قسمت ۱۷۱۶ تا ۱۷۱۹

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۱۶ تا ۱۷۱۹
join 👉 @niniperarin 📚
این مرتیکه فردا همین موقع اینجا نشسته با باری که برده. اگه نیومد من اسممو عوض میکنم میزارم خدیجه!
شاباجی یه نگاهی از سر دل سیری بهم انداخت و گفت: ایشالا که برمیگرده!
بعدش هم سر قلیونش رو ورداشت و از اتاق رفت بیرون.
اون روز تا شب همه اش تو این فکر بودم که اگه راستی راستی برنگشت چطوری بایست راه بیوفتم در خونه ی اون دوتا و چطور جلو چشم فروغ الزمان اهالی جزامخونه رو راه بندازم و این لشکر درب و داغون رو ببرم تا اونجا! اگر هم برنمیگشت و رو حرفم وا نمیستادم خودم این وسط خراب میشدم و اعتبار خودم بود که از بین میرفت.
هزار جور نقشه کشیدم که چه کار بایست بکنم. از اینکه نصف شب اینا رو راه بندازم و از جزامخونه بریم بیرون بگیر، تا اینکه تنهایی یا نهایتا با شاباجی و حلیمه راه بیوفتیم بریم در خونه ی اون دوتا و سفت و سخت واسه شون خط و نشون بکشم که دست رو تو برن.
فرداش از ظهر که شد دیگه دل تو دلم نبود و همه اش تو دلم رخت میشستن و تو این فکر بودم که تا غروب این درخت الدنگ برمیگرده یا نه!
از اونطرف هم هی شاباجی و حلیمه تو گوشم میخوندن و بهم دلداری میدادن که اگه نیومد، بیخود خون خودتو کثیف نکن. کسی چه میدونه که اون مال چی شده و چی نشده. همه خیال میکنن بردی خرج کار خیر کردی. کسی خبر نداره که دزد برده یا بر فرض خود درخت بالا کشیده. تازه یه دعایی هم به جونت میکنن که زودتر اون آتیش جهنم رو ازشون دور کردی.
ولی من این حرفا تو کتم نمیرفت. هر کس دیگه ای بود میگفتم به جهنم. ولی اینکه اون درخت قرمدنگ هیز بخواد سر من رو بعد از یه عمری شیره بماله خیلی برام زور داشت.
آفتاب که از لب چینه پرید، چوبدستم رو ورداشتم و ارسیهام رو پام کردم و رفتم تو حیاط. شاباجی و حلیمه هم دنبالم راه افتادن. نشستم یه گوشه که در جزامخونه تو دیدم باشه و تکیه دادم به دیفال.
شاباجی هم اومد نشست اینورم و حلیمه هم اونورم. گفتم: تا هوا تاریک بشه صبر میکنم. اگه نیومد همه رو صدا میکنین بیان اینجا باهاشون حرف دارم!
شاباجی که قلیونش رو همراش آورده بود نشست رو زمین و چند تا پک به قلیون زد و بعدش هم نی رو داد دست من.
گفت: مشغول شو کل مریم. اینطوری کمتر زمان بهت نمود میکنه.
گرفتم ازش و شروع کردم به پک زدن. چند باری قلیون بین سه تاییمون دست به دست شد. دیگه نفسم داشت میبرید.
گفتم: به اندازه کافی صبر کردم. این مردک بیا نیست. پاشین برین اهالی رو خبر کنین بیان.
حلیمه گفت: تو که تا حالا صبر کردی، یه کم دیگه هم دندون سر جیگر بزار بلکه پیداش شد.
گفتم: نچ. مگه ندیدی چطوری گذاشت رفت؟ پیدا بود که برگشتی تو کارش نیس.
شاباجی گفت: یعنی میخوای اسمت رو عوض کنی بزاری خدیجه؟
براق شدم بهش و چپ چپ نگاش کردم. نگاش رو ازم دزدید. گفتم: میرین صداشون کنین یا خودم پا شم؟
حلیمه با اکراه از جاش بلند شد. شاباجی هم به اون نگاه کرد، قلیونش رو گراشت جلوی من و بلند شد.
گفت: همه رو صدا کنیم؟
گفتم: یعنی چه؟ مگه میخوای نصفشون رو صدا کنی؟ خب همه رو صدا کن بیان دیگه…
خواستن راه بیوفتن که در جزامخونه واز شد. حلیمه دقیق شد به در. بعدش گفت: خودشه. برگشت.
دوتا در جزامخونه رو واز کرد و چند تا گاری اومدن داخل….
به حلیمه گفتم: دیدی؟ حالا باز بگو چطوری مال دزد برده رو پس بگیره. دزد که خودشون باشن، مال هم برمیگرده با چندتا تشر.
گفت: والا چی بگم. ولی دیگه نه اینطور که مالی که برده بزاد! دوتا گاری برده سه تا پس آورده!
گفتم: مطمئنی؟ سه تا آورده؟ خالی نیست؟
شاباجی گفت: از اینجا که درست معلوم نیس. روش رو بستن. توش پیدا نیست. ولی سه تاس!
چندتایی از اهالی جزامخونه که بیرون بودن رفتن جلو و شروع کردن دور گاریا گشتن.
درخت گفت: وا نستین. اونایی که کل مریم گفته بود ببریم رو باز پس آوردیم که ببریم جای دیگه!
بلند شدم. گفتم: من میرم توی اتاق، بفرستین بیاد همونجا. جلوی اهالی نمیخوام یه طوری باهاش حرف بزنم که آبروشون بره.
شاباجی هم دنبال من اومد. حلیمه موند که درخت رو بیاره.
توی اتاق، همین که نشستم، اون دوتا هم اومدن داخل. درخت، توپش پر بود. نه سلامی، نه علیکی. تندی گفت: بهت گفتم از اول که ما از اوناش نیستیم! بیا، اندازه ی مالی که برده بودم رو آوردم برات، حتی بیشتر. شما رو به خیر و ما رو به سلامت. بده دست هرکی میخوای ببره برات نقدش کنه!
چشمام رو تنگ کردم و زل زدم بهش. گفتم: میبینم که از راه نرسیده طلبکاری بابت بدهی ای که داشتی! مال رو برده بودی، حالا پس آوردی. دیگه این دور ورداشتن و طلبکاریت واسه ی چیه؟ کی گفته بود بیشتر میخوام که حالا منتش رو هم سرم میزاری؟ همونی که برده بودی رو پس می آوردی کفایت میکرد.
با عصبانیت گفت: اینقدر نصیبم شد، همه اش رو آوردم برات که خیال نکنی گیر صنار سه شاهی این جزامیام.
حلیمه گفت: یعنی چی نصیبت شد؟ دزدا رو پیدا کردی و مال رو ازشون پس گرفتی؟ اگه هم بیشتر گرفتی که ناز شستت، اضافه اش مال خودت.
براق شدم به حلیمه. گفتم: از کیسه خلیفه میبخشی؟ اگه اضافه باشه که بعید میدونم تاوون تاخیریه که تو برد و آورد مال داشته و دروغی که سر هم کرده و میخواسته سر ما رو شیره بماله. خیال کرده پیر شدیم خرفت شدیم!
درخت گفت: میخواد بهت بربخوره میخواد نخوره پیرزن. تا حالا حرمتت رو نگه داشتم و هیچی نگفتم. ولی حالا میگم که حرفی تو دلم نمونده باشه. آره ننه، خرفت شدی! خیلی هم خرفت شدی. من اگه دنبال دزدیدن اون خرت و پرتها بودم که واهمه ای از تو هیچ کس دیگه ای نداشتم. دلیلی هم نداشت اضافه تر بیارم پست بدم. الانم اگه اینجام دلم به حال اون دوتا گاریچی سوخت که از نون خوردن نیافتن. اینایی که واسه ات آوردم، همونایی نیست که بردم. چون دیگه خبر ندارم اون کاریا و بار توش کجاست و کی برده!
حلیمه گفت: پس اینا چیه؟
گفت: چاره ای نداشتم. اون دوتا گاریچی رو بردم، دوتا تفنگ حسن موسی هم جور کردم، رفتیم سر گذر کمین کردیم، دیشب شبیحخون زدیم به یه کاروونی که وسط دشت بارانداز کرده بود محض استراحت. سه تا گاری ازشون دزدیدیم به خاطر شما. گناهش هم گردن خودتون. هنوزم نگاه نکردیم که بار گاریا چی بوده و چی هست. هرچی هست ارزونی خودتون و این جزامیا. من که دیگه اینجا بمون نیستم. خود دانین و این بار دزدی!
گفتم: میخوای بگی واسه ی حرف من رفتی زدی به یه کاروون دیگه که مال دزدی بیاری تحویلمون بدی؟
گفت: چی انتظار داشتی؟ خیال کردی میتونم برم با یه قشون مسلح دزد در بیوفتم به خاطر شماها که مالی که باد آورده بوده رو پس بگیرم؟ واسه شماها چه توفیری داره؟ دوتا گاری دادین سه تا جاش گرفتین!
شاباجی گفت: خدا به دادمون برسه. حالا ردشون رو میزنن و میرسن به این جزامخونه و همین یه ذره آسایشی هم که داشتیم که دیگه نداریم. خلاص…
درخت گفت: هرکه طاووس خواهد، جور هندستون کشد. ما دینمون رو به شما ادا کردیم. ما رو به خیر و شما رو به سلامت.
خواست بره. گفتم: کجا با این عجله؟ میخوای با این باری که آوردی ما رو بندازی تو هچل؟ نه به دیروزت که کـون و پیزی نگهداری از مالی که دستت بوده رو نداشتی، نه به امروزت که میگی رفتم یه تا گاری محض خاطر شما دزدیدم آوردم اینجا! یهو چی شد اینقدر زرنگ شدی یه شبه؟ من هنوزم به تو شک دارم. یه کاسه ای زیر نیمکاسته.
نفسش رو با شدت داد بیرون و گفت: چرا دست از سر کچل من ورنمیداری پیرزن؟ عجب گهی خوردم از روز اول که از دست اون سه تا نجاتتون دادم. بایست میگذاشتم لختتون کنن تا ببینم با بدبختی آیا عالم به این خراب شده میرسین یا نه. بیخود خودمو قاطی ماجراتون کردم. حالا بایست هر دقیقه تاوون پس بدم. من نه دیگه به حرف توام نه یه دقیقه هم وامیستم که بخوای بهم امر و نهی کنی. خودتون میدونین و این جزامیا و این باری که واسه تون آوردم!
چوبدستم رو ورداشتم و ستون تنم کردم و وایسادم رو دوتا پام. گفتم: زبون هم که درآوردی. چه غلطا. اصلا از کجا معلوم اونی که آوردی و میخوای تحویلمون بدی توبره ی خالی نباشه؟ هرچی هست بیار اینجا دم در اتاق واز کن، تحویل بده و بعد هر گورستونی میخوای برو.
با غیظ گفت: میارم همینجا تحویلت میدم. بعدش هم دیگه همه چی خلاص. بخوای سنگ هم جلو پام بندازی بد میبینی پیرزن!
اینو گفت و از اتاق رفت بیرون.
گفتم: چه غلطا. دیگه تو روی منم وامیسته بی شرف. آدمش میکنم…
حلیمه گفت: بیخود قضیه رو کش نده خواهر. این دیگه اینجا بمون نیس. میبینی که زور و قوه اش هم از ماها بیشتره. بیخود باهاش در نیوفت که یه کاری دستمون میده…
همونطور که از اتاق میرفتم بیرون گفتم: غلط میکنه. حالا ببین چه کار میکنم باهاش.
دم در اتاق وایسادم. گاریها رو آورد اونجا و به اون دوتا گاریچی گفت روی گاریها رو پس کنن.
کرباس بلندی که روی گاریها کشیده بودن رو پس کردن. خود درخت هم از چیزی که میدید دهنش واز مونده بود!
گاریها پر از کاه بود!
گفتم: بیا! اینم از باری که واسه مون آورده.
شاباجی گفت: بیخود نیست که از قدیم گفتن دزد ناشی به کاهدون میزنه. شده حکایت این. قالیچه و حریر و شمعدون رو برده، جاش رو کاه پر کرده و آورده!
گفتم: این همه الدرم بلدرم در آوردی واسه ی همین بود؟ خیال کردی با چند تا عقب افتاده طرفی؟ میدونستم کـون و پیزی دزدی هم نداری. گفتی کاه پر میکنم تو گاری میبرم میدم دستشون و ها برو که رفتی. اونا هم تا بیان ببینن بار گاریا چیه، من زدم به چاک و دیگه دستشون بهم نمیرسه. میرم اونایی که بردم رو میفروشم و پولش رو میزارم پر شالم و میگم کـون لق جزامیا!
درخت که سرخ شده بود و کارد میزدی خونش نمیجست گفت: چی داری واسه ی خودت بلغور میکنی پیرزن؟ کم مونده بوده من و این و دوتا بدبخت جونمون رو بدیم واسه این سه تا گاری، حالا وایسادی اینجا لیچار بارمون میکنی؟
اشاره کرد به یکی از گاریچیا و گفت: بریم بالای گاری، کاهها رو بریزین پایین. مغز خر نخورده بودن اونا که زدیم به غافله شون که کاه بار کنن و بزنن به بیابون!
یکیشون رفت بالای گاری و کاهها رو شروع کرد ریختن به پایین. چندتا بغل کاه که ریخت یهو وایساد. گفت: یه چیزی اینجاست.
دست کرد زیر کاهها و کشید بیرون. یه کوزه ی بزرگ در اومد. درخت دوید جلو و گفت: بده به من.
کوزه رو گرفت و وارونه اش کرد. خورده کاه بود که ازش میریخت بیرون!
گفتم: هان؟ نکنه خیال کردی توش گنج پیدا میشه؟
گفت: احمق که نبودن کوزه ی گلی رو وردارن بار سنگینی دنبالشون راه بندازن. این کوزه ها مث پشگل همه جا ریخته. چرا بایست وردارن توی یه کاروون دنبالشون راه بندازن؟ حتمی یه چیزی توش هست.
اونی که بالای گاری بود یکم کاهها رو جابجا کرد و باز یه کوزه ی دیگه در آورد. درخت اون رو هم گرفت و باز وارونه کرد ببینه چیزی توش هست یا نه.
همینطور پیش رفت تا پنج تا کوزه از توی یه گاری دراومد. همه خالی!
گفتم: هان؟ خیالت راحت شد؟ برات ریده بودن توش؟ اگه راستی راستی اینا رو دزدیده باشی که الان اون مال از کف داده ها دارن به ریشت میخندن.
گفت روی اون دوتا گاری دیگه رو هم پس کردن. اونا هم همینطور بود. هیچی غیر از چندتا کوزه از توشون در نیومد. حتی ته گاری رو هم جارو کردن بلکه چیزی پیدا بشه. هیچی نبود.
گفت: ظاهر و باطن. همینه که هست. کوزه ها رو وردارین جای طلبتون. من دیگه چیزی اضافه تر ندارم بهتون بدم.
دیدم چیزی از این مردک به ما نمیرسه. گفتم کوزه ها رو بچینن پشت دیفال اتاق و حیونا رو هم از گاریها واز کنن ببندن تو طویله و خودشون هم از جلو چشمم گم بشن.
تو اتاق که رفتیم حلیمه گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *