قسمت ۱۷۳۱ تا ۱۷۳۷

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۳۱ تا ۱۷۳۷
join 👉 @niniperarin 📚
قبول کرد. فانوس رو دادم دستش و چوبدستم رو عصای تنم کردم و راه افتادم بردمش یه جایی توی حیاط که به اتاقش دید نداشته باشه…
یه نگاهی به دور و برش انداخت و گفت: کل مریم، این پشت و پسل حیاط که کسی نمیاد. آشغالها و شاخه بریده ها رو جمع میکنن اینجا که اگه لازم شد ببرن چوبهاش رو بسوزونن. کسی دیده باشه ته اون کوزه سکه در اومده که نمیاد کوزه رو بذاره همچین جایی به امون خدا. میبره یه جایی دم دست و جلو چشمش قایمش میکنه که سر فرصت بشکونه و طلاهاش رو ورداره.
گفتم: مگه عقلش تاب ورداشته که ببره یه جایی جلو چشم و دم دست بذاره؟ اتفاقا میاره یه همچین جایی قایمش میکنه که سر فرصت بیاد سراغش. اگه اینطور بود که تو میگی که تا حالا خودت پیداش کرده بودی و دیگه منو به زحمت نمینداختی.
یه فکری کرد و گفت: راست میگی خواهر. به عقلم نرسیده بود. حالا از کجا ملتفت بشیم اینجا هست یا نه؟
دیدم خوب وقتیه که یکم علافش کنم تا حلیمه و شاباجی وقت کافی داشته باشن که کارشون رو تموم کنن و برگردن توی اتاق.
گفتم: میبینی که، من جونش رو ندارم. زحمتش با خودته. بایست این شاخه ها و ترکه ها رو ورداری بریزی اونور ببینیم زیرش چیزی هست یا نه.
گفت: آخه کل مریم. منم دست کمی از خودت ندارم. نگاه نکن پاهام یه قوه ای داره واسه راه رفتن، دستها و تنم که جونی نداره واسه ی این کارا.
یه آهی کشیدم و گفتم: خب! پس بایست بیخیالش بشیم، یا بزاریم فردا بقیه رو هم خبر کنیم بیان. هر کدوم یه بغل شاخه جابجا کنن جلدی کار تمومه. فقط بایست بهشون بگم واسه ی چه کاریه.
گفت: خب اینطوری اونی که دست اندر کار بوده که خودی نشون نمیده. تازه ملتفت میشه ما فهمیدیم و اصلا پا پیش نمیزاره.
براق شدم بهش و گفتم: هم خدا رو میخوای و هم خرما رو؟ یکی از این دوتا کار رو بایست بکنیم. راه دیگه ای نیست.
یکم ساکت موند و بعدش گفت: باشه. خودم به هر زاجراتی هست انجام میدم.
فانوس رو داد دست من و رفت مشغول شد. منم با خیال راحت رفتم چند قدم اونورتر نشستم رو تیکه خشت.
گفت: حالا اگه همه ی اینا رو جابجا کردم و نبود چی؟
با بیخیالی گفتم: میریم یه جای دیگه دنبالش میگردیم!
یه لحظه مکث کرد و باز دوباره مشغول شد. تو دلم گفتم حقته. تا تو باشی تو همه چیز نخوای فضولی کنی.
یک ساعتی کمتر یا بیشتر میشد که داشت شاخه ها رو از اینور ور میداشت و میریخت چند قدم اونور تر. دستهاش زخم شده بود و پوستش ور اومده بود.
گفت: دیگه چیزی نمونده کل مریم. تا حالا که هیچی نبوده، بعید میدونم چیزی اینجا باشه.
گفتم: حالا که دیگه همه رو جابجا کردی، این یه ذره رو هم وردار بریز روی اونا تا قسممون راست باشه و خیالمون تخت که اینجا چیزی نبود. روزه ی شک دار نبایست گرفت.
با بی حوصلگی و خسته و کوفته گفت: باشه خواهر. اینا رو هم ورمیدارم. ولی من که دارم از جلو میبینم، پیداست که اینجا خبری نیست. از اونجایی که تو نشستی نه، پیدا نیست. ولی کارو تموم میکنم که خیال تو راحت باشه.
گفتم: آباریکلا! تو که حساب کوزه ها رو کردی، بایست حساب اینجاش رو هم میکردی. بی زحمت که اون کوزه پیدا نمیشه.
چند تا شاخه ای که مونده بود رو برداشت و گفت: راست میگی خواهر. دیگه نبایست بشمارم. غیر ضرر و دردسر چیزی نداشته واسه ام این عادت. ولی خوب از قدیمم گفتن ترک عادت موجب مرضه!
هنوز حرفش تموم نشده بود که یهو شاخه ها رو ریخت اونور و بلند گفت: پیداش کردم کل مریم! اینهاش! خوابوندنش تو گودی زمین که پیدا نباشه!
دهنم واز مونده بود. فرز پا شدم و رفتم جلو. یه کوزه اندازه ی همون کوزه ها، خوابونده بودن تو یه چاله و شاخه ها رو ریخته بودن روش!
فانوس رو بردم جلو. زیبا نشست رو زمین، یه تیکه چوب دستش گرفت و شروع کرد دور و بر کوزه رو کندن.
گفت: ببین این اجنه چه کارا که نمیکنن کل مریم. شیطون هم از جنس اجنه اس دیگه؟
گفتم: هست…
گفت: ببین یه طوری اینو چال کردن و دورش رو خاک ریختن که هر کی ندونه خیال میکنه سالهای ساله که این کوزه اینجا بوده. چه میدونن هنوز دو روز هم نشده که اینو آوردن اینجا خاک کردن و این همه شاخه و چوب و آت و آشغال ریختن روش! برای اونه کار یه چشم به هم زدنه، واسه ی ماست که اینطوری زحمت و در به دری داره! ولی من موندم تو کار تو خواهر که چطوری به فکرت رسید بایست اینو آورده باشن اینجا. الحق که یه ارتباطی داری با اون بالاها!
زور زد و کوزه رو به زور راستش کرد. کلی جک و جونور و سوسک و خرخدا از زیر کوزه پخش اینور و اونور شد.
گفت: میبینی خواهر؟ این جونورا هم از همون شیاطین میاد. نه اینکه جاشون تو جهنمه و اونجا خوراک اینا میشن، اینجا هم بوی شیطون به دماغشون خورده جمع شدن.
گفتم: وارونه اش کن ببین چی توشه.
خواست کوزه رو از جا بلند کنه. یه وجب بیشتر نتونست. گفت: انگاری توش سرب ریختن خواهر. خیلی سنگینه.
گفتم: دستت رو بکن توش ببین چی توشه.
چشماش گرد شد. گفت: مگه ندیدی خواهر؟ این همه جونور بیرون کوزه بود، دستم رو بکنم توش که دیگه هیچی. این پدر سوخته های لعن و نفرین شده بعید نیست یه ماری، عقربی چیزی هل داده باشن تو کوزه که ما رو سر به نیست کنن و انتقامشون رو بگیرن. تو که خودت اوستای کاری و میدونی، اینا با هرچی بنی بشره از روز ازل سر جنگ ورداشتن. علی الخصوص اگه یکی مث تو باشه که زیر بارشون نره و پا تو راهشون نذاره که از راه به در بشه. دیگه تا ابد کینه ی اینجور آدما به دلشون میمونه. اصلا بعید نیس خودشون به سرت انداختن که بیای اینجا که دستت رو بکنی تو این کوزه و دور از جون ریق رحمت رو سر بکشی و خلاص. حتم دارم قصد جونت رو کردن که انتقام اون ضعیفه رو ازت بگیرن که دستور دادی بندازنش تو چاه!
گفتم: باشه! حالا اینقدر روضه نخون واسه ام زیبا. چیزی به صبح نمونده. یهو سر و کله ی بقیه هم پیدا میشه و دیگه کاری نمیشه کرد. میدونی که اهالی این جزامخونه خواب ندارن. یا دم به دقیقه دم مستراحن، یا بیخوابی میزنه به سرشون و مث گربه شبگردی میکنن. جلدی یه تیکه چوب وردار یه تابی بده تو کوزه ببین چی توشه.
رفت یه تیکه شاخه باریک آورد و هل داد تو کوزه و هی چرخوند. صدایی نمی اومد از توش. گفت: سفته. انگاری جک و جونور هم توش نیس. به خیالم خاک توشه.
گفتم کوزه رو دوباره خوابوند و خودم چوب رو از دستش گرفتم و شروع کردم توی کوزه رو خالی کردن. خاک نم خورده ی مونده ای که بوی تیز و بدی میداد از توش میریخت بیرون. اشاره کردم به زیبا. اومد کمک کرد کوزه رو از ته گرفتیم و وارونه کردیم. چند تا لگ بهش زدم. بیشتر خاکی که توش بود ریخت بیرون. سبکتر از اولش شد و دیگه میشد جا به جاش کرد. گفتم سر کوزه رو بگیره ببریم تو اتاق ما تا کسی بیدار نشده…
تو اتاق که رسیدیم حلیمه و شاباجب نشسته بودن کنار هم. شاباجی فرصت رو غنیمت دونسته بود و قلیونش رو به راه کرده بود. تا من و با زیبا دیدن جفتشون جا خوردن. کوزه رو که دیدن بیشتر.
شاباجی با چشمهای گرد شده نگامون کرد و گفت: چه خبره خواهر؟ بندش زدی؟
زیبا گفت: چی رو بند زدیم؟ همون کوزه اس که گم شده بود. دیدین راست میگفتم؟ ولی ایولا داره این کل مریم. عدل رفت دست گذاشت رو جایی که اون اجنه رفته بودن کوزه رو قایم کرده بودن. قضیه اش مفصله. میگم براتون سر فرصت.
رو کردم به شاباجی و گفتم: عوض اصوالدین پرسیدن پاشو یه جُلی چیزی پهن کن کوزه رو بذاریم روش که کل اتاق رو خاک و جک و جونور ورنداره.
تکون نخورد از جاش. یه تیکه چادرشب از پشت بالشش که تکیه داده بود به دیفال کشید بیرون و پرت کرد طرف حلیمه که گرفت. باد انداخت زیرش و پهنش کرد وسط اتاق.
کوزه رو گذاشتیم روش. رو کردم به زیبا و گفتم: چوب دستم مونده بیرون. بیارش تا کار این یکی رو هم تموم کنیم زودتر تکلیف معلوم بشه.
جلدی رفت بیرون. حلیمه تند و یواش گفت: این چیه کل مریم؟ کجا بوده؟ ما اون کیسه رو بردیم گذاشتیم تو اتاق این ضعیفه.
گفتم: خودمم نمیدونم. بردمش پشت جزامخونه که سرش رو گرم کنم و دستش رو بند، تا شماها زودتر کار رو تموم کنین. از اقبال من نمیدونم بود یا این، که یه کوزه ی دیگه پیدا شد. نمیدونم کی گذاشته بودش اونجا. ولی مال حالا نیس. خیلی وقته اونجا بوده.
حلیمه گفت: اینجا چیزی از کسی به کسی نمیماسه. حتمی به درد نمیخورده که انداختنش اونجا و کسی سراغش نرفته. غیر از جک و جونور چیزی از توش در نمیاد.
گفتم: به جهنم. بهتر…
همونوقت زیبا با عجله اومد تو. چوبدستم تو دستش بود. گرفت طرفم و گفت: بگیرش کل مریم. زودتر خوردش کن تا بقیه بیدار نشدن و سر حساب، که دل تو دلم نیس.
یه نگاهی بهش کردم و گفتم: شیش ماهه به دنیا اومدی؟ خب اگه همینطوری بکوبم تو سر این کوزه که از صداش همه بیدار میشن و میریزن اینجا!
یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به دور و بر. بعدش جلدی چادر شبی که کوزه توش بود رو پیچید دورش و یه لحاف هم از بغل دست شاباجی ورداشت انداخت روش و گفت: دیگه صدا نمیده. خلاص. اگه میدونی دستت جون نداره که بده خودم بزنم!
چپ چپ نگاش کردم و گفتم: وایسا اونور. خودم بلدم چه کار کنم.
رفت کنار وایساد. بلند شدم، چوب رو بردم بالا و محکم کوفتم تو سر لحاف. صدای ترق شکستن کوزه رو شنفتیم زیر لحاف.
زیبا مهلت نداد. تندی لحاف رو پس کرد و چادر شب رو واز. کوزه خورد شده بود و خاکی که نصفه نیمه توش مونده بود ولی، شکل کوزه رو به خودش گرفته بود و هنوز همونطور بود. زیبا بی اینکه حرفی بزنه، پاشنه ی پاش رو گذاشت رو خاک و فشار داد. خاک نمور که وا ریخت، چشم همه مون از چیزی که میدیدیم گرد و خیره مونده بود…
یه کیسه از وسط خاکها در اومد. زیبا دولا شد که کیسه رو ورداره. با چوب دستم جلدی دستش رو پس کردم و گفتم: دست نزن!
با تعجب نگام کرد و گفت: چهار نفریم خواهر. هرچی هست واسه همه مون!
براق شدم بهش و گفتم: تا چند دقیقه ی پیش میگفتی اجنه و شیاطین این کوزه رو گذاشتن اونجا، حالا که یه چیزی از توش در اومده میگی واسه چهارتاییمون؟ خجالت نمیکشی؟ هرچی تو این کیسه باشه از طرف اوناست و هدفشون غیر از این نبوده که با این چیزا از راه به درت کنن. من و این شاباجی و حلیمه که نظری به این چیزا نداریم. الحمدالله چشم و دلمون سیره. ولی اینو بهت بگم که اگه یه آدمی که طمع داره دست به این کیسه بزنه، دیگه میشه بنده و عبد اون از بهشت رونده و آخر کارش هم جایی نیست جز آتیش جهنم.
گفت: ببخشین کل مریم. خطا کردم. اصلا حالیم نشد یهو. خدا لعنتشون کنه که اینطوری آدمو گول میزنن. من که تو زندگیم از این چیزا ندیدم تا حالا. زود دست و دلم میلرزه و گیر و گرفتار این از خدا بیخبرا میشم. چشم. هرچی تو امر کنی همونه و همون کارو میکنیم.
اشاره کردم که بشینه. نشست.
گفتم: کیسه رو واز میکنیم. هرچی توش بود بایست همراه اون سکه هایی که پیدا شده بود ببرم امومزاده و اونجا خرج کنم. وگرنه هر جای دیگه بره این کیسه، مایه ی شر و دشمنیه!
زیبا سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت: درسته خواهر. ایشالا که همه ی بندگون خدا از شر شیطون در امون باشن. حالا زودتر وازش کن ببینیم چه خبره تو اون کیسه.
به شاباجی اشاره کردم و گفتم: وازش کن خواهر، هرچی توشه بریز بیرون.
ریسمون پوسیده ی دور کیسه رو پاره کرد و در کیسه رو که مث چوب شده بود واز کرد و کیسه رو وارونه.
یه قیچی زنگ زده ی آهنی از توش افتاد بیرون و بعدش یه شونه ی چوبی نیمه پوسیده!
همه مون با تعجب نگاه کردیم. حلیمه گفت: همیناست؟ دستت رو بکن تو کیسه ببین چیز دیگه ای توش نیست؟
شاباجی با اکراه دستش رو کرد تو کیسه و بعد یه چیزی رو مشت کرد و کشید بیرون. یه کیسه ی چرمی کوچیک بود.
اشاره کردم، دادش به من. نخ چرمی دورش رو واز کردم و دست کردم توش. یه چیزایی توش بود. کشیدم بیرون. یه بافه کیس بافته شده ی آدم بود و یه تیکه پارچه که یه دست خط روش بود.
زیبا گفت: استغفرالله! اینا دیگه چیه؟ نکنه جادو جنبل کرده بودن تو کوزه؟
حلیمه گفت: بده ببینم.
پارچه رو گرفت و گفت: نه. یه دستخطه. دعا و جادو نیس.
گفتم: چی نوشته روش؟
یه نگاهی انداخت و گفت: والا من اونقدرا سواد ندارم. دستخطش هم حالیم نمیشه.
همه مون یه نگاه به همدیگه کردیم. هیچکدوم سواد خوندن نداشتیم.
زیبا گفت: کل مریم، تو چی؟ بلد نیستی بخونیش؟
پارچه رو از دست حلیمه گرفتم و یه نگاهی انداختم. رو نکردم که مکتب نرفته ام. گفتم: من فقط دعا و قرآن بلدم بخونم، مابقی چیزا رو نه. حالیم نمیشه. راسیاتش خودم نخواستم یاد بگیرم. اومدیم و اون نوشته کفر بود. عقوبت داره. اصلا مایه ی ننگه زن بتونه هر چیزی رو بخونه! حیا کجا رفته؟
همه شون یه سری تکون دادن و حرفم رو تایید کردن.
زیبا گفت: حالا چه کار کنیم خواهر؟ دیگه این چیزا از تو کوزه در اومد و ما هم آلوده اش شدیم. نمیشه همینجوری ولش کنیم. اصلا قضیه ی این گیسهای بریده و قیچی و شونه چیه؟
شاباجی گفت: بیخود که اینا رو اون تو نگذاشتن. حتمی یه سِری توش هست. نکنه این اجنه و شیاطین که گفتین کوزه رو اونجا قایم کردن، یکی رو سر به نیست کرده باشن و بخوان با این نشونه ها که گذاشتن توی کوزه چیزی به ما بگن یا تهدیدمون بکنن که همون بلا رو سرمون میارن؟ بعیدم نیست رو اون پارچه همینا رو نوشته باشن!
حلیمه گفت: گاس اصلا کسی رو نکشته باشن. رفته باشن گیس یکی رو توی خواب بریده باشن و گذاشته باشن اونجا که بگن از دستشون برمیاد!
زیبا گفت: حالا چطوری میشه فهمید گیس کی بوده؟ اصلا از توی جزامخونه بوده؟ نمیشه که تک به تک رفت چارقد زنها رو پس کرد دید آیا مو به سرشون هست یا نیست!
گفتم: نمیشه. مگه اینکه بریم جار بزنیم کسی موهاش چیده شده یا نه. که اینم خودش شک و شبهه ایجاد میکنه و بایست قضیه ی کوزه رو لو بدیم اونوقت. قضیه هرچی که هست توی این پارچه نوشته شده. بایست یکی رو پیدا کنیم که سواد داشته باشه. قابل اطمینون هم باشه و فضول هم نباشه! نخواد هی سین جیم کنه بابت اون نوشته.
زیبا گفت: من فقط یکی رو میشناسم که سواد خوندن داره، ولی نمیشه بهش گفت!
گفتم: کی؟
شاباجی گفت: کل مریم که بهش بگه میخونه، بی سوال و جواب. کی جرات داره رو حرف کل مریم حرف بزنه؟ یا ازش بخواد سین جیم کنه؟ اینقدری بین اهالی اینجا اعتبار داره که کسی نخواد ازش پرس و جو کنه!
سری تکون دادم و گفتم: البته اینم که شاباجی میگه هست. اهالی اینجا با من رو دربایستی دارن!
زیبا گفت: من فقط فروغ الزمان خانوم رو دیدم که خوندن و نوشتن بلده. چند باری تو درمونگاه کتاب دستش دیدم! اونم با کل مریم از این حسابا داره؟
سه تایی زل زدیم به زیبا. گفتم: تو هم گشتی بین پیغمبرا جرجیس رو پیدا کردی؟ اون زنیکه اینقدر خسیسه که حد نداره. سر یه دوا مالیدنی واسه ی سوختگی پام صدبار پیغوم پسغوم و آدم فرستاد که یه قوطی اضافه رو پس بگیره. آدم نیست. نگاه به چسان فسان و قرتو قیافه اش نکن. نظر تنگه و حسود. نه اینکه خیال کنی دست خودشه ها! نه. بنده خدا قد ننه خر پیره سن داره ولی دختر ترشیده اس. عقده مند شده. ندیدی چپ و راست میاد نگاه میکنه هر وقتی که هست، میخواد مث سگ پاچه یکی رو بگیره؟ البته غلط میکنه با من اینطور باشه. خودش میدونه من کی ام و عزت و احترامم میون اهالی چه اندازه اس. واسه ی همین نمیاد خودش مستقیم باهام رو تو رو بشه!
زیبا سری تکون داد و گفت: هوووم! که اینطور!
گفتم: عوض اینکه این کله ی دو منی رو تکون بدی، یکم بهش فشار بیار ببین تو دور و وریا کسی مکتب رفته میشناسی یا نه.
گفت: والا قبل از اینکه بیارن بندازنم تو این خراب شده تنها کسی که میشناختم سواد خوندن داشت، سقط فروش سر گذر ممد موش بود. اینجا که اومدم، غیر از دست چلاق و چشم کور و گوش نصفه چیزی ندیدم. همه ی اتاقهای اینجا رو هم سر زدم، با همه هم نشستم به حرف. ولی تو هیچ اتاقی نه قلم و دوات دیدم تا حالا، نه حتی یه ورق پاره ی کتاب که بدونم یه نشونی از سواد پیدا میشه!
شاباجی گفت: لابد میخوای پاشیم بریم سر گذر ممد موش بدیم دست سقط فروش تا برامون بخونه؟
بعد هم رو کرد به من و گفت: این خسته شده، عقلش درست و حسابی کار نمیکنه خواهر. یه چیزایی میگه یکی در میون پرت و پلا. با طناف این نری تو چاه امشب که دیگه بالا نمیای.
زیبا چپ چپ به شاباجی نگاه کرد. شاباجی هم سگرمه هاش رو کشید تو هم و روش رو کرد اونور.
حلیمه گفت: چاره ای نیس. اگه میخوایم ملتفت این نوشته بشیم بایست صبر کنیم تا صبح، میون اهالی یه طوری که ملتفت قضیه نشن یه بهونه پیدا کنیم و بیوفتیم به پرس و جو ببینیم کی سواد داره.
زیبا گفت: اصلا چه لزومی به این کاره؟ این چیزا که پیداست یه پیغوم پسغومی چیزی از طرف اون زنیکه سردار ابلیسه! کل مریم که قراره اون سکه ها رو ببره امومزاده، اینا رو هم ورداره ببره اونجا. اینطوری هم در امون امومزاده اس، هم یهو یکی پیدا شد اونجا که تونست این دستخط رو هم بخونه و قضیه رو فیصله بده.
شاباجی گفت: انگاری بیراه نمیگه. عقلش به کار افتاده. تو امومزاده بالاخره یه ملا پیدا میشه. اونا هم همه شون سواد دارن. هم یه زیارتی رفتی و هم سیاحت. دلت هم وامیشه و یه ثوابی هم بردی اینطوری! امومزاده هم که نزدیکه و راهی نیست تا اینجا. یابو هم هست تو طویله. نمیخواد با این پا دردت پیاده بری!
خودمم بدم نمی اومد یه سری از اینجا برم بیرون و یه هوایی عوض کنم به بهونه ی امومزاده. قبول کردم.
حلیمه گفت: روا نیست کل مریم تنها بره. منم همراش میرم. خدای نکرده وسط راه اتفاقی بیوفته تک و تنها کسی نیست به دادش برسه!
لجم گرفت از اینکه خودشو دلسوز نشون میداد. حتم داشتم میخواد بیاد تو کار من سرک بکشه ببینه سکه ها رو میندازم تو ضریح امومزاده یا نه! ولی حرفش راست بود. نمیشد تنها برم. قبول کردم که بیاد…
قرار شد تا قبل از سپیده و بیدار شدن بقیه، از اونجا بزنیم بیرون. دوتا قاطری که قبلا همراهمون آورده بودیم رو به هزار زور پالون کردیم و شاباجی و زیبا هم یکم نون و خرما توی بقچه کردن و دادن دستمون و بیصدا از جزامخونه زدیم بیرون.
راه امومزاده سر راست بود. قبلا یه بار رفته بودم. راه پشت جزامخونه رو که یه راست میرفتی میرسیدی به امومزاده که نزدیک یه سه راهی بود. واسه ی همین همیشه اونجا رفت و اومد بود. بعضیا از دهات اطراف میومدن اونجا که بیشتر کارشون بساط کردن دم در و اطراف اموزاده بود، چون بیشتر زائری که میومد اونجا از کاروونهایی بود که از اون سه راهی رد میشدن و میون راه هم واسه ی استراحت و هم واسه ی زیارت یه سری به اون امومزاده میزدن.
حلیمه گفت: خوب کاری کردی خواهر که توی جزامخونه نموندی. اصلا مصلحت نبود این پارچه رو اهالی ببینن. بلکه یه چیزی روش نوشته باشه که اگه اونجا میخوندن و معلوم میشد، یهو فتنه ای به پا میکرد. راسیاتش به نظر من این چیزایی که توی اون کیسه پیدا شد بیشتر به جادو جنبل میخوره. از اونایی که خارسو واسه عروسش میکنه! بعید نیست اصلا یکی از اهالی جزامخونه بوده باشه.
گفتم: تو که میگفتی دستخطش به جادو جنبل نمیخوره، حالا برعکسش رو میگی؟
گفت: حرفم یادم نرفته. جلوی زیبا اونطوری گفتم که نخواد زیادی پیگیر بشه. دیدی که، اینقدر پاپیچت شد که زورکی یه کوزه پیدا کردی.
گفتم: حالا صبح که یه سواد دار پیدا کردیم و پارچه رو دادیم دستش معلوم میشه. من که تا حالا همچین جادو جنبلی ندیده بودم. اگه خارسو بخواد عروسش رو جادو کنه که یا میره دعای زبون بند واسه اش میگیره یا دنبه گدازش میکنه. نخواد این کارا رو هم بکنه که پی خوک پیدا میکنه یواشکی تو حمومی جایی میماله به تنش. دیگه گیس بریدن و این چیزا نداره.
گفت: چه میدونم والا. از این مردم هرچی بگی برمیاد. خود من یادمه یه بار ننه ام نشسته بود تو ایوون، بچه بودم من، یهو صداش رفت بالا و شروع کرد به آخ و وای کردن! دویدم پیشش. ترسیده بودم. زانوش قفل شده بود و دیگه واز نمیشد. با داد و بیداد گفت برم آقام رو پیدا کنم بیارم. همونطور که درد میکشید کلی فحش و بد و بیراه نثار عمه ام کرد. میگفت جادوش کرده که اینطوری شده. رفتم آقام رو پیدا کردم آوردم خونه. تا رسیدیم دیدم ننه ام وایساده میون حیاط. انگار نه انگار. توپید به آقام و باز فحش رو کشید به عمه ام و خط و نشون کشید که اگه آقام نره سراغش و بهش نگه که از این کاراش دست ورداره، خودش راه میوفته میره سراغش و گیسش رو میبره…
گفتم…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *