قسمت ۱۴۸۹

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۸۹ (قسمت هزار و چهارصد و هشتاد و نه)
join 👉 @niniperarin 📚
خسرو نگاهی به در سیاهچال انداخت و گفت: اونی که سرک تو کار بقیه بکشه جاش همونجاست و عاقبتش هم عاقبت همین مردک. ببینم ما که نبودیم مگه توی قلعه رفت و اومد داشتی و سرک کشیدی که صداش رو شنفتی؟
هویج خانوم گفت: به موت قسم سرخود نیومدم و برم خسرو خان! اینایی که فرستاده بودی اینجا گشنه و تشنه بودن. منو صدا کردن بیام براشون یه دیگی بار بذارم روزا و یه ناشتایی براشون حاضر کنم صبحها. وگرنه منو چه کار به اینجا. ایشالا تخته بند بشه و چونه بندازه هرکی بخواد تو کار خسرو خان دخالت کنه. هرچند که این مردک صاحب اختیار جونش من بودم. حالا هم که مرده به جهنم. بایست میمرد، چه بالای دار، چه تو سیاهچال از گشنگی. ایشالا که عمر شما مث بختتون و این دیفالهایی که با مال مردم ساختین و سر به آسمون گذاشته، بلند باشه خسرو خان. همینکه پول خون اونو بدین بهم که منم سر و سامونی به زندگیم بدم تو این غربت بسمه!
خسرو که عصبانی شده بود داد زد: پدرسوخته…
پریدم تو حرفش و گفتم: خسرو خان، شما خسته ای. برین استراحت کنین، من خودم با خدیج حرف میزنم.
بلند گفت: حالیش کن حق حساب گرفتن از خان چه معنی میده! به من میگن سردار خسرو! پوست اونی که بخواد تهمت بیجا بزنه رو غلفتی میکنم و توش رو کاه پر میکنم. دیگه کارمون به جایی رسیده که این ضعیفه ما رو تهدید میکنه. این جنسهایی که میبینی همه اش امونته دست من از ترس چپاول صالح بیک. همین روزا بارشون میکنم و پس صاحبشون میدم. تو هم حرف زیادی بزنی جات تو همون سیاهچاله ور دست اون الدنگی که میگی!
رفتم در گوش خسرو گفتم: چه لزومی داره به توضیح خسرو خان؟ این یارو در حدی نیس که شما بخوای باهاش دهن به دهن بشی و براش توضیحات بدی!
گفت: این زنک دست وردار نیس. سر و صدا و شر و شورش هم زیاده. بخوام از سر راهم ورش دارم بقیه ملتفت نبودش میشن و بعید نیس از ترس برن دهن لقی کنن. خودت یه طوری حالیش کن مسجد جای این کارا نیس. شده یه چیزی هم بهش بده که در دهنش رو ببنده و پشتی ما در بیاد عوض اینکه بخواد تو رومون وایسه!
اینو گفت و رفت.
گفتم: چی میگی خدیج؟ حالیته داری با کی حرف میزنی؟ یه بار وسط بیابون جونتو نجات دادم، یادت رفته که حالا اینطور به خودت جرأت دادی بیای خان رو تهدید کنی و ازش باج سبیل بخوای؟ میدونی اگه همین حالا نظرش برگرده بهت رحم نمیکنه؟
پوسخندی زد و گفت: نمیتونه خانوم! بخواد بلایی سرم بیاره آبرو خودش و اون برزو خان رو میبرم!
گفتم: چطور؟
پوسخندی زد و گفت: راضیش کن یه حق حساب درست و حسابی بهم بده که دهن وا نکنم! وگرنه خودتم آبروت رفته!
چشمام گرد شد. گفتم: عین آدم حرف بزن حالیم بشه چی داری میگی. واسه منم قپی نیا که بد میبینی. رک و راست حرفت رو بزن!
گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *