قسمت ۱۷۶۲ تا ۱۷۶۴

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۶۲ تا ۱۷۶۴

join 👉 @niniperarin 📚
همینکه میون این همه آدم از من خواسته بود همراش برم واسه ام کلیا ارزش داشت. فرز رفتم بقچه ام رو ورداشتم و رفتم حیاط پشتی و از کوتاهی دیفال پریدیم اونور و زدیم به جعده…
گفتم: چه خبره برزو خان؟ چرا داری از عمارت خودت فرار میکنی؟
همینطور که داشت سر و صورتش رو میبست با دستارش که کسی نشناسه گفت: فرار چیه حلیمه؟ میخوام جایی بریم که کسی نمیخوام بدونه. تو هم پشت هم هی سین جیم نکن. بریم به وقتش برات توضیح میدم. میخوام تا قبل از غروب از شهر رفته باشیم بیرون. حرف زدن تاخیر میندازه تو کارمون. تو هم سر و روت رو درست بگیر که کسی نبینه با منی.
همینطور که تند تند میرفتم که پا به پاش رفته باشم و عقب نمونم گفتم: باشه. حرف نمیزنم. باز لال میشم. تو روم رو هم میگیرم که مایه ی کسر شأنت نباشه که داری با من راه میری.
جوابمو نداد. رسیدیم سر گذر. یه نگاه به چپ و راست انداخت و گفت: من جلو میرم، زودتر دوتا حیوون بخرم. تو هم پشت سرم بیا سر گذر علاءالدوله وایسا تا من بیام.
قدمهاش رو بلند کرد و تندی رفت. نمیتونستم مث اون بدوم. زشت بود. قباحت داشت. مردم میدیدن یه زن داره اینطوری میدوه تازه به چشمشون میومدم و تیز میشدن ببینن کی ام و چه خبره که دارم فرار میکنم!
واسه ی همین آروم راه افتادم. تا میرفت و اسب جور میکرد و میومد طول میکشید. توی راه هی پیش خودم فکر کردم که چه خبره و چرا برزو ازم خواسته همراهش برم و اصلا چرا بایستی یواشکی بخواد بزنه به جعده، اونم با من؟
میدونستم که این چند روزه اتفاق خاصی نیافتاده که برزو اینطور آشوب شده باشه. هی فکر کردم و اتفاقات دور و برم رو دوختم به هم ببینم چی از توش در میاد. ولی عقلم به جایی قد نداد.
یهو یادم افتاد به خسرو و مهمونی امشبش. حتم کردم هرچی که هست بایست یه ارتباطی به امشب داشته باشه.
یهو دلم شروع کرد مث سیر و سرکه جوشیدن. مهمونای اون شب مهم بودن و همه از آشناهای برزو خان که با خسرو هم مراوده پیدا کرده بودن و یه طورایی برزو براشون کسوتی بود. گفتم نکنه خسرو بویی برده از اینکه من ننه اشم و خواسته میون اون جمع حرفی بزنه و برزو خان بو برده و حالا داره بی سر و صدا و بی نام و نشون منو میبره که یه بلایی سرم بیاره و از شرم خلاص بشه؟!
بعد از این همه وقت بی محلی بهم، حالا یهو اینطوری اومده بود سراغم، دلیلی نداشت غیر از اینکه بایستی من اون شب تو اون عمارت نمیبودم و اگر هم کلا از دستم خلاص میشد که دیگه غمی نداشت!
یه ترسی افتاد تو دلم و پاهام سست شد. خواستم از همونجا برگردم، ولی رسیده بودم سر گذر علاالدوله و تا خواستم راهم رو کج کنم، دیدم برزو داره از روبرو با دوتا اسب میاد. رسید بهم و اسب رو داد دستم و گفت: سوارشو که بایست تا میتونیم بتازونیم!
سوار شدم. گفتم: تو برو خان. من برمیگردم عمارت!
ابروهاش رو کشید تو هم و مث گرگ خیره شد بهم و بعد انگاری از ته گلو زوزه بکشه گفت: عمارت؟ تو بیجا میکنی که برگردی. اگه میخواستی نیای از اول میگفتی که یه فکر دیگه بکنم و یه خر دیگه رو همرام راه بندازم!
توپیدم بهش که: پس هرکی عقب تو راه بیوفته خره؟ هان؟ یعنی میخوای بگی از اولم من خر بودم که شدم زن تو. خب معلومه! اگه خر نبودم که همون اول رو کرده بودم واسه ی همه. نه اینکه بزارم توله ات رو بزام بعدم حتی خود بچه امم ندونه ننه اش کیه. یکی من خر بودم، یکی اون فخری که اونم عقبت به خیر نشد و معلوم نشد راستی راستی چه بلایی سرش اومد! حالا منم قراره بشم مث اون. هان؟
برزو همونطور که سوار اسب بود اومد جلو و افسار اسبم رو تو هوا ازم قاپید و گفت: تو انگاری اگه یه روز این حرفا رو با من پیش نکشی، روزت شوم نمیشه. هزار بار گفتی، دو هزار بار هم جواب شنفتی. ولی چه فایده؟ انگاری یاسین خندم به گوش خر. من حالیم نمیشه که آخه گـوز چه دخلی داره به شقیقه! خودت میدونی که اگه خان والا ملتفت قضیه ی من و تو شده بود، حالا تو ولایت یکی اومده بود بالاسر قبرت داشت واسه ات فاتحه میخوند. یا حتی اگه فخری بویی برده بود که از گیس آویزونت میکرد وسط پنج دری و یه پی سوز زیرت روشن میکرد که ذره ذره کباب بشی. حالا باز بگو چرا نذاشتی کسی بدونه!
با حرص گفتم: منم از اوناش بودم که وایسم یکی مث فخری چسان فسانی دست روم بلند کنه. هان؟ لطف مکرر کردم در حق همه تون، بی چشم و رو شدین!
داد زد: حالیته حلیمه داری با کی حرف میزنی؟ گستاخ شدی! زبونت دراز شده!
به خودم اومدم. هرچی بود اون برزو خان بود و من رو همه اسما و رسما تو عمارتش به چشم یه کلفت میدیدن. لب تر میکرد کارم زار بود. ولی خودمو از تک و تا ننداختم. گفتم: اصلا بگو ببینم، قراره امشب تو توی عمارت نباشی یا من؟ بگو یواشکی قرار نبوده خودت در بری، قصدت این بوده که من نباشم اونجا که یهو حرفی نزنم. گاسم خسرو بویی برده از این همه سال پنهون کاری و نخواستی اونجا باشم که خودم شهادت بدم و راز مگو رو فاش کنم بعد از یه عمری؟
گفت: این مهملات چیه سر هم میکنی حلیمه؟ اگه قرار به نبودن تو بود که مگه واسه ی من کاری داشت؟ میدادم حبست کنن تو سیاهچال و دهنت رو ببندن تا هر وقت که دلم میخواست. لااقل واسه ی دلیل، یه حرفی بزن و چیزی رو بگو که واسه ی من نشد باشه. اینایی که تو داری واسه ی من میگی شعره. گفتم بریم برات میگم چه خبره. ولی تو انگاری مخت معیوبه. من احمق رو بگو به کی اطمینون کردم و راهش انداختم دنبال خودم! اصلا نمیخوام بیای. برو هر گورستونی که میخوای. فقط برگردم و ببینم حرف اضافه زدی و لو دادی که میدونی من رفتم، دیگه بایست فاتحه ی خودت رو بخونی!
افسار اسبم رو ول کرد و سر اسب خودش رو کج کرد و تازوند.
به خودم گفتم: دیدی چی شد؟ خب اگه این قصدش نبودن من بود که به این مفتیا ول کن ماجرا نبود. اینقدری اصرار میکرد تا مجبور بشم همراهش برم. در ثانی اگه قصد بدی در مورد من داشت و میخواست منو سر به نیست کنه که لزومی نبود حتمی از عمارت بزنه بیرون! تو بختت بلنده ولی اقبالت شومه حلیمه! دیگه بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. برو ببین میخواد چه غلطی بکنه…
سر اسبم رو گردوندم به همونطرفی که برزو داشت میتازوند و رفتم دنبالش…
برگشت یه نگاهی به عقب سرش انداخت دید که دارم دنبالش میرم، آروم کرد تا بهش برسم. تا رسیدم گفت: اگه اومدی که باز همون حرفا رو پیش بکشی همین حالا برگرد.
گفتم: خیال نکن به خاطر حرفایی که زدی اومدم دنبالت. اومدم که یاد بگیری اگه یه قولی دادی بایست سرش بمونی. قول دادم همرات بیام، اومدم. عکس تو که هزارتا قول دادی و زدی زیر همه اش.
جوابمو نداد. فقط سری تکون داد و باز تازوند.
غروب که شد رسیدیم به یه آبادی. انگاری میشناخت اونجا رو. رفت میون آبادی و کوچه پس کوچه ها رو یکی یکی پیش رفت. انگاری میدونست کجا باید بره. توی یه کوچه جلوی یه خونه ای ایستاد و از اسبش اومد پایین. گفت: اینجا هیچی نمیگی. حرف نمیزنی. هرچی لازم باشه به خودم میگی نه کس دیگه. ملتفت شدی؟
از اسبم اومدم پایین و گفتم: شدم.
در زد. چند لحظه بعد پیرمردی در رو واز کرد. ریش بلند سفیدی داشت و کلاه نمدی سیاه به سر و یه دبیت گشاد به پا. سبیل بنا گوش در رفته ای داشت که سفید بود و زیر دماغش از دود چپق یا سیگار زرد شده بود. چشمش که به برزو افتاد نیشش واز شد و سبیلش بیشتر پهن شد و گفت: خوش اومدی پسر. راه گم کردی؟
تو دلم گفتم: انگاری پیر مرد خرفته. این پدرسگ اندازه ی حضرت نوح عمر داره، این بهش میگه پسر!
برزو گفت: چطوری پهلوون؟ هنوزم مث قدیماتی. تکون نخوردی. مهمون بی وقت نمیخوای؟
گفت: شما که صاحب خونه ای خان. خیلی وقته اینورا نیومدی. اون رفیق خدابیامرزت که زنده بود بیشتر می اومدین اینورا و یاد ما میکردین. سالهاست که پهلوون دیگه تنها میشینه و سر سلامتی خودش میخوره.
بعد هم نگاهی به من انداخت و گفت: تنها نیستی. زنته؟
برزو گفت: نه! قضیه اش مفصله. پرس و جو نکن فعلا. یه شب میخوایم مزاحمت باشیم. صبح زحمت رو کم میکنیم.
لجم گرفت از جواب برزو. اینجا که دیگه کسی منو نمیشناخت. میتونست بگه زنمه، اصلا بگه اسمم فخریه. میتونست. ولی نگفت.
پیرمرد گفت: مراحمی. اینم هر کی هست، جای آبجی ماست. بیایین تو. حیووناتون رو خودم میارم. شما برین داخل.
برزو بهم اشاره کرد که همراش برم. ما جلوتر رفتیم و پیر مرد وایساد که اسبها رو بیاره.
یواش گفتم: این کیه؟ اینجا کجاست؟ نمیخوای هنوز بگی چرا اومدیم؟
گفت: قرار شد حرف نزنی اینجا. دندون سر جیگر بزار تا بریم تو بعد شروع کن. یادت باشه جلوی این پیرمرد هیچی نمیگی!!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *