قسمت ۱۴۷۶

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۷۶ (قسمت هزار و چهارصد و هفتاد و شش)
join 👉 @niniperarin 📚
گفتم: نگرونی نداره. خدا بزرگه. نمیذاره شکم اینا هم گشنه بمونه. صبح یه سامونی بهشون بده تا راهی شیم. به هر حال صالح بیک هم یه تدارکی دیده واسه آدماش. اگه حواست باشه و درست به اینا فرمون بدی و قشون صالح بیک رو تار و مار کنی، یه غنیمتی گیرت میاد. هم از خورد و خوراک هم از مال و منال و حیووناشون. همینا هم از سر این گشنه ها زیاده. حتم داشته باش راضی که میشن هیچی، با دمشون هم گردو میشکنن.
باز یه سری از روی نا امیدی تکون داد و گفت: امیدوارم که اینطور باشه و این حرفا پنبه دونه ای نباشه تو خواب شتر!
اخمهام رو کشیدم تو هم و گفتم: دست مریزاد. حالا دیگه من شدم شتر و حرفام خواب و خیال؟ خوبه تا حالا هم من کشوندمت تا اینجا وگرنه خودت که جربزه اش رو نداشتی.
پوسخندی زد و گفت: منظوری نداشتم دایه. حق بده بهم. خوف داره این کارا. اصلا من نمیدونم اینایی که جای تفنگ، کاسه به دست راه افتادن دنبال من، تو عمرشون با کسی درگیر شدن یا نه که حالا بخوان با یه مشت آدمی که کارشون اینه در بیوفتن.
گفتم: به وقتش هر کسی یه آدم جنگیه. گشنه که باشن، هار میشن. خودشون میتازونن تو دل قشون صالح بیک.
هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای هویج از تو حیاط بلند شد: آهای خانوم! هستی؟
رفتم تو ایوون. اشاره کرد که برم پیشش.
به خسرو گفتم یکم به خودش برسه تا فردا قوه داشته باشه و بعد اومدم پایین پیش هویج.
گفتم: هان چی شده؟
گفت: اومدم ازت اجازه بگیرم منم فردا همراتون بیام! خیلی وقته تو کارزار نبودم.
گفتم: بمون همینجا خدیجه. این جنگ از اون جنگهایی نیست که نسیم بیک راه مینداخت. کافیه اسیرت کنن، اونوقت یه لشکر میمونن معطل تو.
ناراحت شد. گفت: خیال کردی میخوام بیام سیاحت خانوم؟ نه خیر. نذر کردم همراتون بیام که تقاص خون سلیم بیک رو از اون صالح حرومی بگیرم. بایست اونم بیاریم بندازیم تو همین سیاه چال ور دست این جواد بی پدر بعد به حسابش رسیدگی کنیم. من که از خون سلیم نمیگذرم!
گفتم: تا چند روز پیش میگفتی بزاریم بریم از اینجا، حالا یهو رأیت برگشت؟
گفت: اونوقت دلم قرص نبود. حالا که این خسرو خان رو با این قد و بالا و این قشون دیدم، مطمئنم که صالح میدون رو خالی میکنه. نبایست بزاریم قسر در بره.
گفتم: اگه خودت حواست به خودت هست، بیا. اگه میخوای بیای و انتظار داری که کسی مواظبت باشه، همینجا بمون و زحمت قشون رو زیاد نکن!
رو ترش کرد و گفت: من خودم ده تا مرد رو حریفم. هنوز خدیج رو نشناختی خانوم! وقت جنگ که رسید ملتفت میشی و میگی که خدا رو شکر که همراتون بودم.
راهشو کشید و رفت. دم در که رسید داد زد: صبح آفتاب نزده اینجام!
فردا که شد، خسرو قشونش رو جمع کرد و کلی حرف زد واسه شون که اگه رسیدن به قشون صالح تعلل نکنن و فرصت تکون خوردن بهشون ندن و دار و ندارشون رو غارت کنن و همه ی آدماش رو اسیر.
دم ظهر بود که رسیدیم به دشت. هویج هم سوار یابو، قدم به قدم پشت سر من میومد…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *