قسمت ۱۴۹۹

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۹۹ (قسمت هزار و چهارصد و نود و نه)
join 👉 @niniperarin 📚
خسرو رفت جلوتر و دست برزو خان رو بوسید. گفت: درسی که در محضر شما یادگرفتیم رو پس دادیم برزو خان. القاب دیگرون واسه ی ما باد هواست، مهم نسبتیه که ما با شما داریم و شما به ما میدی. اگر جایی هم گره ای از کارمون وا شد محض خاطر اسم شما بود که مث مهری بود که روی حکم حکومتی بدرخشه و راه رو واز کنه و کار رو راه بندازه. درسته که تدبیر کردیم و به وقت، دماغ صالح بیک رو به خاک مالیدیم، ولی اگه تلمذ در رکاب شما نبود، اداره ی قشون به اون عظمت محال بود!
لجم گرفته بود خواهر از خسرو با این حرفایی که میزد. پدرسوخته این اخلاق گندش به آقاش رفته بود. انگار نه انگار که منم آدمم و کاری که کرده و اسمی که در کرده رو مدیون منه و راهی که جلوی پاش گذاشتم. ولی راستش خیلی هم ناراحت نبودم. هرچی بود بچه ام بود. به خودم گفتم ناراحت نباش حلیمه. از ته دل این حرفا رو نمیزنه. حتمی رو حساب و کتابه. هرچی باشه اونم کلی زحمت این روز رو کشیده. میخواد حرفی نزنه که برزو اینبار ازش برنجه، تا بتونه منصب خانی رو ازش بگیره.
برزو اومد جلو و خسرو را بغل کرد. اونایی که جمع بودن صلوات فرستادن و اونی که منقل اسفند دستش بود، مشت مشت میریخت روی زغال و دورشون میگشت.
برزو گفت: به میمنت برگشتن سردار خسرو و تار و مار کردن قشون حرومیا، تدارک ببینین واسه ی امروز و فردا که بزمی به پا کنیم. همه بایست بدونن که هنوز که هنوزه این طایفه ی خان والاست که به داد این مردم میرسه و بس. اگه پسر من نبود حالا نصف این مملکت افتاده بود دست حرومیا و گردنه گیرا!!
بعد هم دست خسرو را گرفت و گفت: بریم تعریف کن ببینم چه کارا کردی که شنفتن داره حرفات!!
برزو اصلا از این رو به اون رو شده بود. تا حالا ندیده بودم اینطوری با خسرو حرف بزنه یا رفتار کنه. هیچوقت یاد نداشتم که تو عمرش، برزو دست خسرو که پسرش بود رو گرفته باشه، یا حتی بغلش کرده باشه.
وقتی رفتند توی عمارت، همه ی اونایی که اونجا بودن پخش و پلا شدن تا مقدمات بزم رو محیا کنن.
اصلا انگار نه انگار که حلیمه خاتونی هم این وسط وجود داره! حتی برزو نگاهمم نکرد. به خودم گفتم خاک تو سرت حلیمه. این همه هول زدی که خودتو زودتر برسونی اینجا که نکنه مرده ی این مرتیکه لخت بمونه روی زمین؟ خب به درک. اون واسه زنده ی تو هم اندازه پشم بز ارزش قائل نیس، چه رسه به مرده ی خودت. اونوقت تو دنبال اینی که نکنه مرده اش بی آبرو بشه؟
همه رفته بودن. فقط من مونده بودم اونجا و سحرگل. پیدا بود حس و حال اونم دست کمی از من نداره. هرچی بود کلی چسان فسان کرده بود واسه ی شوورش و خسرو حتی یه نگاه بهش ننداخته بود و همه ی وقتی که تو حیاط وایساده بود سر تک و تعارف با برزو خان گذشته بود.
سحرگل اومد طرفم. گفتم: سلام خانوم. مبارکت باشه. چشمت روشن. شوورت اینبار گل کاشته. شده باعث سربلندی آقاش.
سحر گل باد و بغ کرد و گفت: مبارک همون آقاش باشه. ما رو که آدم حساب نمیکنن. نمیگه اگه من نبودم، با اون بلاهایی که آقاش سرمون آورد حالا خسرویی نبود که بخواد واسه اش بزم به پا کنه و باهاش قیافه بگیره واسه بقیه.
گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *