخوای؟
شروع کردم تند تند بسم الله گفتن و صلوات فرستادن. بعد به خودم گفتم: فخری تو اون چاهه نه اجنه. بسم الله که فایده نداره. یه فاتحه براش بخون تا آروم بگیره و دست از سرت ورداره. میدونی که همیشه تا یه اتفاق خوبی میوفته و برزو خان یا خسرو حالشون خوبه و لحظه شون خوش این فخری تاب نمیاره. به یه نحوی بالاخره باییست بیاد و زندگی رو زهر کنه. هرچند دل خوشی ازش نداشتم، ولی نشستم بالاسر چاه و دستم رو گذاشتم روی تخته ای که درش بود و شروع کردم با اکراه براش فاتحه خوندن و تهش هم گفتم خدایا این فاتحه رو برسون به روح این فخری چسان فسانی. بعد هم فوت کردم طرف چاه.
چند لحظه گوش وایسادم. همه چی آروم بود و به روال. خزیدم روی قالی و دراز کشیدم که باز صدا رو شنفتم. اول محل ندادم. ولی باز که تکرار شد، عصبانی شدم و داد زدم: چه مرگته ضعیفه؟ باز اومدی زندگی رو به زنده ها تلخ کنی؟ چشمت ور نمیداره یه روز تو این عمارت شادی باشه؟ تا خودت اینجا بودی که هر روز بزمت به راه بود و مهمونی راه مینداختی و اون اجنبیای نجس از خدا بی خبر رو به بهونه ی اینکه قنسولی فلان مملکتن و حشر و نشر باهاشون عاقبت داره، با اون سر و کـون لختشون دعوت میکردی اینجا. همین کارا رو کردی که عاقبتت شد این. افتادی توی این چاه و سقط شدی. حتم دارم این چاه وصل بوده به چاه ویل. نمیگم من خودم خطا کار نبودم تو زندگیم. هیچ بنی بشری بی گناه نیس. ولی گناه من کجا و خطاهای تو کجا!! عاقبت کسایی مث تو همین میشه. بی کفن و دفن یه راست میرن تو جهنم.
اسم کفن و دفن که اومد یهو یاد هویج افتادم و اون پیرزنی که میگفت و تهدیدی که کرده بود.
گفتم: تازه برو خدا رو شکر کن فخری که قرار نیست الان بمیری! بد وقتیه واسه مردن. میبینی که. هرچی پیشتر بره، خبط و خطاهای برزو خان هم بیشتر میشه و بیشتر هم واسه اش دشمن تراشی میکنن. امروز میخواستم برم سراغش باهاش حرف بزنم، نشد. دیگه از مرده اش هم نمیگذرن از بس بدخواه پیدا کرده. تو هم اگه الان زنده بودی، بی نصیب نبودی از این حواشی برزو خان. برو خدا رو شکر کن نه قبری داری نه کفن. وگرنه این عفریته ای که هویج میگفت، با کینه ای که از برزو داره، وقتی میمردی میومد از لای خاک درت می آورد و کفنت رو میدزدید و خودتو ول میکرد وسط قبرستون و میرفت. چون نه از برزو، که از فک و فامیل برزو هم نمیگذرن این آدما. پس برو دعا کن به جونم که لطف کردم در حقت که بی آبرو نشی و لختت رو این جماعت هیز شپش زده ی ناموس دزد نبینن وسط قبرستون. تو حاضر بودی این خفت رو بکشی؟
خیره شدم به در چاه. صدایی نمی اومد. پیش خودم شرم داشتم از حرفایی که بهش زدم ولی چاره ای نبود بایست میگفتم که خودشو جمع و جور کنه و دمش رو بذاره رو کولش و بره.
بلند شدم که قالی رو پهن کنم سر جاش که یهو یه صدایی شنفتم!!
اینبار دیگه در چاه رو نمیزدن. یکی داشت واضح باهام حرف میزد!
گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *