قسمت ۱۷۵۴

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۵۴ (قسمت هزار و هفتصد و پنجاه و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
زیبا گفت: بله ملا. گفت! نذرت قبول!
ملا گفت: خیره ایشالا! انگاری ناخوشیش بهتر شده و سر حال شده! انگاری خدا رو شکر نذر من یه رمقی به زیبا خانوم داده.
گفتم: تو چرا بی وقت در رو واز کردی؟ مگه نگفتم بیرون منتظر بمون. از بهتریش نیس که زبونش وا شده، داره تو تب میسوزه، افتاده به هذیون!
ملا گفت: ببخشین خواهر. گفتم جلدی جواب رو بگیرم که تکلیف معلوم بشه. بیرون منتظر میمونم.
در رو بست. زیبا گفت: چی داری میگی کل مریم؟ حالا هم که بعد از یه عمری یکی پیدا شده که نذر کرده شوور من باشه شماها زورتون میاد؟ اونایی که چشماشون میدید و میومدن خواستگاریم به دورون جوونیم، هر کدوم یه بهونه ای جور میکردن و میزدن به چاک. آخرش هم مجبور شدم بشم زن یکی بدتر از خودم. حالا که بالاخره بعد از یه عمر حرص و حسرت بخت در خونه ام رو زده تو میخوای پشت پا بهش بزنی؟ این بابا چشم نداره که ببینه چه شکلی ام و مرضم چیه.
گفتم: چشم نداره، ولی من بهش گفتم که مرضت چیه.
یهو رنگش شد مث لبو و گفت: پس اون بیرون عوض اینکه پشتی من باشی داشتی پشت سرم موش میدووندی که کار نشه. دستم درد نکنه!
گفتم: من موش نمیدووندم، موش انگاری افتاده به کله ی تو و هرچی توش بوده خورده. انگاری حالیت نیس که چشم داشتن و نداشتن این بابا مهم نیس. مهم اینه که دور و بریاش چشم دارن. خیال کردی میزارن تو اون خونه ای که این داره با اون ملا یوسف زندگی میکنه، تو هم سر کنی؟ ملا یوسف به جهنم، مابقی همسایه هاشون چی؟ کافیه ملتفت مرض تو بشن. جفتتون رو با سنگ و چوب از اونجا میرونن. آواره میشی. همین یه جایی هم که داری بابت اینکه شب سرت رو بزاری زمین دیگه اونوقت نداری.
زیبا گفت: تو که اهل نماز و روزه و دین و ایمونی دیگه چرا این حرفا رو میزنی کل مریم؟! خیال کردی بیخود اون کوزه پیدا شد با اون چیزایی که توش بود؟ خیال کردی همینطور علی اللهی بوده که تو دستخط رو ورداشتی رفتی سراغ کسی که اون رو بخونه و وژدانش بیدار بشه و بعدش راه بیوفته بیاد اینجا که منو ببینه و بعدش هم نذر کرده باشه که منو بگیره؟ همه ی اینا حکمتی توشه آبجی. بیخود سنگ ننداز جلوی تقدیر!
شاباجی گفت: بزار هر کاری میخواد بکنه خواهر. جلوش رو نگیر. اینایی که این داره میگه والا دیگه تقدیر و همای سعادت نیس، سیمرغ سعادته. یه عمری میون چسم دارا بی شوور گشته و عاقبتش هم کشیده به این جزامخونه، بذار بره بلکه این آخر عمری یه روز خوش ببینه. گاسم اون ملا یوسفی که میگی تا ملتفت بشه که رو حساب نذر و نیاز، زیبا شده زن هاشم، کنار بیاد باهاشون و حرفی نزنه.
گفتم: میخواد بره، میخواد نره. من که بخیل نیستم. ولی دارم همین اول کاری باهاش حجت رو تموم میکنم که بعدا نگه تو دیده بودی و میدونستی و نگفتی. وگرنه نه موندنش جای منو تنگ میکنه و نه رفتنش جام رو گشاد!
زیبا گفت: میرم اتاق خودم بقچه ام رو ببندم و رختهام رو وردارم. خوبی بدی ازم دیدین حلال کنین!
دیگه حتی منتظر نشد که یکی رو همراهش بفرستم بیرون که ملا نگه این چه مریض رو به قبله ای بود که تا اسم شوور اومد سرپا شد. جلدی از اتاق رفت بیرون…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *