قسمتهای ۱۷۴۵ تا ۱۷۴۹

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۴۵ تا ۱۷۴۹
join 👉 @niniperarin 📚
بعد از چند لحظه نگاهش رو دوخت به هاشم و گفت: کی این دستخط رو بهت داده؟
هاشم همونطور که داشت تسبیح میگردوند گفت: یه بنده ی خدا. چه توفیری میکنه؟
یوسف گفت: توفیر میکنه که میپرسم. خیلی وقته میشناسیش؟
گفت: تو قرار شد امونتدار من باشی و چیزی که میدم بهت رو بخونی برام. نه اینکه اصول الدین بپرسی. چی نوشته توی پارچه؟
یوسف گفت: میخوای جلوی خویش و قومت بخونم؟
گفت: پنهونی ازشون ندارم. اگه خلاف شرع ننوشته بخون، محرمن.
یوسف زیر زیرکی نگاهی به ماها انداخت و نفسش رو داد بیرون و گفت: باشه. هرچی تو بگی!
پارچه رو باز گذاشت رو بروش و شروع کرد به خوندن: عمری نشستم و از دور و نزدیک چشم در چشمش دوختم. ولی انگار نه انگار. گویی نمیبیندم. انگاری هرچه میبیند به خورد چشمانش نمیرود. نه به این نگاه سردش، نه به دستان بخشنده اش. چند روز پیش علاوه بر آن شانه ی قبلی، یک قیچی هم بهم داد. نمیدانم معنای اینهایی که میبخشد چیست. هدیه است یا اسباب زجر. یکبار که به موهایم دست کشید گفت مثل حریر نرمند. به گمانم از همه ی من فقط عاشق این گیسها شده است. از هدیه هایش هم پیداست. حتم دارم که خودم را نمیخواهد. گویی اگر این به قول خودش حریر بر سرم نمیبود، حرفی هم نداشت برای گفتن. من دیگر تاب ماندن اینجا را ندارم. با اینکه هر وقت دیدمش در خلوت بوده و به دور از چشمهای گزنده، با این حال کم کم دارند پشت سرم حرفهایی میزنند. خودم میشنوم از دور و بر. میخوانم از همان نگاهها. ولی اگر نگاهی از سر لطف هم میکرد شاید ماندنی میشدم و به جان میخریدم این همه نشتری که به جانم فرو میکنند. امروز محض آخرین فرصت به سراغش رفتم. همانی بود که بود. تصمیم گرفتم همه چیز را تمام کنم و بروم. هدیه هایش را هم برایش میگذارم که چیزی از او در کنارم نباشد که بودنشان جز سوز چیزی برایم ندارد. این گیسها را هم با همان شانه ای که داده میبافم و با همان قیچی که داده میچینم و برایش میگذارم به یادگار درون این کوزه. حتم دارم که سر این کوزه می آید. این دستخط را هم میگذارم که اگر خواند بداند که چرا رفتم. اگر هم کسی جز او پیدایش کرد که به دستش برساند. همه میدانند که این کوزه از آن کیست، پس اگر این دستخط را پیدا کردی، برسان به صاحبش که پیغامم رسیده باشد!
ملا یوسف عمامه اش را برداشت و گفت: از تو بعید بود هاشم. من ساده رو بگو که خیال میکردم تو اهل دلی و صاف و صادق.
هاشم ماتش برده بود و رنگش پریده، ساکت مانده بود.
یوسف گفت: شونه و قیچی و موها رو چه کار کردی؟
من و حلیمه خیره به هم نگاه میکردیم.
هاشم گفت: چی میگی ملا یوسف؟ خجالت نمیکشی؟ شونه و قیچی و گیسِ بریده دیگه چیه؟ من این دستنوشته رو در ازای مزد دعایی که خوندم گرفتم. چه میدونستم درش شر هست. اونی که این رو داده به من اشتباهی داده. حتمی فردا میاد سراغش که پس بگیره.
ملا یوسف که پیدا بود حرفهای هاشم رو باور نکرده، نگاهی به قیافه ی رنگ پریده ی هاشم کرد و آروم و جدی گفت: ببینم، توی خلوت که باهاش رفتی صیغه ی محرمیت خونده بودی دیگه؟ میدونی که دست کشیدن به گیس نامحرم حرامه، علی الخصوص برای من و تو!
هاشم که سرخ شده بود بلند شد و با عصبانیت گفت: انگاری زده به سرت یوسف. من میگم الف، تو میگی شتر؟ بهت میگم هر کی بوده منو اشتباهی گرفته با کس دیگه ای. بیشتر از این هم حرفی ندارم. خوندی برام، ممنون، منت گذاشتی، انشالله جبران کنم. حالا دیگه برو بیرون میخوام با خویش و قومم دو کلوم تنها اختلاط کنم.
یوسف سری به نشونه ی تأسف تکون داد و بلند شد. پارچه رو محکم گذاشت کف دست هاشم و گفت: چقدر برات حرص خوردم. چقدر سفارشت رو به این و اون کردم که زنت بدن. چقدر اومدم نشستم کنارت و باهات شب تا صبح حرف زدم که از خر شیطون بیا پایین و عذب نمون. ولی نمیدونستم اینطوری داری زیر آبی میری آقا هاشم. بمون اختلاط کن باخویش و قومت. ولی این رسمش نبود.
بعد هم با غیظ از اتاق رفت بیرون و پشت سرش در رو کوفت به هم.
هاشم نفس عمیقی کشید و سکوت کرد. من و حلیمه رنگ به رومون نمونده بود از شرمندگی. تازه یه انگی هم بهش چسبیده بود بابت کار ما ه دردی هم به دلش اضافه شد علاوه بر درد چشم نداشته اش. منتظر شدم تا خودش شروع کنه و حرفی بزنه. نزد.
حلیمه گفت: نگرون نباش ملا. ما حالی یوسف میکنیم که داره اشتباه میکنه.
من چپ نگاه کرد به حلیمه و با اشاره حالیش کردم یوسف دیگه قبول نمیکنه.
هاشم همونطور که تند تند تسبیح رو بین اشاره و شست میگردوند گفت: کی این دستخط رو به شما داده؟
گفتم: از اول گفتم بهت ملا. یکی از آشناها. افتاده تو بستر. امروز فرداییه.
گفت: دروغ به من نگین. خودش اومده پارچه رو داده دستتون که بدین به من. اشتباه کرد. بعدش هم لزومی نبود به این همه دروغ و دلنگ! شونه و قیچی دیگه چه صیغه ایه؟ من هیچکدوم رو بهش ندادم. اگه به شما گفته که دادم، دروغ گفته! خواسته دل منو نرم کنه بابت گیسهایی که بریده. هزار بار تو گوشش خوندم که عاقبت ما به جایی نمیرسه. حالا از این در اومده جلو. گیسهاش کو که بریده؟ حتم دارم اونم دروغ گفته، مث همون شونه و قیچی!
من و حلیمه با چشمهای گرد شده زل زدیم به هم.
گفتم: این حرفا چیه میزنی ملا؟ مگه تو هم بند رو آب دادی؟
خودتو نزن به کوچه ی علی چپ ننه. من که میدونم کار، کار خودشه. من در عجبم از این حرفایی که زده. یعنی این همه اومد نشست کنار من و حرف زد حالیش نشد چشمام نمیبینه؟ اونوقتی که خواست بریم تو خلوت و حرف بزنیم نمیدید که دست به دیفال میگیرم و میرم توی حجره ی پشت اموموزاده؟ حالا بعد از این همه وقت که خبری ازش نبوده برام روی پارچه پیغوم و پسغوم میفرسته؟ خودش کجاست؟
گفتم: این حرفا چیه میزنی ملا؟ یه بار که بهت گفتیم. این پارچه رو یه آشنا داده دستمون که حالش خوش نیست و افتاده تو بستر…
هاشم یهو رنگ به رنگ شد و گفت: یادمه که گفتی. مریض شده؟ چرا این کارو کرد با خودش. حتم دارم ناخوشیش تقصیر منه. حالا که فکرش رو میکنم میبینم حق داشته. از کجا بایست ملتفت میشد که چشمام نمیبینه؟ من که به زبون خودم بهش نگفتم. توی حجره هم که خواست بریم، بهش گفتم اون اول بره من بعدش میرم که کسی نبینه باعث حرف بشه. الهی العف! این بنده ی سراپا تقصیرت باعث و بانی ناخوشی یه بینوا شده ناخواسته. خودت از بستر رهاش کن!
بعد هم روش رو گردوند طرف من و گفت: اون گیسهاش که امونت داده بوده رو بیارین. اصلا بگین کجاست؟ خودم باید بیام به عیادتش. بایست بگم که از قصد نبوده نگاه سردم. به خورد چشمام نرفته بوده چون نمیدیدمش ولی به خورد قلبم رفته بود. خواستم بهش بگم از اول. نتونستم. خدایا ازم بگذر، صداش رو که شنفتم دلم لرزید، برای همین نگفتم که چشمام نمیبینه. خواست براش دعا بخونم. خوندم. دوباره خواست، دوباره خوندم. گفت صدام گیراست. گفت قشنگ میخونم، هر روز اومد و گفت که براش بخونم. خوندم. خواست روضه بخونم. خوندم. خدایا منو ببخش. تو گریز روضه یه چیزایی گفتم که بیشتر دلش نرم بشه. حرف خودمو زدم میون باقی حرفا. ولی اون ملتفت نشده حتمی. بگین کجاست؟ بایست بر به عیادتش!
حلیمه گفت: اشتباه گرفتی ملا. اونی که این دستخط رو داده دست ما هم سن و سال خود ماست. جای ننته. نمیخونه هیچ چیزش به این چیزایی که میگی. ایشالا گمشده ی تو هم پیدا بشه. ولی این که دستخط داده گمشده ات نیست.
گفت: دارین واسه ی دل من این حرفا رو میزنین. حتم دارم خودشه. وگرنه چه دلیلی داشت میون این همه آدم شما بیایین سراغ من و بخواین این نامه رو برسونین بهم که یکی مث یوسف برام بخونه و به گوش من برسه؟
گفتم: بس کن ملا هاشم. تا حالا تو هول و ولا نبودی بعد از این مدتی که اون طرفت گمشده بوده، حالا یهو انگاری انداختنت رو تو روغن داغ؟ شنفتی که. این دستخط برای تو نیست.
گفت: دروغ میگین. اصلا اون شونه و قیچی و گیسها که گفته کو؟
گفتم: الان تو این هاگیر واگیر اونا به چه کارت میاد؟ تو که گفتی نداده بودی بهش. چیزی که ندادی رو حالا میخوای پس بگیری؟
گفت: گیسهاش. دست بکشم بهش، یا بوشون کنم ملتفت میشم از اونه یا نه. یالا، بزارین تو دستم…
گفتم: اینجا نیست. نیاوردیم با خودمون. لزومی نداشت همراهمون باشه.
گفت: بریم هرجایی که هست. همین حالا راه بیوفتیم!
گفتم: خیلی هولی ملا. کجا بریم همین الان؟ اولا کلی راهه تا اونجا. دیما اونی که این دستخط رو داده به ما اجازه نداده همچین کاری بکنیم. اصلا یهو نخواد اون چیزی که دستشه رو بده به آدم غریبه. بعدش هم تا اونجایی که ما دیدیم اون پیرزن اونقدری گیس داره که بعید میدونم تو کل عمرش یه بار هم اونها رو چیده باشه!
با اوقات تلخی گفت: حالا شد پیرزن؟ میدونم میخوای رأیم رو بزنی که نیام. ولی اینبار دیگه کوتاه نمیام. مگه نمیگی پیرزنه؟ باشه. اصلا عیادت از مریض ثواب داره. میریم عیادتش، اگه پیرزن بود، گیسهای چیده شده که تو دستشه رو بده دست من یه بار لمسش کنم. خودم ملتفت میشم چی به چیه. شما کارتون نباشه. فقط منو ببرین تا اونجا.
یه نگاهی به حلیمه کردم و بهش اشاره کردم بریم بیرون. بعدش هم به ملا هاشم گفتم: چند دقیقه فرصت بده ملا. من بایست با آبجیم حرف بزنم.
رفتیم بیرون و در رو بستم. گفتم: حلیمه، این یارو دست وردار نیس. میبریمش اونجا، گیسها رو میدیم دستش تا خیالش تخت بشه اونی که دنبالش میگرده اونجا نیس. معلوم نیس اون گیسها و شونه و قیچی مال کدوم سیاه بختی بوده که بعد از اون همه سال بالاخره ما توی جزامخونه و زیر خاک پیداش کردیم. بدبخت، هیچوفت هم نه نومه اش و نه یادگاریاش به دست اونی که میخواسته نرسیده.
حلیمه آهی کشید و گفت: بدبختی زندگی همینه خواهر. معلوم نیس اون بینوا چه فکرایی که با خودش کرده و چه روزهایی منتظر مونده و چشمش به در خشکیده تا یارش بیادد به دنبالش. اگه تا حالا اون دوتا نپوسیده باشن زیر خاک، حتمی گیسهاشون هم مث دندوناشون سفید شده. باشه خواهر. بزار این بنده خدا هم بیاد تا اونجا و ملتفت بشه گیسی که دنبالش اومده از اونی که خیال میکنه نیس. حداقلش اینه که ملتفت میشه و میره دنبال اونی که باید میگرده. لااقل سرنوشت این دوتا، مث اون گیس بریده نمیشه!
قبول کردم. رفتیم توی اتاق. گفتم: باشه ملا. ما که حریف تو یکی نمیشیم. بیا تا خودت ببینی دروغ بهت نگفتیم.
ملا عباش رو انداخت رو دوشش و جانماز و تسبیحش رو ورداشت و راه افتاد.
وقت رفتن ملا یوسف اومد بدرقه و از هاشم حلالیت طلبید.
راه افتادیم طرف جزامخونه…
یه طناف بستیم به افسار خر ملا و سرش رو بستیم به عقب پالون یابوی من که گم نشه.
میون راه حلیمه اومد کنارم و یواشکی گفت: حالا چه کار میخوای بکنی کل مریم؟ ما که مریض نداریم که این بابا رو ببریم بالا سرش. مهمتر از اون چطوری ببریمش تو جزامخونه؟ هر کی ببینه میخواد بیاد یه چیزی بگه و ملا ملتفت میشه کجا بردیمش.
گفتم: نمیدونم خواهر. منم مث تو. فکرم مشغول هزارتا چیزه از جمله همینایی که تو میگی. به قول یارو گفتنی، چو فردا رسد فکر فردا کنیم. حالا اصلا بزار برسیم بعد ببینیم خدا چی میخواد! حالا هم زیادی نیا کنار من پچ پچ کن که شک نکنه. کوره، کر که نیست، میشنفه داریم با هم یه طوری اختلاط میکنیم که این نشنفه.
حلیمه برگشت یه نگاهی به عقبش انداخت و گفت: بعید میدونم. این بنده خدا همین الانش هم با خودش درگیره. حتمی تو فکره وقتی با طرفش رو به رو شد چی بگه.
نگاش کردم. ملا داشت با خودش آروم حرف میزد و گه گاهی سگرمه هاش میرفت تو هم و رگ گردنش میزد بیرون و گهگاه هم یهو اشکش در می اومد.
نزدیک جزامخونه که رسیدیم دیگه هوا تاریک شده بود و صدای واغ واغ سگها میپیچید تو دشت اطراف.
به حلیمه گفتم: خوش موقع رسیدیم. یه کم دیگه بایست الکی بریم و برگردیم تا همه ی اهالی بخوابن. بعدش ملا رو میبریم تو.
همین کار رو هم کردیم. یک ساعتی بیخود دور خودمون چرخ زدیم و بعدش رفتیم پشت در جزامخونه. حیوونا که وایسادن ملا گفت: رسیدیم بالاخره؟ همینجاست خونه اش؟
گفتم: آره. رسیدیم. فقط بایست وایسین اینجا تا من برم بهشون یه ندایی بدم که ما برگشتیم و راضیشون کنم که تو بری به عیادتش، بعدش میریم تو. سر و صدا هم نکنین، بلند هم حرف نزنین. هرچی باشه طرف ناخوش احواله و الان هم شب دیروقت.
ملا خیلی آرم گفت: باشه خواهر. خدا خیرت بده. هرچی تو بگی.
به حلیمه گفتم وایسه کنارش تا من برم داخل یه سر و گوشی آب بدم و یه فکری بکنم ببینم چه خاکی به سرمون بریزیم و برگردم.
رفتم تو. شاباجی توی اتاق نشسته بود و داشت با زیبا اختلاط میکرد و نی قلیون رو داده بود دستش. چشمشون که به من افتاد جلدی بلند شدن دوتایی. شاباجی سلام کرد و زیبا بی سلام و علیک پرسید: چی شد؟ خوندین؟ چی نوشته بود توش؟ جای سکه ها رو لو نداده بود؟
گفتم: یه قلپ آب بده دستم عوض این حرفا. نمیبینی خستگی راه به تنمه هنوز؟
شاباجی همینطور که داشت یه استکان چای میریخت گفت: حلیمه کجاست؟ نکنه با دستخط گذاشتیش و اومدی؟
بعدش هم خندید.
زیبا گفت: نکنه نا خوش شده؟ طلسمی چیزی که نبود؟
تا زیبا اینو گفت یه چیزی زد به سرم. گفتم جفتشون نشستن و اتفاقاتی که افتاده بود رو جلدی براشون تعریف کردم. بعدش هم به زیبا گفتم: چاره ای نبود جز اینکه ملا بیاد اینجا و ببینه ناخوشی که گفتیم اونی نیست که دنبالش میگرده. حالا هم تو برو زیر لحاف و خودتو بزن به مریضی. میرم ملا رو میارم. یه عیادت ازت میکنه و تا ببینه اونی نیستی که دنبالشه مجبور میشه راهش رو کج کنه و بره.
زیبا گفت: خب شاباجی رو بزارین مریض باشه که بهتر بلده تیارت در بیاره. من خیلی وارد نیستم تو ادا در آوردن.
قبول نکردم. گفتم: خودت باعث و بانی این قضیه شدی، خودت هم بمون زیر لحاف. هرچی کمتر حرف بزنی تو بهتره. شاباجی میمونه کنار من که یکم دم به دمم بده که قضیه رو جمع کنیم بره.
زیبا قبول کرد. خودشو زد مریضی و رفت زیر لحاف. منم رفتم ملا و حلیمه رو آوردم توی جزامخونه.

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *