قسمت ۱۷۲۰ تا ۱۷۲۳

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۲۰ تا ۱۷۲۳
join 👉 @niniperarin 📚
تو اتاق که رفتیم حلیمه گفت: موندم واسه چی بایست یه کاروون بخواد کوزه بار کنه، این همه راه از یه جای دیگه ببره به جای دیگه! حتمی عقل درست و حسابی نداشتن.
گفتم: خیلی ساده ای خواهر! اولا که اینا گاریها رو ندزدیدن و خواستن سر ما رو با این چند تا کوزه شیره بمالن. خیال کردن همینطوری پسته ی دربسته تحویل میدن و ما هم میگیریم و به به و چه چه هم میکنیم براشون. دُیُم اینکه بر فرض محال هم که اینا رو دزدیده باشن. اتفاقا اون تاجری که کاروون راه انداخته، خوب حالیش بوده بایست چه کار کنه. چندتا گاری رو بار بیخود زده توش و یه کاری کرده که به چشم بیاد تا اگه یه خری مث اینا زد به مالشون، کار گِل کرده باشه. اینا رو ببره و مال خودش بمونه در امون.
شاباجی گفت: همینه که کل مریم میگه. از روز اول هم پیدا بود از این تن لش کاری ساخته نیس. اصلا بیخود مال رو تحویل این دست و پا چلفتی دادی از اول. خیال کردی چهارستون بدنش سالمه و حالا وسیله ها رو میبره و جاش پول میاره واسه ات، اشتباه کردی خواهر. البته تو هم چه میدونستی این چندتا تخته اش کمه و عقل درست و حسابی نداره، که اگه داشت دنبال اون ضعیفه راه نمی افتاد به راهزنی.
گفتم: همیشه که یه طور نیس. آدمیزاده دیگه. اشتباه میکنه. تو دم خلا هم که اهنی بکنی، یهو ممکنه اونی که تو نشسته جواب نده و تو هم به اشتباه بیوفتی!
همون وقت یکی در اتاق رو زد و هنوز جواب نداده خودش در رو واز کرد و سرش رو آورد تو. یکی از اهالی بود. گفت: ببخشین صابخونه، اجازه هس؟
با سر بهش اشاره کردم. گفت: مزاحم نمیشم کل مریم. دیدم کوزه زیاد چیدین پشت دیفال، گفتم اگه لازمشون نداری یکیش رو بدین به من آب کنم بزارم تو اتاق. کوزه ی خودمون کوچیکه، مدام بایست برم دم آب انبار پرش کنم.
گفتم: هر چندتا میخوای وردار. کس دیگه ای هم اگه خواست بگو بیاد ورداره. خیراته! آب که توش خوردین یه صلوات هم واسه ی ما بفرستین.
یارو همونوقت یه صلوات فرستاد و گفت: خدا اجرت بده خواهر. ایشالا که گرفتار فشار قبر نشی. یه دونه اش واسه ی من کافیه. به بقیه هم میگم بیان ببرن اگه میخوان.
اینو گفت و در رو بست و رفت.
حلیمه گفت: خدا خیرت بده خواهر که دست به خیری. خوب کاری کردی. به چه درد ما میخورد این همه کوزه. بذار یه ثوابی هم به ما برسه از قِبَل این کوزه ها.
گفتم: دیگه ما که چیزی از عمرم باقی نمونده. همینا یه باقیات الصالحاتی میشه واسه ی اون ور!
چند لحظه بعد باز در رو زدن. یکی دیگه از اهالی بود. میخواست اجازه بگیره که یه کوزه ی خیراتی ورداره.
گفتم، ورداشت. باز چند لحظه بعد یکی دیگه…
به حلیمه گفتم: این در رو واز بزار که هی نخوان دونه دونه اجازه بگیرن. هر کی خواست از همینجا بهش بگو ورداره.
دونه دونه میومدن و یه کوزه ور میداشتن. شاباجی گفت: حالا که خیراته لااقل یکیش رو هم خودمون ورداریم بذاریم گوشه ی اتاق که فردا خودمون محتاج همین یه کوزه نشیم. درسته خیرات کردیم، ولی نداشته باشیم دیگه هیچکدوم اینا نمیاد کوزه ی خودمون به خودمون بده!
پا شد رفت بیرون و یه کوزه آورد گذاشت گوشه ی اتاق.
گفت: همین آخریش بود. خوب شد به خودمون رسید! همه رو بردن.
بعدش هم رو کرد به حلیمه و گفت: اگه ببری آبش کنی هم بد نیست. من که راسیاتش دیگه توان رفتن تا دم آب انبار رو ندارم.
یه کوزه کوچکتر داشتیم. حلیمه اونو ورداشت، گفت: اون سنگین میشه. زورم نمیرسه بیارم. همین کوچیکه رو آب میکنم میریزیم توش، هر دفعه که رفتیم بیرون یه کوزه بیاریم بریزیم توش پر میشه…
پا شد رفت که کوزه رو آب کنه.
چند دقیقه بعد حلیمه سراسیمه برگشت و گفت: عجب غلطی کردیم! بدبخت شدیم!!
گفتم: چی شده؟ فروغ الزمان برگشته؟ کسی چیزی لو داده؟
گفت: نه! احمق ما بودیم نه اون تاجری که این کوزه ها رو بار گاریاش کرده بوده و دنبال کاروونش میبرده!
شاباجی گفت: حالت خوشه خاتون؟ حالا ما شدیم احمق و اونی که خاک به کولش میکشیده از اینور به اونور عاقل؟ دستمریزاد.
حلیمه گفت: دم آب انبار یکی کوزه رو پر کرده، اومده بالا از دستش افتاده و شکسته. از زیر کوزه سکه ی طلا در اومده!
اینو که گفت حالیم نشد چطوری از جام بلند شدم.
گفتم: یعنی چی این حرف؟
گفت: سکه هاش رو گذاشته زیر کوزه و روش رو گل گرفته. خودم با چشمای خودم دیدم. این کوزه ها همه شون زیرش طلاست. خواسته اگه دزد بهش زد ببینه کوزه است و خالی. دزد هم که مغز خر نخورده کوزه ی گلی با خودش ببره. میره دنبال یه چیزی که بیارزه.
شاباجی زد تو سرش و گفت: خاک تو سرمون شد. کل مریم، همه کوزه ها رو خیرات کردی رفت. مگه میشه دیگه از کسی کوزه پس گرفت؟
چوب دستم رو ورداشتم و فرز راه افتادم. شاباجی و حلیمه هم به دنبالم.
تو حیاط که رسیدیم دیدیم همه جمع شدن، کوزه به دست و دارن دونه به دونه کوزه ها رو میکوبن زمین. هر کوزه که میشکست همه هجوم میبردن سراغ تکه هاش.
یکی گفت: کو؟ چرا این یکی نداره؟
یکی دیگه گفت: حتمی یکیش داره یکیش نداره.
اونی که کوزه اش رو زده بود زمین گفت: این کوزه ها خیرات بوده. هر کی داره بایست بشکونه، هرچی از توش در اومد واسه همه اس. تقسیم میکنیم بین همه.
یکی دیگه که کوزه اش هنوز تو دستش بود گفت: واسه ی چی بایست تقسیم کنیم؟ هر کی بسته به اقبالش یه کوزه نصیبش شده. هر چی هم از توش در اومد میشه سهم خودش. چرا بایست با بقیه قسمت کنه؟
یکی دیگه که کوزه نداشت گفت: چند تا کوزه که بیشتر نبوده. منم میخواستم، بهم نرسید. دلیل نمیشه که منم تو این چیزی که خدا خواسته دستمون برسه سهیم نباشم. همه بایست بشکونن. هرچی در اومد تقسیم میشه میون همه. وگرنه همین فردا دهنمو واز میکنم و به اونی که نبایست، هرچی که بایست رو میگم!
جدل میونشون بالا گرفت. رفتم جلو.
یکی گفت: کل مریم اومد. خودش کوزه ها رو خیرات کرده، هرچی هم خودش بگه همون کارو میکنیم.
چشمها برگشت طرف من. یه نگاهی به جمعیت انداختم و گفتم: این کوزه ها خیرات بوده و قرار بوده خرج کار خیر بشه که یه خدابیامرزی باشه واسه ی اون دنیامون، نه اینکه بشه اسباب جدال و طمع این دنیا. افتادین به جون همدیگه که چی؟
یکی گفت: حالا خدا خواسته و از توی کوزه ها طلا در اومده. اونم خیراته دیگه. چه فرقی میکنه؟ خیرات هم بایست بین همه تقسیم بشه.
گفتم: مال دنیا آدما رو گرگ میکنه. شماها تو این جزامخونه چه نیازی به پول دارین؟ قوت و غذاتون که خدا رو شکر به راهه. ملزوماتتون هم که دم دست. انگاری یادتون رفته؟ همین پریشب بود که اومدین از دست شیطان رجیم پناه بردین به خدا و توبه کردین! حالا همون شیطونی که دنبالش راه افتادین و گوش به فرمونش رفتین شبونه دزدی، همونی که انداختینش تو چاه و بهش سنگ زدین، یه چیز دیگه ای جلو پاتون گذاشته که بابتش بیوفتین به جون هم و انتقامش رو ازتون بگیره. اصلا بعید نیست اون کسی که این کوزه ها رو فرستاده اینجا که برسه دست من و شما، میخواسته همینطوری بشه که الان داره میشه. خیال کردین بیخود بایست یه کوزه دم آب انبار زمین بخوره و بشکنه و از توش سکه در بیاد و حالا شما اینجا وایسین و بپیچین به پر و پای هم؟ یه صلوات بفرستین و یه لعنت به شیطون بکنین و گوشت همو نخورین. هرکسی هم کوزه ای برده بیاره بذاره این وسط، اونی هم که سکه از کوزه اش در اومده بیاد بده دست من. خودم میشکونمشون، هرچی در اومد یه سهمی میدم دست شما و مابقیش رو میبرم نذر اموزاده میکنم که لااقل اون دنیا دستمون خالی نباشه و یکی باشه که بیاد شفاعت این جمع گنهکار رو بکنه وقت رد شدن از پل صراط. ما که این دنیا این همه پامون میلغزه، خیال کردین وقت رد شدن از پل صراط که از مو باریکتره با این بار گناه پامون نمیلرزه؟
همه ساکت بودن و چندتایی هم چشماشون تر شده بود. یکی از تو جمع اومد جلو و هفت هشت تا سکه گذاشت کف دستم. گفت: همه ی اونی که از ته کوزه ی من در اومد همینه.
اونهایی که کوزه دستشون بود اومدن دونه دونه کوزه ها رو خوابوندن جلو پای من و رفتن عقب وایسادن.
همه چشمشون به من بود و کوزه های خیسی که مث گوسفندی که قراره قربونی بشه و تازه آبش دادن، جلوم خوابونده بودن رو زمین.
چوبدستم رو محکم گرفتم تو دستم و گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم…
چوبدست رو محکم آوردم پایین و کوفتم تو کوزه ی اولی. همه یه قدم اومدن جلو و سرک کشیدن.
به شاباجی گفتم بره جلو نگاه کنه. سرش رو تکون داد یعنی چیزی نیست.
بعدی رو شکوندم. بازم خبری نبود. همینطور دونه دونه میکوفتم تو سر و ته کوزه ها و خوردشون میکردم و هر بار هم شاباجی سرش رو با تاسف تکون میداد که خبری نیست.
چند لحظه بعد، غیر از یه تپه کوزه ی خورد شده چیز دیگه ای اونجا نبود.
یکی گفت: خدا خیرت بده کل مریم. نزدیک بود سر هیچی باز دین و ایمون و دنیا و آخرتمون رو به باد بدیم. خوب شد توبه نشکوندیم!
دیدم همه چشمشون به دست منه و اون چندتا سکه.
گفتم: دیدین که اون کوزه ها خالی بود. این چندتا سکه هم بابت کفاره ی اتفاقات امشب، میبرم نذر امومزاده میکنم. ایشالا که خدا از سر تقصیرات همه مون بگذره.
یکی از میون جمعیت داد زد: واسه سلامتی کل مریم صلوات…
جمعیت یه صلوات بیجون فرستادن و هر کسی راه افتاد طرف اتاق خودش.
شاباجی اومد پیشم و آروم گفت: کل مریم، هنوز یه کوزه ی دیگه مونده!
زیر زیرکی نگاهش کردم. گفتم: میدونم. صداش رو در نیار! میبینی که چشم زیاده دنبالمون. اینا هم که فضول. کافیه یکیشون بیاد به یه بهونه ای سرک بکشه تو اتاق. اونوقت همه ی اعتبارم به گند کشیده میشه. میگن چرا مال خودش رو نیاورد وسط جلوی بقیه بزنه خوردش کنه.
گفت: خب میگی چه کار کنیم؟
گفتم: تو الان زودتر برو تو اتاق. کوزه رو وردار ببر اون پشت پسلها قایم کن، یه چادر شبی چیزی هم بنداز روش. یه طوری که تو چشم نباشه. شب که همه خوابند خودمون ترتیبش رو میدیم.
سرش رو تکون داد یعنی باشه و رفت. حلیمه اومد جلو. گفت: هان؟ اونم داشت حرف کوزه ای که تواتاقه رو میزد؟
چشم غره بهش رفتم و دستم رو گرفتم جلو دهنم و گفتم: هیس! میخوای این گدا گشنه ها رو بندازی به جونمون؟ ندیدی چقدر فک جنبوندم و زبون ریختم و چه تیارتی بازی کردم که راضی شدن؟ میخوای هرچی رشتیم پنبه بشه؟
گفت: خیلی هم حرص نخور خواهر شیرت میخشکه! دیدی که از میون اون همه کوزه فقط یکیش اونطوری بود. بقیه فرقی با یه بیل خاک نداشت. من چشمم آب نمیخوره از اون یکی هم چیزی بیشتر از این تکه های خورد شده نصیبمون بشه.
گفتم: اگه به اقبال من باشه که زیر گِلهای اون کوزه همه اش از طلاست، به اقبال تو باشه که خاکیشتر هم از توش در نمیاد!
گفت: نصیب تو شده اون کوزه، هرچی هم از توش در بیاد به اقبال خودته. بالاخره میبینیم چیزی زیر اون گِلهای پخته هست یا نه!
نگاهی به سکه های تو دستم انداخت و گفت: اینا رو میخوای ببری بریزی تو امومزاده؟
همینطور که سکه ها رو داشتم میپیچیدم پر چارقدم گفتم: یه بار تو جمع گفتم. مگه نشنفتی؟ هر وقت طلبیده شدم به زیارت و گذرم به اونورا افتاد خودم بلدم باهاشون چه کار کنم. اجالتا میمونه پیش من امانت تا به وقتش.
شاباجی برگشت. گفت: بریم خواهر. همه چی درست شد.
رفتیم توی اتاق. منتظر شدیم تا شب دیر وقت بشه و همه خواب باشن، بعدش کوزه رو دربیاریم. تا آخر شب، ده نفر اومدن دم در اتاق و رفتن و هی سوال بیخود پرسیدن. معلوم بود اومدن سرک بکشن ببینن چیزی از کوزه ها پیش خودمون مونده یا نه.
همه جا که ساکت شد و غیر صدای وزق ها صدای دیگه ای نمی اومد، حلیمه رفت تو حیاط به بهونه ی روشن کردن آتیش قلیونش سرک کشید و برگشت. گفت: همه خوابن. وقتشه.
کوزه رو در آوردیم گذاشتیم میون اتاق. خواستم با چوب بزنم روش که حلیمه گفت: دست نگهدار!
گفتم: چی شده؟
گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *