قسمت ۱۴۶۷

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۶۷ (قسمت هزار و چهارصد و شصت و هفت)
join 👉 @niniperarin 📚
جلدی برگشتم قلعه که تا اونها نیومدن با برزو حرف بزنم…
برزو داشت طول اتاق رو از اینور به اونور تند تند گز میکرد و پیدا بود بدجوری مستأصل شده. تا منو دید گفت: راهی نیست! هیچ کاری نمیشه کرد. گیرم که چند روز هم با تأخیر این مردک دزد بخواد بیاد سراغ ولایت. بعدش چی؟ من تا بخوام برم شهر و قشون جمع کنم و بیام خودش چندین روز طول میکشه. بعدش هم با این وضعی که پیدا کردیم خیال کردی چقدر ته کیسه ام مونده که بتونم خرج قشونی که بتونه جلوی صالح بیک در بیاد رو بدم؟ بیاد این ولایت رو بگیره، کمتر برام خرج داره تا بخوام آدم جمع کنم و خرج خورد و خوراک و مزد یومیه ی قورچیهای حکومتی رو بدم. یه نیتی کرده بودم که ولایت رو آباد کنم واسه پسرت که بعد از من در نمونه و یه چیزی داشته باشه که باهاش شکم خودش و اطرافیاشو سیر کنه. وقتی نمیشه پای جونم که ننشستم. بیان همین خرابه ها رو هم غارت کنن. جهنم. خسرو هم بایست یه کم هم بکشه یه فکری بکنه و نون بازوش رو بخوره. علیل که نیس!
گفتم: میگذاشتی عرق اونی که رفت واسه صالح بیک پیغوم ببره خشک بشه، بعد جا بزنی. مگه خان والا این همه ارث و میراث نداد دستت؟ خیال میکرد تو هم مالشو نگه میداری که هیچ، چند برابرش هم میکنی. چه میدونست اون خدابیامرز که مالی که مفت دست یکی برسه مفت هم به باد میده یا حاتم بخشی میکنه! اونم به کی؟ صالح بیک! یعنی نصف اونی هم که خان والا برات گذاشت میخوای ندی به پسرت؟ خوبه والا.
گفت: سنگهایی که جلو پای من افتاد اگه جلو پای اون افتاده بود که همون اول همه چی تموم بود و حالا ما هم یکی بودیم مث نوچه های صالح بیک. یکی مث همین جواد. باد سر دلت رو میزنی حلیمه. نفست از جای گرم در میاد. بحث عرضه نیس، بحث پوله که نداریم. آب اومده ولایت رو برده. دیگه بر و باغی نمونده. میدونی تا بخواد اینجا آباد بشه چند سال طول میکشه؟ به عمر من وصال نمیده. خسرو هم اگه میخواد چیزی براش بمونه خودش بایست بیاد ببینه چند مرده حلاجه. من اینقدر در توانم بود که کردم. بیش از این نمیتونم!
گفتم: زود داری میدون رو خالی میکنی خان. همین الان همه ی آدمای سلیم بیک اومدن جزو قشون تو. توی راهن که بیان باهات بیعت کنن. تیر و تفنگ دارن. آدمای خودت هم که هستن. مابقیش رو هم میری شهر یه ندا بدی کلی آدم میاد سراغت. کافیه وعده ی یه شوم و ناهار مفتی بدی بهشون، کل شهر میشن آدم تو. همه ی اون کور و کچل و تراخمیا گشنه ی یه وعده ی مجانی ان که فقط شکمشون رو سیر کنن.
یکی رو میفرستی جار بزنه، هزارتا صف میکشن دم در عمارت. تیر و تفنگ هم نداشته باشن مهم نیس. همینکه صالح بیک ببینه این همه آدم اومدن توی این ولایت اتراق کردن، خیال میکنه قشون شاه رو آوردی واسه ی جنگ. دمش رو میذاره رو کولش و پا پس میکشه از نزاع.
صدای هویج از توی حیاط بلند شد: آهای برزو خان! منم خدیج. خونخواه سلیم. اومدم تقاص خونش رو از این قاتل بگیرم!
برزو نگاه کرد به من که یعنی چه خبره؟
گفتم….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *