قسمت ۱۴۴۲

🔴 اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۴۴۲ (قسمت هزار و چهارصد و چهل و دو)
join 👉 @niniperarin 📚
ولی خواهر، راسیاتش از حرفی که سلیم بیک زده بود ترسیده بودم. میدونستم تو اون دم آخر، بیخود وصیت و وداع نکرده و حرف مفت نزده.
فرداش پا گذاشتم رو حرف خان و یه موقعی که میدونستم حواسش نیست یواشکی از قلع زدم بیرون و رفتم یه گشتی توی ده زدم. یه طرف ده داشت دیفالها میرفت بالا و خونه ها شکل خونه میشد. حدود بیست خانواری میشدن اگه اینا میومدن با زنها و توله هاشون و حیووناشون. برزو راست میگفت. رونقی میگرفت ولایت. چند تا کوچه ها رو گشتم و سرکی کشیدم میونشون. کم و زیاد همه مشغول حمالی بودن و یه دیفال رو که می آوردن بالا، تا خشک بشه و بتونن برگردن سراغ مابقی ساخت و سازش، میرفتن سراغ خونه ی بعدی و اونجا مشغول میشدن.
از سر یه کوچه ها که رد میشدم چیزی دیدم که تعجب کردم! خلاف قاعده که همه ی اونایی که تا حالا دیده بودم اونجا و داشتن کاهگل چاق میکردن و سنگ بالای دیفال میگذاشتن مرد بودن، این یکی زن بود. جیغ و جر زیاد داشت و مدام هم دستور میداد که اگه میخوای شب سر گشنه زمین نذاری، اگه میخوای دلدرد کهنه نگیری و شومت از گلوت پایین بره، برای خونه ی من این کارو بکنین، اون کارو نکنین، مطبخش میخوام اینجور باشه و پستوش اونجور و طویله اش جای پنج تا گاو داشته باشه و کرتونه ی مرغهام میخوام اینقدر جا داشته باشه و ….
هی این حرفا رو میزد و جالب این بود که هیچکی هم بهش نه میتوپید و نه بهش نه میگفتن. هرچی میگفت، هر کی نزدیکش بود و طرف حسابش میگفت چشم هویج خانوم! به روی چشم!
میونه سال بود و موهاش که از دو ور لچکش بیرون زده بود حنایی رنگ باخته بود، یه طورایی رنگ هویج! خیال کردم به خاطر موهاشه که اینطور صداش میکنن، ولی برام عجیب بود که یه زن میون این همه مرد باشه چپ و راست، هی امر و نهی کنه و همه ی اینا هم اینقدر ازش حرف شنوی داشته باشن! به نظر هم نمیرسید که عقلش نابجا باشه و مجنون.
رفتم یه جایی با فاصله نشستم به نظاره کردن. همه چیز به روال بود و چیز عجیب دیگه ای وجود نداشت غیر از این گوش به فرمون بودن مردها از این “هویج!”
نیم ساعتی کمتر یا بیشتر نشسته بودم که ببینم چه خبره اینجا ولی چیزی دستگیرم نشد. که یهو هویج ملتفت من شد که اونجا نشسته ام.
چندتایی بد و بیراه به یکی از مردهایی که داشت گل لگد میکرد گفت و اومد طرف من.
دو قدمیم که رسید پا شدم. طلبکار گفت: ببینم زنیکه، از کدوم گوری پیدات شده اومدی نشستی اینجا واسه گدایی؟ سیل شوورت رو برده اومدی اینجا دنبال مرد میگردی؟ پاشو بزن به چاک پتیاره وگرنه میدم بزارنن لای همین خشتهای دیفال و روت رو گل بگیرن!!
رفتم جلو صورت به صورتش وایسادم و گفتم….

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *