قسمت ۱۴۸۲

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۸۲ (قسمت هزار و چهارصد و هشتاد و دو)
join 👉 @niniperarin 📚
میر شاه گفت: اگه اینطور باشه خسرو خان، گاومون زاییده…
گفتم: چی میگی میرشاه؟ هر کی از راه میرسه روزی یه بار گاو خان رو میزائونه! بعید نیس صالح بیک از عمد این خبر رو چو انداخته باشه که به گوش خان برسونه و هول و هراس بندازه تو دلش و قوت قلب بده به قشونش. صالح بیک رو من دیدم و میشناسم. آدمی نیس که اهل مصالحه باشه. علی الخصوص با رقیب.
میرشاه گفت: اینم حرفیه خاتون، ولی اگه حرفش راست باشه چی؟ بنا رو نمیشه گذاشت رو شایدی که تو میگی. اگه راست باشه این حرف و قشون جلوی اونا در بیان و گره بخورن تو هم، کاری از کسی ساخته نیس. قلع و قمع میکنه این بدبختا رو…
خسرو گفت: اگه همینقدری هم که هستن مونده باشن تا اون موقع!
گفتم: تو دیگه چرا دایه؟ خودت توی دل خودتو خالی میکنی؟ اگه اینطورم باشه که این شنفته، بازم راه داره. قشون راهزن که نمیتونه از جعده ی صاف رد بشه، میترسه گیر قورچی و گزمه بیوفته. مجبورن از همین دشت بگذرن.
یارو که انگشت نداشت گفت: چه توفیری میکنه خاتون؟ چه از جعده، چه از دشت، وقتی تعدادشون زیادتر باشه اینا چاره ای ندارن جز فرار. درگیر نشده در برن، بهتر از اینه که شل و شیت بشن و ناقص و بعد بزنن به چاک.
گفتم: قرار نیس اونا بدونن شما اومدین به پیشوازشون. مث خودشون کمین میکنین تو دشت، چندتا رو هم میفرستین جلو واسه دیده بانی و خبر کشی. همینکه اومدن غافلگیرشون میکنین. اینطوری خیلی فرق داره تا اینکه بخواین عنر عنر جلوشون در بیایین و رجز خونی کنین و آخرش هم دست از پا درازتر دمتون رو بذارین رو کولتون و در برین.
میرشاه یه نگاهی به اون دوتا کرد و گفت: ما خودمون این چیزا حالیمونه خاتون. خیال کردی بلدِ کار نیستیم؟ از دور نشستی میگی لنگش کن. به این سادگیا که میگی نیس.
رو کردم به خسرو و گفتم: آبروی تو و آدمات در گرو این کاره که قبول کردی. یا تمومش کن یا پی هزارتا حرف رو به خودت بمال. خود دانی. تهش قشون صالح میاد و اصلا معلوم میشه بهرام غولی تو کار هست یا نه. اگه دیدی از پسشون بر نمیای که لزومی نداره باهاشون درگیر بشی. همونجا میخزی تو سوراخت، وقتی که رفتن از یه ور دیگه راهتو کج میکنی و میری.
چند لحظه ساکت شدن. خسرو گفت: بد فکری هم نیس. ملتفت حضور ما نشن که لزومی نداره حتمی جلوشون در بیاییم.
میر شاه هم سری تکون داد و گفت: پر بیراه نمیگه.
خسرو گفت: برین همین شبونه یه جایی رو پیدا کنین تو دشت که دید نداشته باشه. قشون رو میبریم اونجا.
میرشاه و یارو پا شدن برن پی کاری که بهشون سپرد خسرو.
گفتم: ولی دایه، قبل از هر چیزی بایست یه فکری به حال شکم اینا بکنی. اومده بودم همینو بهت بگم. اینا گشنن. غنیمتی هم که تو دستشونه نمیتونن بخورن!
صورتش رفت تو هم. گفت: همه ی این چیزا رو تو گذاشتی تو دومن دایه! تا ظهر میگفتی این غنایم نگهشون میداره. حالا باز میگی گشنه ان؟ خب به درک. وسط بیابون چی دارم که بریزم تو شکم وامونده شون؟ تو پر کردن شکم چهار سر عائله ی خودم مونده بودم، حالا چطوری میخوای شکم سیصد، چهارصد نفر رو سیر کنم؟
گفتم: هنوزم میگم که هرچیزی راهی داره. بخوای کمین کنی تو دشت، معلوم نیس چند روز طول بکشه. یکی رو بفرست غنیمتی که فرستادی قلعه رو ببره بفروشه، قوت و غذا بگیره بار کنه بیاره. یکی دو روزی طول میکشه، که میشه وعده وعید داد و اینها رو سرگرم کرد تا اونا بیان. صالح بیک هم حتمی تو این یکی دو روز نمیاد. چون اگه میخواست بیاد، بایست تدارکات میدید و این یارو دیده بود که ندیده. پس وقت داری.
نفسش رو با غیظ بیرون داد و گفت: میر شاه که برگشت میگم یکی رو بفرسته پی این کار. ولی تو رو جون هر کی دوست داری دایه، اگه جون سالم به در بردم از این مهلکهف دیگه از این آشها واسه من نپز!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *