قسمت ۱۴۷۹

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۷۹ (قسمت هزار و چهارصد و هفتاد و نه)
join 👉 @niniperarin 📚
همه داد زدن: زنده باد خسرو خان…
میر شاه اومد جلو و به خسرو گفت: خان، مث همیشه تقسیم کنم دیگه؟
خسرو گفت: یعنی چطور؟
میر شاه گفت: تو این جور غنایم رسم بر اینه که نصف مال میشه واسه ی رئیس دسته و مابقی هم به نسبت مساوی تقسیم میشه بین همه! منم که وردست شمام دوتا سهم بهم میرسه.
هویج که شاهد این حرفا بود اومد جلو و گفت: خسرو خان، اگه من نبودم حالا این غنایمم نبود. درسته اشتباه دیدم ولی باعث و بانیش من بودم. خدا رحمت کنه سلیم بیک رو. اینجور مواقع هرکی کاروون رو جسته بود اونم دوتا سهم بهش میداد!
خسرو براق شد به هویج و گفت: حرف نباشه. تو انداختیمون تو این بدبختی و این والزاریات رو درست کردی برامون. حقته هیچی بهت ندم که هیچ، بگم همینجا میون جمع فلکت هم بکنن تا عبرت بشه واسه بقیه. فقط و فقط سر اینکه زنی و حرمتت رو نگه میدارم میون این همه مرد کاری به کارت ندارم. ممبعد هم دیگه همراه ما راه نمی افتی. برمیگردی همونجایی که بودی.
میر شاه که دلش خنک شده بود با پوسخند و از سر رضایت سری تکون داد و رو به خسرو گفت: چی امر میکنین خان؟
خسرو با عصبانیت گفت: همون کارو بکن که میگی.
میر شاه به دو رفت سراغ غنایم.
هویج که رفته بود تو لب، گفت: اینم دست درد نکنی من خانوم. میبینی؟ باشه. من میرم. ولی شکایت میبرم پیش برزو خان. روا نیس این همه آدم سگ دو بزنه و دنبالتون بیاد و مال به مالتون اضافه کنه آخرش هم بشه مث سگ پاسوخته!
اسم برزو که اومد خسرو عصبانی تر شد و گفت: تو غلط میکنی ضعیفه. مگه شهر هرته؟ میخوای بری پیش برزو خان که آشفته ترش کنی؟ رحم کردن به رعیت عاقبتش همینه. میدم از گیس ببندنت به گاری و بتازونن تا پیش خود صالح بیک ببینم چه غلطی میخوای بکنی. فلک کمته!
پریدم تو حرف خسرو و گفتم: تو الان عصبانی هستی دایه. این خدیج بدبخت هم بی قصد و غرض این کارو کرده. بخشش از بزرگونه. ببخشینش. سهمش هم بدین که از همینجا راهش رو کج کنه و برگرده ولایت. اگه هم حرفی میزنه عمدی نیس. حالش اینه بنده خدا!
خسرو که دیگه حوصله ی چونه زدن نداشت گفت: هر کاری میخوای بکن دایه، فقط دیگه جلو چشمم نباشه. نمیخوام ببینمش وگرنه هرچی دید از چشم خودش دیده. خونش ممبعد گردن خودشه.
دست هویج رو گرفتم و کشیدمش کنار. کلی باهاش حرف زدم تا بالاخره راضی شد یه سهم از غنایم رو به اضافه ی سهم من، بگیره و برگرده.
هویج رو راهی کردم و برگشتم. دیدم خسرو جلوی غنایمی که مال اون شده بود وایساده و زل زده بهشون.
کنارش که رسیدم گفت: اینقدری که تو این یکی دو ساعته نصیبم شد، تو این چندین ساله گیرم نیومده بود! کشته ها هم کمتر از آدماییه که آقام تا حالا داده سر به نیست کنن. دایه…
گفتم: جون دایه!
گفت: خیال کنم دزدی شرف داره به خانی!!!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *