قسمت ۱۴۷۲

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۷۲ (قسمت هزار و چهارصد و هفتاد و دو)
join 👉 @niniperarin 📚
یه آهی کشید و گفت: خوش خیالی دایه. اینم یه بهونه ی دیگه اس مث قبل. قول برزو خان واسه پسرش کی قول بوده که اینبار باشه؟
گفتم: تو که میدونی آقات اخلاق مخصوص به خودش رو داره. منم کم ندیدم از این چیزایی که میگی. ولی اینبار توفیر داره. منم جای ننه خدابیامرزت. خودت میدونی که بیشتر از اون نباشه، کمتر هم نیست دل سوزیم واسه تو. خار به دست تو بره انگاری رفته به چشم من. ولی محض خاطر خودت و جلب اطمینون برزو خان هم که شده بایست اینبار بری و کاری کنی کارستون. اونم منتظره یه چشمه ازت ببینه تا دلش قرص شه به واگذاری منصبش به تو. این همه بالا پایین داشتی تو زندگیت، همه کاری کردی تا آقات بگه ممبعد خسرو خان، خان این عمارته. حالا وقتش رسیده که خودی نشون بدی. یه بار رنج این خار رو بکش تا بعدش رنگ گل رو ببینی. هم خودت، هم زن و بچه ات.
دو دستی پیشونیش رو چسبید. گفت: نمیدونم دایه. شاید تو راست بگی. ولی به این مفتیا هم نیس قشون ساختن و به دل صالح بیک زدن. میدونی چند روز وقت میبره آدم جمع کردن؟
گفتم: اتفاقا هیچ کاری نداره. چند تا آدم بفرست چهارگوشه ی شهر جار بزنن که خسرو خان داره قشون جمع میکنه، خورد و خوراکشون رو هم میده و آخر کار هم اگه اونایی که میان همراهش از جون و دل مایه بزارن و باعث سربلندی خسرو خان بشن، یه چیزی هم دستخوش میگیرن. اگه تفنگ داشته باشن و اسب بیشتر میگیرن، نداشته باشن هم قمه و داس و چوب و تبرشون رو وردارن، با خر و یابوشون بیان.
گفت: همون خورد و خوراکشون رو از کجا بیارم بدم؟ برزو خان که پا پس کشیده.
یه فکری کردم و گفتم: به اندازه ی یه وعده رو میشه از انبار خان ورداشت، نه بیشتر. واسه ی مابقیش هم بایست از جعده ی اصلی نری. راهتو کج کنی طوری که از چند تا ده رد بشی. دیرتر هم برسی ولایت طوری نیس. اینطوری به هر دهی که میرسی میگی خبر رسیده که دزدا و گردنه گیرا دارن میان اونطرف و شما هم دارین میرین که جلوشون در بیایین. هر دهی هم که این قشون رو مهمون کنه، نمک گیرشون کرده و وظیفه دارن که نگذارن گزندی برسه بهشون. هر کی هم خواست از مردای همون ده میتونه اضافه بشه به قشونی که راه انداختی. اونها هم حتمی قبول میکنن. چون حساب میکنن که اگه بخوان ثلث انبارشون هم حتی بدن به آدمای تو، بهتر از اینه که همه اش رو دزدا غارت کنن و خونه و زمینشون هم به آتیش بکشن و زن و بچه شون رو هم احیانا گزندی برسونن!
یکم فکر کرد و گفت: اگه قبول نکردن؟
گفتم: میکنن. شک نکن. بایست دم کدخدا رو اول ببینی. اون خودش مردم دهشون رو راضی میکنه. وگرنه یا بایست تن بده به تاراج دزدا، یا به غضب برزو خان.
کلی با خودش و من کلنجار رفت، تا بالاخره قبول کرد. چند تا رو فرستاد جار بزنن تو شهر که هرکی میخواد بیاد فردا تا قبل از ظهر دم در عمارت باشه.
فردا، آفتاب که زد، دم در عمارت جای سوزن انداختن نبود. انگاری هرچی مرد تو شهر بود از پیر و جوون گشنه ی همین یه وعده غذایی بودن که وعده داده شده بود.
همینطوری که نگاه مینداختی شاید چهارصد پونصد نفری اومده بودن. خسرو سر و سامونی بهشون داد و ظهر بود که دیگه راهش شدن. منم همراه خسرو رفتم به خواسته ی خودش…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *