قسمت ۱۷۲۶ تا ۱۷۲۷

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۲۶ و ۱۷۲۷
join 👉 @niniperarin 📚
هنوز حرفم تموم نشده بود که یه صدایی از بیرون اتاق شنفتیم…
به شاباجی گفتم جلدی همه چی رو جمع کنه هل بده زیر لحاف و خودمم فرز تکیه دادم به دیفال و سر همون لحاف رو انداختم رو پام. حلیمه رفت طرف در که ببینه چه خبره. دم در که رسید و سر گذاشت پشت شیشه که ببینه چه خبره، یهو خودشو کشید عقب. نگاه کردم تو قاب شیشه دیدم یه جفت چشم پشتش داره زل زل نگاه میکنه تو اتاق.
حلیمه جلدی در رو وا کرد. زیبا از لای در سرک کشید و گفت: خدا رو شکر که بیداری کل مریم. هی خدا خدا میکردم بیدار باشی. کلی کلنجار رفتم با خودم و آخرش اومدم که بیدارت کنم، دیدم چراغ اتاقتون روشنه. نگاه که انداختم تو خیالم راحت شد!
گفتم: مگه تو خواب نداری زن؟ کارت اینقدر واجبه؟
دستم رو نشون دادم و گفتم: میبینی که از صدقه سر شماها و این اهالی نا اهل دستم سر شبی برید با این کوزه شکسته ها. جز جز میکنه. واسه همین تا حالا نخوابیدم. این دوتا بدبخت هم اسیر من شدن. برو هر کاری داری صبح بیا بگو. دیگه داره چشمام سنگین میشه.
بی تعارف اومد تو اتاق و وایساد دم در. گفت: اگه واجب نبود خواهر که نمی اومدم. دو کلوم حرف دارم باهات تا بقیه خوابن!
شاباجی گفت: مگه نشنفتی کل مریم چی میگه؟ حالش ناخوشه. حواسش به دستشه که جز جز میکنه، نمیتونه جمع تو کنه.
گفت: حواس نمیخواد خواهر. گوش میخواد که بشنفه، که خدا رو شکر گوشای کل مریم همیشه واسه ماها شنوا بوده.
دیدم دست وردار نیست. گفتم بزار بیاد زودتر حرفش رو بزنه، سر و ته کلومش هرچی باشه هم میارم و میفرستمش بره که قضیه ی کیسه ی زیر لحاف رو تا صبح نشده جمع کنیم و خورده هاش رو بریزیم بیرون. وگرنه کافیه یکی بیاد تو این اتاق و یه تیکه کوزه شکسته اینجا ببینه، اونوقت دیگه از کولمون پایین نمیان. چه حرفا که نمیزنن پشت سرمون.
گفتم: بشین، جلد بگو که داره خوابم میگیره. کوتاه و مختصرش کن که وسطش اگه پلکام افتاد دیگه بالا نمیاد.
گفت: خدا خیرت بده خواهر.
اومد جلو نشست نزدیک. سر لحاف رو ورداشت که بندازه رو پاش. تندی براق شدم بهش و گفتم: دست به این نزن. یه لحاف دیگه بدین بندازه رو پاش که نچاد. من کسی دست یا پاش بیاد زیر این لحاف چندشم میشه و دیگه دلم ورنمیداره. بایست برن لحاف رو بسوزونن. اونوقت میمونم بی رو انداز تو این سرما!
زیبا با چشمای گرد شده نگام کرد و دستش رو از لحاف کشید پس.
گفت: راسیاتش خواهر، چند روزه میخوام یه چیزی بهت بگم. دو دل بودم تا اینکه امشب قضیه ی سکه ها پیش اومد. دیگه دیدم نمیتونم بیشتر از این تعلل کنم.
گفتم: قصه نگو. اصلش رو بگو.
گفت: قضیه برمیگرده به اون ضعیفه که اسمش سردار بود و تو گفتی خود شیطونه! شب اولی که ما رو برد دزدی هیچ، شب دومش یه اتفاقی افتاد که نتونستم زیر سبیلی در کنم.
حلیمه گفت: خب؟
گفت: شب اول که رفتیم دزدی من آدما رو شمردم. دست خودم نیست. عادتمه! شب دوم هم باز شمردم، ولی اینبار تعداد فرق داشت با شب اول. سه تا بیشتر بودیم!
شاباجی یه نگاهی به من انداخت و گفت: خب این یعنی چی؟
گفت: والا چی بگم خواهر. یه معذرت خواهی به شما بدهکارم. هی پیش خودم فکر کردم یعنی کیان که امشب به این جمع اضافه شدن. خیلی فکر کردم. بعد یادم به شماها افتاد. گفتم حتمی شماها هم اومدین میون بقیه. ولی نمیشد برم از تک تک آدما بخوام روشون رو واز کنن و خودش نشون بدن که ببینم کین. اونم تو اون شرایط.
گفتم: دستت درد نکنه. بعد از یه عمری آبرو داری و روضه و سفره، حالا ما رو قاطی ندونم به کاریاتون کردی؟ تو که اومدی نشستی اینجا یه حرفی زدی، بعدش هم همون حرفت رو پس گرفتی و زدی زیرش. حالا دوباره برگشتی یه چیز دیگه بهمون ببندی؟
گفت: نه کل مریم. لال بشم اگه بخوام همچین حرفی بزنم. گفتم که، یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم. پشیمونم از اون فکری که کردم. اون شب یقین کرده بودم که سه تای اضافی شماهایین. ولی همینکه برگشتیم تو جزامخونه، اومدم اینجا. یواشکی اومدم. شماها ملتفتم نشدین. دیدم هر سه تاتون تو اتاقین! دیگه عقلم به جایی قد نمیداد. تا اینکه فرداش تو اومدی دست اون ضعیفه ی ابلیس را رو کردی. ناگفته نمونه کل مریم، خود منم رفتم دم در چاه و به اون شیطون لعنت کرده سنگ انداختم. اون شب هم تو مجلس توبه، کلی گریه زاری کردم و از خدا خواستم منو ببخشه. هم بابت کاری که کرده بودم، هم بابت بهتونی که تو فکرم به شما سه تا بنده ی خدا زدم.
شاباجی یه نفس راحتی کشید و گفت: تقبل الله. من که از حق خودم گذشتم و تو رو بخشیدم. ایشالا کل مریم و حلیمه خاتون هم میبخشن.
گفتم: منم بخشیدم. خلاص شد حرفت؟ بخوابم دیگه؟
حلیمه جلدی گفت: اون دوتا بخشیدن، منم میبخشم. ایشالا که خدا از سر تقصیرات همه بگذره و روز قیومت سیاهه مون رو بده دست راستمون.
زیبا گفت: بزرگی کردین. منت گذاشتین. ایشالا که خدا عوضتون بده.
بعد هم رو کرد به من و گفت: تموم نشده کل مریم. اصل حرفم مونده. اومدم تو که دستت تو کاره و بیشتر از بقیه نفست گرمه و دلت صاف و به هر حال کربلا رفته ای فکری بکنی!
گفتم: ایشالا قسمت نرفته ها بشه. من چند سالی اونجا مجاور بودم. طلبیده بود آقا این بنده ی گنهکارو. سعادتی شد که موندم!
شاباجی یه نگاهی بهم کرد و گفت: بله! ایشالا قسمت هرکی دلش صافه بشه! علی الخصوص کل مریم که تو تکیه ی حاج رضا بزار بوده و قربت الی الله خادمی کرده اونجا!
چپ چپ نگاش کردم. نگاش رو دزدید و قلیونش رو پیش کشید. رو کردم به زیبا و گفتم: نگفتی چی میخوای.
گفت: بعد از حرفایی که تو زدی، کلی فکر اومد تو سرم. تا اینکه بعد از مجلس اون شب یهو به سرم زد که نکنه اون سه تایی که اون شب به جمع اضافه شده بودن از قشون همون ابلیس بودن و اومده بودن که کمکش کنن؟ هی این فکر اومد تو سرم و رفت تا اینکه یهو برام مسجل شد که قضیه همینه. به هر حال شیطون هم که دست تنها نیست. خودش واسه ی خودش کلی بچه شیطون تو دست و بالش داره! ولی این چیزا رو به هیچکی نگفتم. تا اینکه…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *