قسمت ۱۷۵۰ تا ۱۷۵۳

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۵۰ تا ۱۷۵۳
join 👉 @niniperarin 📚
زیبا قبول کرد. خودشو زد به مریضی و رفت زیر لحاف. منم رفتم ملا و حلیمه رو آوردم توی جزامخونه.
زود حلیمه رو ملتفت قضایا کردم که یهو بند رو آب نده و بعدش هم کلی در گوش ملا هاشم خوندم که بایستی جلدی سر و ته کار رو هم بیاره و از اونجا بره. قبول کرد.
توی اتاق که رفتیم ملا رو بردم نشوندم بالاسر زیبا که حالا داشت سعی میکرد آه و ناله کنه و خودشو مریض نشون بده.
چندباری زیبا رو صدا کردم که یعنی هوش و حواسش بیاد سر جا. بعد از سه چهار بار که جواب نداد، دیگه با چشم بهش اشاره کردم که بسه.
زیبا صداش رو انداخت ته گلوش و گفت: هان؟ چیه کل مریم؟ برگشتی؟ دیگه به خیالم نفسهای آخرمه!
گفتم: آره خواهر. برگشتم. دستخطی که داده بودی رو دادم یکی خوند. قضیه اش مفصله. بعدا برات تعریف میکنم. اجالتا همینقدر بگم که اون دستخط باعث شد که یه بنده خدایی کلی راه بیاد تا اینجا که یه عیادتی ازت بکنه. نفسش حقه و دستش شفاست ایشالا. اسمش ملا هاشمه، نشسته همینجا بالا سرت.
زیبا گفت: قدمش به چشم. ایشالا که خدا براش خوش بخواد. من که چشمام درست و حسابی نمیبینه…
هنوز حرفش تموم نشده بود که هاشم گفت: سلام خاتون. ایشالا که بلا دوره. یه چیزی امونت داده بودی دست این بندگون خدا که به سمع منم رسید. شرمنده که تو این حال و اوضاع ازت سوال میپرسم. اون دستخط رو از کجا آورده بودی؟ اون گیسهایی که کنار اون پارچه بوده کجاست؟
زیبا نگاهی به من کرد و سری تکون داد که یعنی چی جوابش رو بدم.
منم گفتم: منظور ملا هاشم اینه که اون کوزه ای که اینا رو از توش در آوردی کجا بوده؟ کی بهت داده؟ مگه نگفتی مال خیلی سال پیشه؟
زیبا با چشم اشاره کرد که ملتفت شده. گفت: چرا خواهر. اینا تو یه کوزه بود که به دورون جوونیم، آقام از توی یه صندوقخونه پیدا کرده بود. بعدش هم دیده بود قیچی و شونه توشه داد دست من که تنها دخترش بودم. گفته بود پیش خودش که لابد به کار من میاد. پارچه و اون گیسها رو ندیده بود. من بعدا خودم دیدم. واسه ی همین کوزه رو نگه داشتم و بهش دست نزده بودم تا چند روز پیش که حالم بد شد و واسه ی همین گفتم بزار ملتفت بشم قضیه چی بوده. بعدش هم دیگه خودت در جریانی.
ملا یه آهی کشید و گفت: حالا اون گیسها کجاست خاتون؟
باز زیبا بهم نگاه کرد. گفتم: همینجاست ملا.
بعدش هم شاباجی رو صدا کردم و گفتم: اون گیسها رو خواهر بیار بده دست ملا که خیالش راحت بشه و دلش یه دل بشه که با خیال جمع بتونه برگرده.
شاباجی گفت چشم و رفت گیسها رو آورد داد دست ملا.
هاشم گیسها رو گرفت و دست کشید روش. انگار داشت نوازشش میکرد. یهو اشک حلقه زد تو چشماش و گیسها رو گذاشت زمین و بلند شد.
اشاره کردم به بقیه که ملا میخواد بره.
ملا هاشم سرش رو گردوند طرف من و گفت: کل مریم میشه بریم بیرون اتاق من یه موردی رو بایستی خدمتتون عرض کنم.
شونه بالا انداختم و گفتم: بریم. فقط بیرون که رفتیم نبایست بلند حرف بزنی. اینجا چندتا خونواده دیگه هم هستن که الان خوابن. بیدارشون نکنی.
بردمش بیرون و در اتاق رو بستم. گفتم: خیالت جمع شد؟ دیدی اونی که میگفتی نیس؟ حرف ما رو که باور نکردی.
گفت: آره آبجی. اون نیست. شرمنده اگه سرتق بازی در آوردم. آدمیزاده و هزار حال دونسته و ندونسته. یه سوال و ابهامی اون لحظه تو همه ی وجودم داشت ریشه میداد که تا نمی اومدم اینجا نمیشد جلوش رو گرفت.
گفتم: باز الحمدالله که ملتفت شدی. میگم خرت رو بیارن، خودم یا حلیمه هم میاییم تا سر جعده همرات. بعدش دیگه راحته. نه چپ میری، نه راست. مستقیم که راست جعده رو بگیری و بری میرسی به امومزاده. مابقیش رو هم دیگه خرت بلده!
گفت: اونم به روی چشمم. ولی صدات کردم بیرون که یه موردی رو بهت بگم.
حتم کردم میخواد از عشق گم شده اش و بی مهریش به اون بگه و ازم بخواد هر طوری که شده پیداش کنم براش.
گفتم: بگو ملا. من تو این سینه ام به اندازه ی موهای سرت راز از مردم دارم. گنجینه ی اسراره این سینه. تو هم با خیالت راحت حرفتو بزن!
گفت: کسی که دور و برمون نیس خواهر؟
گفتم: نه راحت باش. بگو، میشنفم.
گفت: با اینکه ندیدمت ولی تو همین مدتی که اومدی سراغم یه طوری بهت اطمینون پیدا کردم انگاری خواهر خودم. از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه. تو راه که می اومدیم کلی با خودم کلنجار رفتم که اگه یهو اومدیم اینجا و اونی که دنبالشم تو این خونه نبود چه کار کنم؟
گفتم: یعنی چی چه کار کنی؟ معلومه که! راهت رو میگیری و میری، یا دنبال اونی که گمش کردی میگردی، یا بیخیالش میشی و میری سر زندگیت. همینطوری که تا حالا بودی.
گفت: نه آبجی. اینطوری عذاب وجدان تا آخر عمر ولم نمیکنه. میون راه بالاخره با خودم به نتیجه رسیدم و یه قولی به خدای خودم دادم، که کفاره ی گناهی که کردم و دل یه بنده خدایی رو سوزوندم و شکوندم، یه تاوونی بدم در عوضش و دل یه بنده خدای دیگه رو شاد کنم، بلکه اینطوری از بار عذابم کم بشه.
گفتم: خب؟ تصمیمت خوبه. خداپسندانه اس. ایشالا که خیره. دیگه این قضیه که گفتن نداره. اونم به من. برو مث هر روز تو اون امومزاده بشین، یه عالمه حاجتمند هستن که بتونی دلشون رو شاد کنی.
گفت: نه خواهر. ملتفت نشدی. همونوقتی که میومدیم تو راه، پشت خر که نشسته بودم، نذر کردم اگه این بنده خدا رو نمیشناختم و اون نبود که دنبالشم، با خودم ببرمش، یه صیغه ی محرمیت بخونم و تا آخر عمر نوکری و مریضداریش رو بکنم. بلکه عاقبت به خیر بشم!
تا اینو گفت آب دهنم جست بیخ گلوم و افتادم به سرفه. اگه نزده بود پشتم، حتمی نفسم میبرید.
گفتم: حالیت هست چی داری میگی ملا؟ عقلت سر جاست؟ این قضیه ممکن نیست اصلا.
گفت: چرا ممکن نیست؟ میخوای منو تا آخر عمر تو یه عذاب نگهم داری؟
گفتم: تو هم عذاب دنیا رو میخوای هم عذاب آخرت رو. اولا این بنده خدا که میبینی افتاده تو رختخواب داره نفسهای آخرش رو میکشه. دیما سن و سالش جای ننه ی توئه. هر کی ببینه پشت سرت حرغ در میاره ملا.
گفت: این حرفا چیه میزنی آبجی؟ اگه به حرف مردم بود که تا حالا من بایست خودمو حبس کرده بودم تو خونه و پوسیده بودم و فسیل شده بودم. بعدش هم نفسهای آخرش رو میکشه که بکشه، من کاری به این کارا ندارم. حتی اگه شده یه روز هم یه کاری واسه ی این بنده خدا بکنم، میکنم. چه زنده، چه مرده. من یه نذری کردم که بایستی اداش کنم!
با حرص گفتم: آخه ملا، تو که چشم نداری ببینی چه خبره اینجا. یه چیزی دورادور میشنفی. بلانسبت این حرفا که داری میزنی باد سر دله، عقلی پشتش نیست.
گفت: ببین کل مریم، من یه نذری کردم به جای خود، ولی راستش رو بهت بگم، چیزی که باعث شد حتم کنم که نذری که کردم درسته و بایست حتمی اداش کنم اینه که این بنده خدا هم صداش به دلم نشست و خیلی شبیه صدای اونیه که دنبالش بودم، هم گیسهایی که دادین دستم، مث گیسهاشه. حالا شماها میگین این گیسها و دستخط مال یه عمر پیشه، باشه. همه ی اینا واسه ی من نشونه اس. برو با این بنده خدا و خویش و قومش حرف بزن و نذری که دارم رو بهشون بگو. حتم دارم قبول میکنن.
گفتم: اصلا گیرم که اونا هم قبول کردن، تو که خیلی چیزا رو نمیدونی. اگه این زن رو ورداری ببری خونه ات اولین کسی که تو روت وامیسته و نمیذاره توی همون خونه هم بمونی که بخوای نوکری این زن رو بکنی، همون ملایوسفه…
گفت: به ملا یوسف چه دخلی داره؟ مگه اون فضول زندگی منه؟
گفتم: فضول زندگیت نیس، ولی نمیتونه یه چیزایی رو ببینه و زبون به دهن بگیره. همینه که میگم تو چشمات نمیبینه تو خیالات خودت یه حساب کتابی میکنی که کوره واسه کلاهش میکرد.
گفت: مگه چیه که داری اینقدر سنگ جلو پام میندازی کل مریم؟ هی میگی چشم نداری، خب ندارم. تو که داری و میبینی بهم بگو.
یه آهی کشیدم و چند لحظه سکوت کردم. هی حرفم رو سر زبون مزه مزه کردم و آخرش از دهنم فرستادم بیرون.
گفتم: مریضی زیبا که انداختتش توی بستر اصل قضیه نیست. زیبا جزام داره ملا. هر کی ببینه تاب نمیاره. نمیزاره بمونه پیش تو و تو اون خونه یا اون محله. ملتفتی چی میگم؟
ملا ساکت شد. چند لحظه همینطوری مث مجسمه بی حرکت موند. بعدش یهو رو کرد به آسمون و یه چیزی زیر لب زمزمه کرد و بعد رو کرد به من و گفت: اینا امتحان الهی آبجی. حتم دارم بابت کاری که به سر اون بینوا آوردم و دلی که ازش سوزوندم خدا میخواد منو درست و حسابی امتحان کنه. اصلا میخواسته ببینه من رو حرف و نذرم میمونم یا نه. برو باهاش حرف بزن. من میخوام این کارو انجام بدم!
مات نگاش کردم. اصلا انگار دیگه عقلی تو سرش نمونده بود. دیدم حرف زدن با این فایده نداره. بایست برم با زیبا حرف بزنم که یه باره آب پاکی رو بریزه رو دستش.
به هاشم گفتم بمونه بیرون تا من برم حرفش رو به زیبا بزنم و بعد بگم خودش بیاد تو تا جواب رو از دهن خودش بشنفه.
قبول کرد. موند بیرون و من رفتم تو اتاق. زیبا لحاف رو کنار زده بود و نشسته بود داشت چای میخورد.

شاباجی گفت: چی شد خواهر؟ رفت؟
گفتم: نه آبجی. هنوز بیرونه. آخرش این اومده اینجا که آبرومون رو ببره و یه کاری دستمون بده.
حلیمه گفت: غلط کرده. مگه شهر هرته؟ زیبا که جوابش رو داد. نشنفت؟ صداش رو نشناخت که صدای اونی که دنبالشه نیست؟
زیبا گفت: گیسها هم که گفته بودی که من بهش گفتم واسه ی خیلی سال پیشه. دیگه مرگش چیه؟
سری تکون دادم و گفتم: آقا فیلش یاد هندستون کرده. میگه نذر دارم!
شاباجی گفت: نذر داره که داره. به ما چه؟ بره نذرش رو ادا کنه.
گفتم: آخه نذرش یه طورایی ربط پیدا میکنه به ما!
همه چشمهاشون رک شد تو دهن من. هی این دست اون دست کردم که یه طوری بگم که زیبا صداش در نیاد و بلند شه آبرو ریزی راه بندازه و اهالی رو بیدار کنه.
حلیمه گفت: یعنی چی که به ما مربوطه؟ لطف کردیم در حقش تا اینجا آوردیمش، حالا دیگه بندالمون شده؟ دست وردار نیست؟
رو کردم به زیبا و گفتم: بنده خدا نمیبینه. یه چیزایی پیشش خودش خیال میکنه و تو دنیای خودش سیر میکنه. فارغه از این چیزایی که ما به چشم میبینیم. من بهش گفتم نذرش قابل ادا کردن نیس. ولی اصرار داره. گفتم من میرم تو بهشون میگم. دلم نیومد آب پاکی رو بریزم رو دستش. اومدم تو که یکم با هم اختلاط کنیم، که اونم خیال نکنه من از جانب خودم حرف زدم یه طرفه. اینطوری دلش یه دل میشه که من حرف رو زدم و جواب نه گرفته، خیالش راحت میشه و با شک و شبهه پا نمیزاره تو جعده.
شاباجی گفت: چی میگی خواهر؟ جلدی بگو و تمومش کن و برو جوابش رو بده که بره. حالا سحر میشه و اهالی بیدار میشن صف میکشن پشت مستراح.
یه نفس عمیق کشیدم و حرفای ملا رو تکرار کردم و آخرش رو کردم به زیبا و گفتم: تو نگرون نباش. همونطوری خودتو بزن به مریضی، من صداش میکنم و میگم که جوابش رو بدی. تو هم یه کلوم با آه و ناله بگو نه و خلاص.
زیبا با چشمهای گرد شده زل زده بود به من و دهنش خشک شده بود.
شاباجی با خنده گفت: این یارو هم عقلش پاره سنگ ورمیداره. ببینم نذر دیگه ای نداره؟
گفتم: وقت نمک ریختن نیس خواهر.
رو کردم به زیبا و گفتم: اگه هم نمیخوای باهاش حرف بزنی مهم نیس. خودم بهش جواب رو میدم و راهیش میکنم بره.
زیبا با دست اشاره کرد نمیخواد. بعدش هم به حرف افتاد و گفت: بهش بگو ناخوش نذرش رو قبول کرد. من همراهش میرم!
من و شاباجی و حلیمه با چشمهایی که داشت از حدقه میزد بیرون خیره موندیم به زیبا.
همون وقت ملا در رو باز کرد و گفت: چی شد خواهر؟ گفتی به زیبا خانوم؟
زیبا گفت: بله ملا. گفت! نذرت قبول!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *