قسمت ۱۴۶۸

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۶۸ (قسمت هزار و چهارصد و شصت و هشت)
join 👉 @niniperarin 📚
برزو نگاه کرد به من که یعنی چه خبره؟
گفتم: آدمای سلیم بیکن. اومدن محض بیعت با خان والا. یه طوری حرف زدم باهاشون که تا هفت نسل بعدشونو مدیون تو میدونن. اینم که صیداش میاد همون هویج هانومه، صیغه ایه سلیم بیک. خودشو محق میدونه تو قصاص از جواد.
بعدش هم قضیه پیغومی که قراره با انگشت جواد بفرستیم واسه ی صالح بیک و حرفایی که رد و بدل شده بود تا اینا بیان واسه ی بیعت با خان رو براش تعریف کردم و روشنش کردم که جلوی اینا وا نده.
هویج هم مث همیشه سمج، ایستاده بود توی حیاط و مدام رجز میخوند که این جواد قاتلِ بی دین و ایمون رو فلانش میکنم و بیسار!
برزو رفت توی ایوون و منم دنبالش. همه ی آدمای سلیم بیک جمع شده بودن توی حیاط قلعه با تفنگ و آدمای برزو هم حمایل کرده عقبشون ایستاده بودن. همینا یه نیمچه قشونی میشدن واسه ی خودشون. برزو تا این صحنه رو دید جرأتی اومد تو وجودش و صداش وا شد.
جمعیت تا چشمشون افتاد به برزو شروع کردن به “زنده باد برزو خان، مرده باد صالح بیک” گفتن. برزو که دل پیدا کرده بود سرش رو به نشونه ی تأیید تکون میداد و خوب که سیراب شد از تک و تعارف جمعیت، دستش رو آورد بالا. جمعیت ساکت شد.
همونوقت هویج شروع کرد: خان والا، به سبیل مبارکتون قسم همه ی اینایی که اینجا وایسادن حاضرن دم به دم جونشون رو بدن واسه ی شما. بی چشم و رو نیستیم که قدر خوبی و محبت شما رو ملتفت نشیم مث بعضیا که نمک خوردن و نمکدون شکستن. منظورم همین قرمساقیه که انداختین تو سیاهچال. اینطور آدما از کـون امثال شما میخورن و آخرش هم دستشون آلوده میشه به خون!! بایست اینطور آدما رو تیکه تیکه کرد و انداخت تو چاه خلا!
باز هویج عصبانی شده بود و چاک دهنش واز و اختیار حرف از دستش خارج.
پریدم تو حرف هویج و گفتم: برزو خان تو شهر، شهره ی عام و خاصه توی عدالت. تواضع میکنه و جایی حرفی نمیزنه از اینکه مشیر و مشار دربار شاهیه و همه ی وزرا رفت و اومدشون به عمارت خان بابت همینه که کمک بگیرن توی امور مملکتی. پس همه ی شما خیالتون راحت، که به اونچه میخواین میرسین که هیچ، اگه به امر خان گوش بدین و به حرفش دل، همه تون سری در میارین توی سرا. پس خوب گوشاتونو وا کنین که خان چی میگن.
برزو سری تکون داد و بادی به غبغب انداخت و یه سخنرانی بالا بلندی کرد از اینکه چه کارایی کرده و با کیا جنگیده و چه رشادتهایی به خرج داده و صالح بیک و صدتا مث اون که عددی نیستن جلوی یکی مث اون و بعدش هم قمپز در کرد که چند روز اینها بایست حواسشون به ولایت باشه تا اون بره و قشون خود شاه رو ازش امونت بگیره و بیاد شر صالح بیک رو از روی زمین کم کنه! بعدش هم به هویج قول داد که نه یه انگشت، بلکه هر پنج تا انگشت جواد رو میبره میده دست پیک که پیغومش سرسختی و خطرناک بودنش رو محکم به صالح بیک رسونده باشه!
بعد که کلی حرف زد و همه رو با خیال خوش روونه کرد رفتن، اومد توی اتاق و گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *