قسمت ۱۴۹۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۹۸ (قسمت هزار و چهارصد و نود و هشت)
join 👉 @niniperarin 📚
نشسته بودم بالاسر قبرش و به هرچی پیرزن و پیرمرد اونجا بود ظنین بودم که نکنه یکی از اینا اون پیرزن باشه و بخواد بیاد قبر برزو رو بشکافه!
خسرو را مجبور کردم که زودتر برگردین عمارت. اونم با اینکه اکراه داشت و میخواست وایسه که تکلیف چیزایی که انبار کرده بود تو قلعه رو معلوم کنه، ولی با اصرار من و اینکه براش توضیح دادم موندن بیشتر نه به صلاح خودشه نه برزو خان، راضی شد. کار و بار ولایت رو سپرد دست میر شاه، یکمم خرت و پرت فرستاد واسه ی هویج و برگشتیم شهر به عمارت خان.
همه ی راه رو خدا خدا میکردم که تا میرسیم برزو خان نمرده باشه و بی آبرویی به بار نیومده باشه! به محض اینکه رسیدیم چشمم به در و دیفال عمارت بود و آدمای اونجا که ببینم نشونی از پارچه ی سیاه یا رخت مشکی میبینم یا نه.
همینکه من و خسرو وارد شدیم چشم اهالی بهمون افتاد، یهو همه ی کلفتها و نوکرها شروع کردن از اینور به اونور دویدن و داد زدن که: خسرو خان برگشته…. خسرو خان اومد!
هنوز از اسب پیاده نشده بودیم که دیدم یکی سینی اسفند به دست از توی عمارت دویدن بیرون و یکی دیگه از اونور حیاط به دو یه گوسفند رو کشون کشون آورد دم پله های عمارت. چند لحظه بعد سحرگل، سرخاب سفیداب کرده، با لب خندون دوید بیرون و پشت سرش هم سر و کله ی برزو پیدا شد.
اسبها رو خود میرآخور باشی اومد از دستمون گرفت. رفتیم طرف پله ها، یکی داد زد: سلامتی برزو خان و سردار خسرو خان صلوات بفرست!
کلفت و نوکرایی که جمع بودن صلوات فرستادن و اونی که گوسفند رو آورده بود کارد رو کشید بیخ گلوش و حیوون بیچاره شروع کرد به دست و پا زدن و خونش ریخت سر راهمون.
برزو از روی خون گذشت و اومد جلو پیشواز خسرو و گفت: خوش اومدی مرد! شنیدم کاری کردی کارستون. مصب صالح بیک رو کشیدی و منصب گرفتی از میر نایب باشی. سرافرازم کردی!
میدونی خواهر، یه لحظه هول و ولایی که به خاطرش برگشته بودم عمارت یادم رفت. اشک تو چشمام حلقه زد و کم مونده بود همونجا وایسم زار زار به گریه کردن. هیچوقت تا حالا برزو خان اینطور حرف نزده بود با خسرو و به زبون نیاورده بود خوشحالیش از کاری که خسرو کرده بود رو. اونجا بود که جلوی چشمام میدیم صدمه و خون دلی که خوردم بیخود نبوده و بالاخره جواب داده و برزو، خسرو را داره آدم حساب میکنه.
خسرو رفت جلوتر و دست برزو خان رو بوسید. گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *