قسمت ۱۴۸۵

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۸۵ (قسمت هزار و چهارصد و هشتاد و پنج)
join 👉 @niniperarin 📚
تا اینکه یه روز میرشاه اومد پیش خسرو و گفت: خسرو خان، خبر رسیده که قشون صالح بیک اومده توی دشت. چند فرسخی فاصله داره. تا برسه اینجا احتمالا میشه واسه فردا ظهر. دستور چیه؟
خسرو گفت: کی خبر آورده؟ مطمئنه؟ یا میخواد ما رو از توی کمین بکشه بیرون تا صالح بیک غافلگیرمون کنه؟
گفت: یکی از آدمای صالح بیک گفته. از قشون اون جدا شده بوده و داشته در میرفته که افتاده گیر آدمای ما. خودم بازخواستش کردم. بهش نمیخوره اهل دروغ باشه. گفتم نگهت میدارم، اگه خلاف گفته بودی پدرت رو در میارم. عاقبتت میشه با کرام الکاتبین. خلاصه ترسوندمش، ولی حرفش دوتا نشد. قبول کرد بمونه تا حرفش ثابت بشه.
گفتم: این یارو که میگی حالا کجاست؟
گفت: دست و پاش رو با قیطون بستم و دوتا رو گذاشتم که مواظبش باشن. نمیتونه در بره.
خسرو گفت: یکی رو بفرست به تاخت بره یه سر و گوشی آب بده ببینه حرفش راسته یا نه. اگه راست بگه نبایست غافلگیر بشیم. همین امشب به قشون بگو آماده بشن و خودشون رو ضفط و رفت کنن و گشاد بازی رو بزارن کنار. صالح بیک کاروون نیس که بخوان با نیش و دندون بترسوننش. اون و آدماش کارکشته ی کارزارن. به تخمشون بگیرن، جونش رو میدن.
فرداش از سر صبح، آدمای خسرو حاضر بودن و خودش هم چشم انتظار. پیدا بود اوقاتش سر جا نیست و تو دلش دارن رخت میشورن.
رفتم پیشش و گفتم: نگرون نباش دایه. بالاخره یه روزی میشد امروز و بایست باهاش رو در رو میشدی. خدا رو شکر دیگه الان هم قشونت سیره و هم به اندازه ی کافی آدم داری. جات هم که جای خوبیه واسه ی غافلگیر کردن صالح. پس نگرونی نداره.
گفت: نگرونیم بابت خودم نیس دایه. بالاخره تا شب عاقبتمون معلوم میشه. ولی جنگ جنگه. روش ننوشته که مرده ازش بیرون میاد و کی زنده. نگرونیم بابت سحرگل و اون بچه های پدرسوختمه. میترسم که اگه خودم نباشم، آقام بهشون التفاتی نکنه. هرچی باشه تو هم دایه ی منی هم میتونی یه حرفایی رو به برزو خان بزنی. اگه اتفاقی برام افتاد نذار زن و بچه هام حیرون و ویلون بشن.
خیال نمیکردم خسرو به این چیزا هم در این حد فکر کنه! دلم سوخت برای بچه ام. اشک جمع شد تو چشمام. یهو گفتم نکنه حرفش درست باشه و بلایی سرش بیاد تو این کارزار. اونوقت دیگه تا آخر عمر نمیتونستم خودمو ببخشم.
“و جعلنا…” رو که ننه ام از قدیم یادم داده بود خوندم و فوت کردم بهش. گفتم: نه دایه. نفوس بد نزن. ایشالا که سربلند بیرون میای و روی آقات رو هم کم میکنی و در دهنش رو میذاری! که خیال نکنه از عهده هیچی برنمیای و تا ابد خودش بایست خان بمونه!
همون وقت میرشاه باز با عجله سر و کله اش پیدا شد. عرق کرده بود و هول داشت.
گفت: خسرو خان. پیکی که فرستاده بودم برگشته.
خسرو گفت: خب؟ زود بنال ببینم چی شده؟ چرا این حالی؟
گفت: قشون صالح اومده میون دشت. ولی…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *