قسمت ۱۷۴۳ تا ۱۷۴۴

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۴۳ تا ۱۷۴۴
join 👉 @niniperarin 📚
ملا یوسف ساکت شد و خیره موند طرف اتاق. بعدش آروم اومد جلو و گفت: خیر باشه ملا هاشم. ندیده بودم تا حالا مهمون دعوت بگیری.
نزدیک اتاق که چشمش به من و حلیمه افتاد یهو رنگ به رنگ شد و خنده رو لباش خشکید. بعد یه طوری وانمود کرد که یعنی جا نخورده، باز زورکی یه لبخند انداخت رو لباش و گفت: خوش اومدین. قدم سر چشم ما گذاشتین.
بعد هم رو کرد به ملا هاشم و گفت: خویش و قومتن دیگه انشالا؟
جلدی گفتم: دیگه تو این دور و زمون همه با هم خویش و قومن ملا! شما که سرت تو کتابه و مرد خدایی که بعض ما این چیزا رو میدونی. نسب همه مون میرسه به آدم و حوا. غیر از اینه؟
بعدش هم خندیدم که نخواد ریز بشه تو مسئله.
ملا یوسف گفت: نه والا. همینه که میگی ننه. ما که زبونمون مو در آورد از بس به این هاشم گفتیم اگه زن نگیره نصف دینش رو هواست. به گوشش نمیره. میگه این مطلب واسه اوناست که مث من ناقصی ندارن. شما که خویششین و زبونش رو بهتر حالیتون میشه شما بگین بهش. چشماش رو کرده بهونه ی عزب موندن. آخه زن گرفتن که چشم نمیخواد مرد حسابی! اگه غلط میگم ننه، شما بگو غلط میگی که من دیگه حرفی بهش نزنم.
ملا هاشم گفت: حالا وقت این حرفا نیس یوسف. تو اگه بیل زنی اول باغچه ی خودتو بزن. حالا هم برو یه آبی به سر و صورتت بزن خاک قبرستون از سر و صورتت بریزه و بعد بیا بشین کارت دارم.
ملا یوسف گفت: خیره ایشالا. آفتابه و لگن که داری اینجا…
بعد هم نعلینهاش رو در آورد و رفت طرف لگن و یه آبی به صورتش زد و نشست همونجا.
گفت: جاتون خالی امروز غوغایی بود قبرستون. پنجشنبه ها برکت از زمین و آسمون میباره اونجا. اینقدر خیرات خوردم که تا دو روز دیگه سیرم. میدونستم شما هم تشریف دارین حتمی یه سینی حلوا می آوردم!
حلیمه گفت: نوش جون. قسمت ما نبوده.
هاشم گفت: این حرفا رو بزار برای بعد ملا یوسف. امروز تو امومزاده یه دعایی خوندم، بابتش یه تیکه پارچه یکی داد دستم. گفت پول نداره، عوضش پارچه رو داد. گفت ارزش داره، یه چیزایی هم روش نوشته. سواد نداشت خودش. گفتم بیای ببینی چی نوشته روش. من که چشم خوندن ندارم. بگیر برام بخون که کلی فکر و ذکرش مشغولم کرده!
یوسف نگاه عاقل اندر سفیهی به هاشم کرد و گفت: آخه مرد حسابی، پارچه ای که روش نوشته باشه واسه ی تو نون و آب میشه؟ پرت میکردی تو روش. یه مشت نخودچی بهت میداد ارزشش بیشتر بود. حالا هرچی نوشته باشه رو اون پارچه. چه ارزشی داره؟
هاشم هیچی نگفت پارچه تا شده رو از تو جیبش در آورد و داد دست یوسف.
گفت: تو کارت نباشه. فقط بخون ببینم چی نوشته.
یوسف با بی میلی پارچه رو گرفت، باز کرد و شروع کرد نگاه کردن. یهو خنده رو لباش خشک شد و قیافه اش جدی شد. چشماش روی پارچه میگشت و اینور و اونور میرفت. بعد از چند لحظه نگاهش رو دوخت به هاشم و گفت: کی این دستخط رو بهت داده؟
هاشم همونطور که داشت تسبیح میگردوند گفت: یه بنده ی خدا. چه توفیری میکنه؟
یوسف گفت: توفیر میکنه که میپرسم. خیلی وقته میشناسیش؟
گفت: تو قرار شد امونتدار من باشی و چیزی که میدم بهت رو بخونی برام. نه اینکه اصول الدین بپرسی. چی نوشته توی پارچه؟
یوسف گفت: میخوای جلوی خویش و قومت بخونم؟
گفت: پنهونی ازشون ندارم. اگه خلاف شرع ننوشته بخون، محرمن.
یوسف زیر زیرکی نگاهی به ماها انداخت و نفسش رو داد بیرون و گفت: باشه. هرچی تو بگی!
پارچه رو باز گذاشت رو بروش و شروع کرد به خوندن: عمری نشستم و از دور و نزدیک چشم در چشمش دوختم. ولی انگار نه انگار. گویی نمیبیندم. انگاری هرچه میبیند به خورد چشمانش نمیرود. نه به این نگاه سردش، نه به دستان بخشنده اش. چند روز پیش علاوه بر آن شانه ی قبلی، یک قیچی هم بهم داد. نمیدانم معنای اینهایی که میبخشد چیست. هدیه است یا اسباب زجر. یکبار که به موهایم دست کشید گفت مثل حریر نرمند. به گمانم از همه ی من فقط عاشق این گیسها شده است. از هدیه هایش هم پیداست. حتم دارم که خودم را نمیخواهد. گویی اگر این به قول خودش حریر بر سرم نمیبود، حرفی هم نداشت برای گفتن. من دیگر تاب ماندن اینجا را ندارم. با اینکه هر وقت دیدمش در خلوت بوده و به دور از چشمهای گزنده، با این حال کم کم دارند پشت سرم حرفهایی میزنند. خودم میشنوم از دور و بر. میخوانم از همان نگاهها. ولی اگر نگاهی از سر لطف هم میکرد شاید ماندنی میشدم و به جان میخریدم این همه نشتری که به جانم فرو میکنند. امروز محض آخرین فرصت به سراغش رفتم. همانی بود که بود. تصمیم گرفتم همه چیز را تمام کنم و بروم. هدیه هایش را هم برایش میگذارم که چیزی از او در کنارم نباشد که بودنشان جز سوز چیزی برایم ندارد. این گیسها را هم با همان شانه ای که داده میبافم و با همان قیچی که داده میچینم و برایش میگذارم به یادگار درون این کوزه. حتم دارم که سر این کوزه می آید. این دستخط را هم میگذارم که اگر خواند بداند که چرا رفتم. اگر هم کسی جز او پیدایش کرد که به دستش برساند. همه میدانند که این کوزه از آن کیست، پس اگر این دستخط را پیدا کردی، برسان به صاحبش که پیغامم رسیده باشد!
ملا یوسف عمامه اش را برداشت و گفت: از تو بعید بود هاشم. من ساده رو بگو که خیال میکردم تو اهل دلی و صاف و صادق.
هاشم ماتش برده بود و رنگش پریده، ساکت مانده بود.
یوسف گفت: شونه و قیچی و موها رو چه کار کردی؟
من و حلیمه خیره به هم نگاه میکردیم.
هاشم گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *