قسمت ۱۴۷۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۷۷ (قسمت هزار و چهارصد و هفتاد و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
دم ظهر بود که رسیدیم به دشت. هویج هم سوار یابو، قدم به قدم پشت سر من میومد…
هنوز وارد دشت نشده بودیم که از دور تو سراب افق دیدیم یه خط سیاه نمایون شد. همه چشم تیز کردن. یکم که گذشت، سیاهی ها از هم جدا و مشخص شدن. از دور به نظر میرسید که مردایی هستن سوار اسب با چندتا گاری. تعدادشون مشخص نبود از اون فاصله، ولی کم هم نبودن.
پچ پچی افتاد میون قشون خسرو. هویج اومد وایساد کنار من و دستش رو سایبون چشمش کرد و چشماش رو تنگ. یهو بلند گفت: قشون اون صالح بیک قرمدنگه. اگه به خیال غارت کاروون نیومده باشه تو دشت، حتمی واسه ی پیغومی که برزو خان براش فرستاد، گز کرده تا اینجا. نبایست به هیچکدومشون رحم کرد. علی الخصوص خود بی شرفش. حساب اون با خودم!
خواستم بگم مگه تو صالح بیک رو دیدی؟ یا از این فاصله میتونی بشناسیش؟ که امون حرف بهم نداد و داد زد: قشون صالح بیکه…
تا اینو گفت قشون خسرو عین گله ای که رم کنه، عربده کشیدن: صالح بیکه… صالح بیکه….
بعد هم تاختن به طرف اون لکه ی سیاه میون دشت. خسرو اومد کنار من و گفت: چی شد؟ کی قشون صالح رو شناخت؟
گفتم: والا خدیج گفت میشناسم. آدمات رو هم که توی ده، قبل از راه افتادن گفتی اگه صالح بیک رو دیدن تعلل نکنن و بتازن به دل قشونش. اسم صالح که اومد رم کردن.
خدیج گفت: حتم دارم که همونه…
خسرو یه نگاه چپ به اون انداخت و به من گفت: حالا هست یا نیست بالاخره؟
گفتم: منم مث تو دایه. گیرم که باشه یا نباشه، خیال میکنی الان کسی جلودار این سیل آدمی که دارن تو دشت میتازونن هست؟ بهتره جای سوال و جواب تو هم بری دنبال قشونت که وقتی صالح رو گرفتن نگن خسرو خان وایساده بود کنار زنها و داشت اختلاط میکرد که ما دار و دسته ی صالح بیک رو تار و مار کردیم!
خسرو نفسش رو با غیظ داد بیرون و چهار نعل تازوند به همون طرفی که همه رفته بودن.
خدیج گفت: منم میرم میون دعوا. میخوام خودم با همین داسی که دستمه دستش رو بندازم…
بعد هم یابوش رو هی کرد و همینطور که داسش رو تو هوا میگردوند و فحش میداد پشت خسرو تازوند…
چاره ای نبود. همه رفته بودن میون کارزار و من مونده بودم. اسبم رو هی کردم.
من که رسیدم، قشون خسرو داشتن غنایم رو تقسیم میکردن و گهگاه سر اینکه چی مال کی باشه با هم دعوا هم میکردن. چندتایی رو اسیر کرده بودن و بقیه رو کشته بودن.
خسرو را دیدم که داشت سر میرشاه داد میزد. صدا به صدا نمیرسید و ملتفت حرفش نمیشدم. میر شاه سوار اسبش شد و شروع کرد میون قشون تازوندن و داد میزد: به فرموده ی خسرو خان، همه جمع بشن یه طرف و هرچی غنیمته بزارن یه طرف!
چشمم افتاد به هویج. رفتم سراغش و گفتم: صالح بیک کجاست؟
گفت: نمیدونم. بی پدر حتمی در رفته. اینجور آدما بیخود اسم در میکنن. وقتش که برسه تخم موندن ندارن!
قیافه ی خسرو شده بود مث لبوی پخته و کارد میزدی خونش در نمی اومد. اسبم رو هی کردم طرفش. بهش که رسیدم گفتم: صالح بیک کجاس؟
داد زد: گور بابای صالح بیک. این پدرسگا هنوز قشون جنگی رو از کاروون تشخیص نمیدن؟ یه کاروون رو غارت کردن. چه فرقی دارن اینا با صالح بیک؟

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *