قسمت ۱۴۷۳

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۷۳ (قسمت هزار و چهارصد و هفتاد و سه)
join 👉 @niniperarin 📚
همینطوری که نگاه مینداختی شاید چهارصد پونصد نفری اومده بودن. خسرو سر و سامونی بهشون داد و ظهر بود که دیگه راهی شدن. منم همراه خسرو رفتم به خواسته ی خودش…
نزدیکهای غروب بود که یه جایی بیرون شهر پاتوق کردن و گاریهایی که دیگ و دیگچه و سه پایه بار کرده بودن رو خالی کردن و بار گذاشتن واسه شوم قشون. آفتاب که رفت پایین همه کاسه و مجمع به دست صف کشیدن واسه گرفتن سهمشون. اونایی که دست اندر کار بودن غذا رو تخس کردن بین قشون. به اندازه ای نبود که همه سیر بشن. واسه همین خشک کشیدن. با این حال بازم داشت غذا کم می اومد.
خسرو گفت: میبینی دایه؟ هنوز راهی نرفته، عین لشکر ملخی که بیوفته تو کشت گندم، هیچی وا نگذاشتن. تازه هنوز گشنه ان. روزی سه وعده این همه شکم گشنه رو سیر کردن کار ما نیس. چشم به هم بزنی صبح شده و انتظار دارن یه چیزی بخورن که جبران گشنگی شبشون بشه. قشون گشنه موندگار نیس. به یه چارک نون بیشتر تو رو میفروشن. بدغلطی کردم دایه. نبایست به حرفت گوش میکردم.
گفتم: هوووه. چه خبرته خسرو خان؟ هنوز هیچی نشده جا زدی و زانوی غم بغل گرفتی؟ اینا فعلا سیر شدن. تا جون و قوه دارن بایست راه بیوفتی که قبل از اینکه کاری نکرده باشن و صبح گشنه بخوان چشم وا کنن، رسیده باشی به یه جایی که بتونی شکمشون رو سیر کنی. بگو وقت تنگه و استراحت باشه واسه فردا که یه جای درست جاگیر شده باشیم.
گفت: دایه، بزار یه نه بگیم و نه ماه سر دلمون نکشیم. تا زوده میشه از همینجا اینا رو برگردوند. میگیم پیک خبر آورده که قضیه فیصله پیدا کرده و همه چی رو به راهه. اینا هم ضرری نکردن. یه شام خوردن، برمیگردن شهر سر زندگیشون، ما هم میشینیم یه فکر درستی میکنیم که با صالح بیک چکار کنیم که نه سیخ بسوزه نه کباب.
گفتم: خود دانی. ولی به محض اینکه پات رو بزاری تو عمارت حتم کن که برزو خان میره چهار گوشه ی شهر جار میزنه که ممبعد خسرو پسر من نیست. تا وقتی هم زنده است سرکوفت بی عرضگی بهت میزنه. حالا میخوای برگردی، برگرد.
یه آهی کشید. یکم فکر کرد و گفت: تا حالاش که با طناف تو اومدن تو چاه، بزار بریم ببینیم تهش به کجا میرسه.
گفت همه بساطشون رو جمع کنن و راه بیوفتن.
دم صبح بود که رسیدیم به یه روستایی که هنوز اهالیش تو خواب ناز بودن!
قشون تو بر و باغ بیرون ده اتراق کردن و نرسیده عین همون ملخهایی که خسرو میگفت، همه ی دار و درختها رو لخت کردن و چیزی به شاخه ها نگذاشتن.
خسرو یکی رو فرستاد سراغ کدخدای ده که صداش کنه. راسیاتش خواهر، خسرو هم جلودار شکم این قشون نبود. خودمم کم کم داشتم میترسیدم!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *