قسمت ۱۴۸۰

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۸۰ (قسمت هزار و چهارصد و هشتاد)
join 👉 @niniperarin 📚
گفت: خیال کنم دزدی شرف داره به خانی!!!
مال مفت مزه کرده بود زیر زبونش.
گفتم: نا خواسته اینطور شد اینبار. ولی عاقبت نداره این کار. کدوم یکیشون رو دیدی که عافیت نصیبشون بشه؟ سلیم بیک؟ یا همین صالح بیکی که داریم میریم سراغش؟ اصلا همه ی جنگ تو و آقات با این مرتیکه سر همینه که میخواست بیاد ولایت برزو خان رو غارت کنه و صاحب بشه. میگن هر چیزی یه بارش حلاله! تو هم که از عمد نمیخواستی به این کاروون بزنی. پیش آمد، ما هم میگیم جهنم، خوش آمد. قسمت بوده که این گدا گشنه ها به یه نون و نوایی برسن و راضی باشن ازت و دلشون قرص باشه که بمونن تو رکابت.
گفت: چه توفیری میکنه دایه؟ درسته که ولایتی که الان داریم رو خان والا تاخ زده بود با سه پارچه آبادی دیگه که کوچیکتر بودن. ولی اون آبادیا مگه ارث آقاش بود؟ قشون جمع کرده بود و رفته بود اونجا رو صاحب شده بود. بین خودمون باشه، کسی نمیدونه این چیزا رو. یه بار که بچه بودم و آقام داشت با یکی دیگه که از دربار اومده بود اختلاط میکرد و گل میگفتن و گل میشنفتن و به سلامتی همدیگه میخوردن، از زبون خودش شنفتم. یعنی جد بزرگ ما هم دزد بوده دایه. بعدا شده خان! بعد هم سر خوش خدمتیش به شاه، اونم با بذل و بخشش از مال رعیت، وزیر دربار عمارتی که الان داریم رو داده بهش. ولی حالا شدیم خان زاده و آدم حسابی!
چیزایی که میگفت رو اولین باری بود که میشنفتم. گهگاه قدیما زمزمه هایی میشنفتم از آدمای قدیمی ده که یه چنین حرفایی میزدن. ولی بچه بودم و نه درست حالیم میشد نه برام مهم بود. حالا که خسرو حرفش رو میزد تازه داشتم ملتفت میشدم که بیخود و بیراه هم حرف نمیزدن اونا.
یه نگاهی به دور و برم انداختم، سرم رو بردم نزدیک و یواش گفتم: به من گفتی دایه، خوب کاری کردی. ولی مواظب باش دیگه این حرف جایی از دهنت نپره. دوره و زمونه عوض شده الان. مردم دنبال همین چیزان که یه بهونه ای بیوفته دستشون تا بیان و تلافی کوره رو تو دل غوره در بیارن. تو یا برزو خان که نبایست تقاص جدتون رو پس بدین. حالا هم خدا رو شکر کن که همین مال و منالی که اینجاست دستت رسیده. چندتا رو مأمور کن اینها رو ببرن قلعه، بعد که از دست صالح بیک خلاص شدی همینا رو میتونی بدی جای مزد قشونت و قضیه رو فیصله بدی. کسی هم قرار نیس چیزی بدونه. برزو خان میبینه تو با دست خالی رفتی قشون جمع کردی، بردیشون جنگ، بعد هم کار صالح رو تموم کردی و برگشتی. اینطوری کلی ارج و قربت پیشش میره بالا و اطمینون میکنه و تو رو میذاره جای خودش. همین که خان بشی دیگه دست و بالت واز میشه. دیگه به این چیزا که الان داره تو سرت میچرخه فکر نمیکنی.
میر شاه اومد جلو و گفت: خسرو خان، کار ما تموم شده، چی امر میکنین؟
خسرو یه نگاهی به قشونش انداخت. بعد یه نگاه به پشت سرش و یه نگاه به روبرو. خیره شد به افق و گفت: چندتا رو بفرست سهم منو ببرن قلعه. بگو اگه یه سوزن کم بشه از این سهم، با یه دست برمیگردن خونه شون. به بقیه هم بگو سر این غنایمی که تو دستشونه اینقدر با هم کلنجار نرن. آماده بشن که تا قبل از غروب احتمالا با صالح بیک درگیر بشیم.
میرشاه گفت: ملتفت شدم خسرو خان. خیالتون راحت. الساعه اطاعت امر میکنم.
کمتر از یک ساعت بعد، قشون خسرو آماده، راهی شدن واسه ی جنگ با صالح.
اینبار خسرو خودش سوار اسب جلوی اونها میرفت و بقیه پشت سرش.

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *