قسمت ۱۴۹۲

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۹۲ (قسمت هزار و چهارصد و نود و دو)
join 👉 @niniperarin 📚
از چیزایی که داشتم میشنفتم از دهن خدیج چشمام گرد شده بود. گفتم: حالا هر آسمون جل بیکاری از راه برسه و یه زری بزنه تو باور میکنی و راه میوفتی پی اخاذی بابت یاوه هایی که شنفتی و راست و دروغش رو نمیدونی؟ من یه عمره تو عمارت و ولایت برزو خان دارم سر میکنم. این چیزایی که تو میگی رو اولین باره دارم میشنفم. آدم شاخ در میاره از این حرفای یامفت. برزو خان هزار و یکی دشمن دونسته و ندونسته داره که هر کدومشون میخوان به هر نحوی شده برزو و تک و طایفه اش رو چوب دوسر نجس کنن.
یه چشم و ابرویی اومد و گفت: خودت میدونی خانوم، تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! یه حرف و نقلی بوده، کم یا زیاد، ولی بوده. حالا گیریم که یه کلاغ و چهل کلاغ شده باشه این میون، ولی همون یه کلاغ که بوده!
گفتم: حرف داریم تا حرف. اینها که داری میگی بُهتون سنگینیه و تاوونش سنگین تر. همین خسرو خانی که داری میگی، من خودم دایه اش بودم. پستون دهنش گذاشتم. ننه اش رو بهتر از خودم میشناسم. اونی که گفته خسرو خان، آقاش معلوم نیس، خودش حتمی حرومزاده بوده. برزو خان اصلا چنین فکری نه در مورد پسرش و نه در مورد زنش نداشت و نداره. از حق که نبایست گذشت. اینا هر کی باشن و هرچی، این وصله ها بهشون نمیچسبه.
گفت: تو اصلا تو همون شهری که بودی میدونی مردم چی میگن پشت سر برزو خان و عمارتش؟ این پیرزن یه چشمی که میون مردم رفت و اومد داره بهتر میدونه یا تویی که همه اش توی اون عمارت نشستی و بادت رو میزنی؟
گفتم: اون عجوزه ای که میگی قصد و غرض داشته خدیج. وگرنه وقتی خسرو خان یه ندا میداد، این همه آدم ردیف نمیشدن پشت سرش که بیان براش بجنگن و جونش رو بگیرن کف دستشون.
زد زیر خنده و شروع کرد قهقهه زدن. خیره نگاش کردم. گفتم: چه مرگته؟ یه طوری میخندی که انگار خودت با چشمای کور شده ات ندیدی قشونش رو و پیروزیش تو جنگ و اسیر کردن صالح بیک رو!
گفت: نه خانوم. دیدم. خوبم دیدم. ولی اون قشونی که میگی محض خاطر برزو خان و خسرو خان نیومده بودن اینجا. همه شون دنبال یه لقمه نون بودن. اومده بودن که لااقل چند شب سر گشنه نذارن زمین. هر کی دیگه هم اومده بود گفته بود یه لقمه نون میدم دستتون و بهش میومد که ازش میاد این کار، اینا صف میکشیدن پشتش. همون پیرزنه هم میدونست. گفت یه زمانی برزو خان برو بیایی داشت واسه خودش. ولی از وقتی شک کرد به زن و بچه اش و قیدشون رو زد دیگه اونی نشد که بود. اصلا وقتی که زنش، یعنی ننه ی همین خسرو را گفت یکی انداخت توی چاه و درش رو گذاشت، دیگه دنیاش دنیا نشد! اسمش رو هم گفت، اگه درست خاطرم مونده باشه فخرالسادات؟ فخرالملوک؟ یه همچین چیزی بود اسمش!!
تا این حرف رو زد خواهر، انگار که یه تشت آب یخ ریخته باشن رو سرم! نفسم رفت بالا و رنگم پرید. هیچکی خبر نداشت از این قضیه الا خودم.
هویج گفت: چته خانوم؟ حالت خوبه؟
با سر اشاره کردم خوبم. یکم که حالم جا اومد گفتم: دیگه چی گفت اون عفریته؟
گفت: خیلی حرفا زد.
گفتم: در مورد من چی گفت؟
هویج سرش رو زیر انداخت. یکم سکوت کرد. بعد گفت….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *