قسمت ۱۵۰۰

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۵۰۰ (قسمت هزار و پانصد)
join 👉 @niniperarin 📚
گفتم: بعد از یه عمر در به دری کشیدن بالاخره تونسته الان دل آقاش رو به دست بیاره. هرجا بره و هر طوری هم بشه اون گوشه ی چشمش به توئه. دیدی که، برزو مهلت نداد بهش. تا تنور داغه بایست نون رو بچسبونه. بعدش تا ابد فرصت داره که وایسه ور دل تو و بچه هاش. چقدر واسه همیت لحظه خود تو در به دری کشیدی؟ از قدیم گفتن یه سال بخور نون و تره، یه عمر بخور نون و کره. تا حالا داشتین تره میخوردین و ممبعد دیگه وقت کره خوردنتونه. دیدی که، حتی منم که کلی صدمه خوردم تو این چند وقت، واسه جفتشون انگار نه انگار بود. نه یه دست درد نکنی بهم گفتن، نه حتی یه خسته نباشین واسه ی کوفتگی راه.
سحرگل چشماش رو تنگ کرد و گفت: چه حرفا میزنی خاتون. تو هم این وسط به فکر خودتی و خستگیت؟! من که زن سردار خسرو ام و عروس برزو خان، یه چشم روشنی بهم نگفتن، تو که….
حرفش رو خورد. جلدی گفتم: من که چی؟ میخوای بگی کلفتشونم؟ نه خانوم جون. من دایه اشم. جای ننه اشم. پستون دهنش گذاشتم و خون دلشو خوردم تا شده اینی که حالا میبینی و بهش میگی شوور. همین چند روزه تو کجا بودی خانوم جون؟ شب و روز زحمتشو کشیدم و مث بچگیش که تاتی تاتی میکرد تا راه بیوفته، قدم به قدم در گوشش خوندم که چکار کنه و چکار نکنه که به بیراهه نره. شک داری از خودش بپرس. اگه نبودم همون اول ده باره برگشته بود اینجا و حالا جای اینکه برزو عزت بهتون بذاره، ذلت نصیبتون شده بود…
سحرگل یه قیافه ای به خودش گرفت و گفت: نه خاتون، منظورمو درست ملتفت نشدی. قصدم این نبود که گفتی.
بعدش هم تندی خودشو جمع و جور کرد و گفت: من برم، با این بزمی که برزو خان میخواد راه بندازه کار زیاد دارم.
خودمم با این اوضاعی که پیش اومده بود و خستگی ای که داشت از پا مینداختم تاب وایسادن اونجا رو نداشتم. برزو هم که فعلا هم زنده بود و هم سرش گرم خسرو و بزمی که میخواست راه بندازه. قضیه ی اون عفریته ی کفن دزد رو بایست میگذاشتم بعد از این که سرش خلوت میشد، سر فرصت بهش میگفتم.
بعد از مدتها برگشتم توی عمارت خودم. رفتم توی اتاق و دراز کشیدم که خستگی این چند وقت رو از تن به در کنم که یهو دیدم یه صدایی داره میاد!
هی اینور و اونور رو نگاه کردم. حتی پاشدم و نگاهی به بیرون انداختم. بازم خبری نبود.
تا دوباره دراز کشیدم که چشمام رو روهم بذارم، باز صدا رو شنفتم. مث این بود که کسی به در میکوفت.
بلند شدم رفتم دم در. کسی نبود. گفتم حتمی خستگی راه بهم فشار آورده خیالاتی شدم.
ولی باز همینکه دراز کشیدم صدا رو شنفتم. یهو ملتفت شدم که صدا از بیرون نیست. از توی همون اتاقه. فقط هم وقتی سرم رو میذارم زمین صدا رو میشنفم!
یاد فخری افتادم و چاهی که اونور اتاق بود. مو به تنم سیخ شد. باز سرم رو گذاشتم روی زمین. صدای در زدن رو شنفتم. بلند شدم و قالی رو زدم کنار. صدای در زدن از طرف چاه میومد…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *