جانم فدای بچم جانم فدای ایران

جانم فدای ایران جانم فدای بچم

join👉 @niniperarin
_مامان! می شه پاپیون هم بزنم؟
_نه پسرم! فقط پیراهن سفید. امروز قراره همه لباس هاتون مثل هم باشه.
_آخه پاپیون خیلی دوست دارم.
_وقت زیاده. پاپیون هم می زنی. الهی لباس دامادی به تنت ببینم.
_نمی خوام داماد بشم. نمی خوام عروسی بکنم. دوست دارم همیشه تو همین خونه بمونم.
_ تا هروقت دلت بخواد می تونی پیش ما بمونی. حالا بلندشو که دیر نشه.
از زیر قرآن ردش می کنم. بغض سنگینی دارم. از خودم می پرسم چند سال دیگر ممکن است در فرودگاهی از زیر قرآن ردش کنم تا برای همیشه به سرزمین دیگری برود؟
به جایی که هوا باشد و جریان تنفس آدمی زیر لایه های قدرت طلبی و تمامیت خواهی بند نیامده باشد. چند سال دیگر می رود؟ بغض آن روز چقدر از بغض امروز سنگین تر خواهد بود؟ امروز جشن پایان سال تحصیلی مهدکودکش است.
شعر پشت سر شعر و نمایش و حرکات موزون و قرآن و ژیمناستیک… بچه ها روی سن بالا می پرند، فریاد می زنند و شعر می خوانند، با دست هایشان قلب درست می کنند و بوسه می فرستند. همه کاری می کنند تا دیده شوند:
« آهای شما که خطر کردید و به ما زندگی بخشیدید، تماشایمان کنید که چطور قد می کشیم لا به لای همه شلوغی ها و خستگی ها و نومیدی هایتان…ما را تماشا کنید!»
دشوارترین قطعه ای که کار می کنند، از سالار عقیلی است‌. دختر و پسر، شانه به شانه ایستاده اند.
پسرها دستبندی با رنگ های پرچم بسته اند و دخترها نیز گل سری با همان ترکیب. با صدای بلند می خوانند و خوشا به حالشان که از درد پیچیده در شعر و آهنگ، درکی ندارند:
«ایران! اگر دل تو را شکستند،
تو را به بند کینه بستند،
چه عاشقان بی نشانی
که پای درد تو نشستند…»
وقتی فریاد می زنند «جان من فدای ایران»، کلاه های فارغ‌التحصیلی شان از سر می افتد. تماشایشان میکنم و از خود میپرسم از این پنجاه پسر و دختر شش ساله چند نفر در ایران فارغ التحصیل می شوند؟
امید چند نفرشان نقش بر آب میشود؟
همین پسر و دخترهایی که نگرانند روزی از مادرشان جدا شوند، چند سال دیگر کوله بار دربه دری شان را بر دوش میکشند تا بر پیشانی مام وطن بوسه بگذارند و بروند؟ ده سال دیگر، بیست سال دیگر از گل سر و دستبند طرح پرچم چند نفرشان خبری خواهد بود؟ پسرم نگران روزی‌ است که لباس دامادی بپوشد و برود. خبر ندارد که جدایی های تلخ دیگری در راه است. جدایی از خاک… خاک خسته ای که زیر تاخت و تاز ها، هر روز برای فرزندانش غریبه میشود.
«ایران‌…به خاک خسته تو سوگند…‌به بغض خفته دماوند…» برای من که پنج سال است صدا و سیما را از حریم خانه ام بیرون رانده ام، فرقی نمیکند سالار عقیلی این آهنگ را برای کدام سریال خوانده باشد، بغضی در هر واژه اش است که آرام نمیگیرد. بچه ها می خوانند بی آنکه معنای اشک های ما را بدانند. ای کاش هیچ وقت ندانند.
ای کاش…ای کاش…«ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها یک روز می توانست همراه خویشتن ببرد، هرکجا که خواست، در روشنای باران، در آفتاب پاک…»
#ناشناس

@niniperarin

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *