قسمت ۱۴۷۱

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۷۱ (قسمت هزار و چهارصد و هفتاد و یک)
join 👉 @niniperarin 📚
اومدم بیرون و رفتم سراغ خسرو.
هنوز نرسیده گفت: چه وقت اومدن بود دایه؟ تازه داشتیم مشق خانی این عمارت رو میکردیم که بیوقت برگشین. چند روز دیگه قضیه رو لفت میدادی. یعنی آقام به اون قشون ازمابهترون فائق شد و دیگه ولایت اجدادیش رو آزاد کرد از دستشون تو این فرصت کم؟ نکنه اونم با سپاه اجنه مراوداتی داره که تونسته کارشون رو زار کنه؟
گفتم: اولا که علیک سلام دایه! دیما که از مابهترون و اجنه کل سپاهشون با چندتا بسم الله و صلوات دستشون بسته میشه و نسلشون اخته. اونی که کار رو زار میکنه کارزار با قشون حرومیاس که تفنگ حسن موسی تو دستشونه و قطار فشنگ به دوششون. اینان که بسم الله هم بهشون کارگر نیس. یه مرد میخواد جلوشون وایسه که عقلش و دستش با هم کار کنه.
ابرویی بالا انداخت و گفت: یعنی میخوای بگی ولایت رو حرومیا زیر و رو کردن و از مابهترون نبودن؟ که برزو خان با اون چندتا آدم فکسنی که دنبالش راه انداخته بود، جلوی قشون حرومیا دراومده؟ راستی اونایی که برده بود کجان؟ چرا برنگشتن همراش؟
نشوندمش و بود و نبود همه ی اتفاقاتی که افتاده بود رو براش تعریف کردم. آخر سر هم گفتم که خان چه دستوری داده.
همینطور زل زل داشت منو نگاه میکرد تا حرفم تموم شد. یهو سگرمه هاش رو کشید تو هم و درست مث آقاش یهو از جا پا شد و گفت: من نمیدونم چه هیزم تری به آقام فروختم که همه اش دنبال اینه که یه طوری از شرم خلاص بشه. هرکی ببینه خیال میکنه بلانسبت حرومزاده ام و بچه اش نیستم که اینطوری باهام تا میکنه. خب اگه میخواد سرم رو زیر آب کنه دیگه این همه قرم قرم کردن نداره. یه بار تبعیدم میکنه، یه بار تهدیدم میکنه، حالا هم که راست راست میخواد بفرستم میون قشون گردنه زنا که گردنم رو بزنن! چرا میخواد با تک و تعارف از دستم خلاص شه؟ یا چشمش پی زن گرفتنه و اینکه زنش پسر بزاد تا منو از ارث و میراث محروم کنه، یا به یه نحو دیگه بفرستم دنبال نخود سیاه و منو از سرش وا کنه! انگار جای بچه ی خودش، حرومزاده ی خودش و کلفتش بودم که اینطوری میخواد نابودم کنه!
با این حرفش خواهر یهو رنگم پرید و توی دلم خالی شد. گفتم: این حرفا چیه میزنی خسرو خان؟ من خودم پستون دهنت گذاشتم و بزرگت کردم. تو هرچی شک داشته باشم، توی اینکه لای بته عمل نیومدی هیچ شکی ندارم. الان هم بیخود اینقدر گوشت تلخی نکن. آقات دوست داره که همچین کاری رو بهت سپرده. میخواد اطمینونش رو جلب کنی با این کار تا خانی عمارت رو بهت بده و خودش بکشه کنار! اگه عاقل باشی خوب فرصتیه واسه خودی نشون دادن.
یه آهی کشید و گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *