قسمت ۱۷۱۲ تا ۱۷۱۵

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۱۲ تا ۱۷۱۵
join 👉 @niniperarin 📚
تا اینو شنفت، سرش رو آورد بالا و آروم گفت: چه کاری؟
گفتم: اینایی که این بیرون تپه کردن رو دیدی؟
گفت: دیدم. گمونم همون چیزاییه که از غافله ها گرفتیم و بخشیدیم به این بدبختا!
پوسخندی زدم. گفتم: نگرفتین، دزدیدین. آره هموناست. به این بدبختا هم نبخشیدین، سهمشون بوده از اون دزدی که بردینشون.
با بی حوصلگی سرش رو تکون داد و گفت: همون که تو میگی. اصل حرف رو بزن.
گفتم: اینایی که اینجان امشب توبه کردن. دیگه نیازی ندارن به این خرت و پرتها. سپردن دست من که هر کاری صلاح میدونم باهاشون بکنم.
گفت: خب؟ هر کاری صلاح میدونی بکن. به من چه ربطی داره؟ منم یکی مث اونا. توبه کردم و خلاص. نه چیزی دیدم نه شنفتم نه خبر دارم. مگه همینو نمیخواستی؟
گفتم: آ باریکلا. حالا داری میشی عین بچه ی آدم. فقط اینو یادت باشه، این بدبختهایی که گفتی وقتی چشمشون می افتاد به این چیزا، یاد گناهی می افتادن که کردن. واسه ی همین سپردن دست من که دیگه جلو چشمشون نباشه. منم نمیخوام هر روز داغشون تازه بشه. اینم یادت باشه که خود تو هم فرقی نداره با این خرت و پرتها براشون. چشمشون تو روی تو هم که می افته، باز یاد گناهو عذابشون می افتن!
مستأصل نگام کرد و هیچی نگفت. با اینکه تو نگاهش میشد هزارتا حرف و خواهش رو خوند.
گفتم: ولی نگرون نباش. من که بگم تو هم از خودمونی و ربطی به اون ضعیفه نداشتی و تو هم توبه کردی، قضیه از زمین تا آسمون واسه ی اینا توفیر میکنه. اونوقت تو هم یکی میشی مث خودشون.
گفت: ته حرف رو بزن کل مریم. میخوای چه کار کنم که بری این حرفو به این خوره ایها بزنی؟
محکم نگاش کردم. گفتم: خوشم اومد. انگاری عقلت هم بد کار نمیکنه. حالیته که مفت کف دست کسی تف نمیندازن. کاری که میخوام بکنی اینه؛ اون قرمساقهایی که گاری داشتن رو بایست خبر کنی و این زرت و زبیلا رو بار گاری کنی ببری شهر بفروشی و پولش رو بیاری. اینطوری دیگه اینا جلو چشمشون نیس و پولش رو هم خودم میدونم چطوری و کجا بایست خرج کنم. خیال نکنی میخوام بذارم جیبم! نه. پولش رو واسه کار خیر میخوام خرج کنم. همونطوری که اینا ازم خواستن!
یه قلپ از چاییش رو هورت کشید و گفت: فردا خبرشون میکنم بیان بار کنن ببریم شهر.
گفتم: نه. فردا دیره. همین امشب!
گفت: این چه کار خیریه که اینقدر عجله ایه؟ یه روز اینور و اونور که توفیری نداره. من شب تو این تاریکی کجا راه بیوفتم؟
گفتم: توفیرش از اینجاست تا هندستون! اگه اینا امشب از اینجا نره بیرون، صبح فروغ الزمان میاد و پیگیر میشه که ببینه چی بوده و کجا بوده و چرا از اینجا سر درآورده. اونوقته که قضیه ی اون ضعیفه و تو که همدستش بودی هم لو بره. اونوقت دیگه فروغ الزمان دست از سرت ور نمیداره. کاری میکنه که دعا میکردی کاش گذرت به اینجا نیافتاده بود!
نفسش رو قایم داد بیرون. یه فکری کرد و گفت: باشه. امشب میبرم.
گفتم: تا فروختی، پولش رو بی کم و کاست میاری میدی. فکر بیخود هم به سرت نزنه که اگه زیر سنگ هم بری پیدات میکنم و حق اینا رو از حلقومت میکشم بیرون.
آهی کشید و گفت: پول اینا به درد من نمیخوره.
گفتم: پس بجنب که تا صبح نشده اینا رو از اینجا برده باشی بیرون.
سری تکون داد و بلند شد رفت.
به حلیمه گفتم دنبالش بره و بهش بازم سفارش کنه. حرف اونو بهتر میخونه.
حلیمه فرز پا شد رفت دنبال درخت. شاباجی گفت: پولش رو میخوای خرج چه کاری کنی خواهر؟
دستم رو کردم تو جیبم و گفتم: خرج کار خیر!
دو ساعت بعد درخت اومد هرچی اونجا بود رو بار گاری کرد که ببره. اهالی جزامخونه جمع شدن ببینن چه خبره. ترسیده بودن نکنه درخت باز اومده چیزایی که اونجا تلنبار کردن رو بدزده!
بهشون گفتم: نه! اینم جزو توابینه. خودم بهش گفتم که ببره، جاش رو هم گفتم بهش. نگرون نباشین. خرج کار خیر میشه. بایست تا فروغ الزمان نیومده و همه تون گرفتار نشدین اینا از اینجا بره بیرون.
توضیح که دادم، دیگه توجیه شدن و خیالشون راحت شد. وگرنه اومده بودن خِر درخت رو بگیرن. با این حرفا اطمینون درخت هم بیشتر جلب شد.
تا رفتن شاباجی گفت: از کجا میدونی که برگرده؟ گوشت رو دادی دست گربه. میتونه بفروشه و بزنه به چاک. دلبستگی نداره به اینجا که بخواد برگرده.
گفتم: نترس. اونم بخواد گاریچیا نمیزارن. انگاری یادت رفته اونا هم همینجا مشغولن و خونه و زندگیشون جاش معلومه.
بازم شاباجی دو به شک بود. پیدا بود خیلی حرفم رو قبول نکرده.
حلیمه گفت: مال باد آورده است. اگه برگشت که فبها. اگه هم برنگشت که کسی چیزی از دست نداده. نه مال ما بوده نه اینایی که اینجان.
همینطور که داشتم میرفتم تو اتاق گفتم: برمیگرده.
تو اتاق، شاباجی نشست کنار دیفال و قلیونش رو گذاشت رو پاش و شروع کرد قل قل کردن. حلیمه هم سوزن نخ دستش گرفت و پی سوز رو گذاشت کنار دستش که چشماش ببینه و شروع کرد پاچه ی شلوارش رو همونطور که تو تنش بود پارگیش رو دوختن.
شاباجی گفت: میگن تو تنت باشه و بدوزی فقر میاره. درش بیار و بدوز.
حلیمه خودش رو ز به کر گوشی و به کارش ادامه داد.
همینطور که داشتم دراز میکشیدم تو رختخواب گفتم: حتمی روش نمیشه جلو ما شلوارشو دربیاره! دنبه هاش میوفته بیرون خجالت میکشه!
اینو گفتم و خندیدم.
حلیمه گفت: نه اینکه هیکل شما قلمی و خوش تراشه!
محل نگذاشتم. لحاف رو کشیدم رو سرم و چشمام رو بستم بلکه به درخت فکر نکنم و خوابم ببره. میترسیدم نکنه راستی راستی قالم بزاره و پیش این دوتا خرفت کنف بشم.
شاباجی داشت با حلیمه سر اینکه هیکل کی بدتره بحث میکرد که خوابم برد.
دم ظهر بود که با صدای در اتاق از خواب جستم. لحاف رو از رو سرم پس کردم و یه چشمی نگاه کردم.
درخت پشت در وایساده بود.
شاباجی همونطوری که نیم خیز شده بود گفت: انگاری حرفت درست از آب در اومد کل مریم. کفترت جلد بوده.
گفتم: کجا براش خوش آب و دون تر از اینجا؟ جمع کنین، صداش کنین بیاد تو.
حلیمه گفت: من سماور رو روشن میکنم. شماها که حاضر شدین بگین تا صداش کنم.
نشستم سر جام و لحاف رو کشیدم طرفم و گوله کردم بغل دستم. گفتم: بگو بیاد داخل.
حلیمه صداش کرد. درخت اومد تو و سلام کرد و همونجا دم در نشست.
گفتم: خوش اومدی. خوشم میاد که فرز کار میکنی. خیال میکردم تا شب لفتش بدی. پیداست گاریا رو تا خود شهر تازوندی. تعریف کن ببینم چه خبر. خوب فرز همه رو فروختی.
سیگارش رو آتیش کرد و چند تا پک قایم بهش زد. منتظر بودم که دهن وا کنه، ولی هیچی نگفت.
حلیمه و شاباجی هم چشم دوخته بودن تو دهنش که مث دودکش مطبخ داشت فقط دود میداد بیرون.
گفتم: همه رو فروختی؟ چقدری شد؟ کم نگی که مظنه دستمه. مفت خری هم کرده باشن میدونم چقدری بایست پول دستت رسیده باشه.
خیره نگام کرد و گفت: دلت خوشه کل مریم!
گفتم: خوشه. پولها رو هم که رد کنی بیاد خوش تر هم میشه.
گفت: نشنفتی باد آورده رو باد میبره ننه؟
گفتم: شنفتم. ولی باد گه میخوره با تو. واسه من ننه من غریبم بازی در نیار، قصه هم سر هم نکن. وگرنه میگم اونایی که اون بیرونن بیان تا حرفم رو ازشون پس بگیرم و بگم که وردست همون ابلیسی بودی که حالا تو چاهه و تو رو هم بفرستن پیشش.
گفت: من اگه ریگی به کفشم بود که باز برنمیگشتم اینجا کل مریم. مگه حالیم نبود که میتونی به اینا چی بگی و تو چه دردسری بیوفتم؟ ولی فقط محض اینکه نگین نامرد بود و امونتی که دادیم دستش رو بالا کشید برگشتم. نمیخوام نه شماها نه بقیه خیال کنین که چشمم دنبال اون مال و منالی بوده که اینا واسه ی توبه شون بخشیدن.
حلیم گفت: چی شد اونایی که بردی؟
درخت آهی کشید و گفت: من که تنها نبودم. اون دوتا گاریچی که میشناسین هم بودن. بیرونن الان. اونا هم شاهد. میگن چیزی که عوض داره گله نداره. نزدیک شهر، بیرون دروازه کمین کرده بودن. تعدادشون کم نبود. دوره مون کردن و دار و ندارمون رو بردن. مالی که اینجا بود رو که بردن هیچ، گاری و اسبهای اون دوتا بدبخت رو هم بردن. یه سوزن هم واسه مون نگذاشتن محض رضای خدا. همین که خودمون رو زنده ول کردن باز جای شکرش باقیه.
شاباجی گفت: خودت که عرضه ی نگهداری از دوتا گاری رو نداری به درد کی میخوری که حالا زنده ات برگرده یا مرده ات؟ تو هم قاطی همون وسیله ها میبردن سنگین تر بود!
درخت اومد حرفی بزنه که گفتم: چطور همین حالا یهو بایست سر راه تو و این باری که از اینجا بردی دزد سبز بشه؟ پیش خودت گفتی میرم میگم باد آورده رو باد میبره و خلاص. اینا هم نه دستشون به جایی بنده و نه دلشون میسوزه واسه مالی که از دست رفته. میخواستن هم خرج کار خیر بکنن یا بدن دست مستحق، کی مستحق تر از خودم. میکشم بالا و میگم دزد برد و خلاص. هان؟ ولی کور خوندی، این تو بمیری از اون تو بمیریا نیس!
درخت یه سیگار دیگه آتیش کرد و گفت: چرا حرف نامربوط میزنی کل مریم؟ دارم میگم من خودم با پای خودم برگشتم، با دوتا شاهد، بازم میخوای بهم بهتون بیخود بزنی؟
گفتم: به روباه گفتن شاهدت کیه؟ گفت دمم!
گفت: اگه اینطور بود که تو میگی، چه دلیلی داشت برگردم؟ میزدم به چاک و کیفیم رو میکردم. چه لزومی داشت برگردم که کلفت و گنده از شماها بشنفم؟
حلیمه گفت: بیراه نمیگه کل مریم. اگه ریگی به کفشش بود که برنمیگشت اینجا. میرفت پی زندگیش.
گفتم: از اولش هم این مرتیکه هر غلطی کرد تو پشتش در اومدی. من این حرفا حالیم نیس. مال مردم بوده دستم امونت. بایست براش جواب پس بدم. شاهدات هم به درد خودت میخورن. حرفشون واسه ی من یکی سند نیس. میری یا عین اونی که از اینجا بردی رو میاری میذاری سر جاش، یا پولش رو میاری. وگرنه کل این جماعت رو جمع میکنم میفرستم در خونه ی اون دوتا گاریچی آبروی همه تون رو ببرن. ونوقت ببینم دیگه مال مریض رو میخورین یا نه!
درخت با غیظ گفت: من میگم مو نداره، تو میگی بکن؟ من برم از کجا اون دزدا رو پیدا کنم؟ چرا حرف زور میزنی پیرزن؟
گفتم: حرفی که بایست میشنفتی رو شنفتی. برو به اون دوتا رفیق و همدستت هم بگو. تا فردا غروب اگه برگشتین که هیچی، اگه برنگشتین کاری که گفتم رو میکنم. حالا هم اینجا نشین با من یکی به دو کن. جلد برو که جلد برگردی.فرصتی نمونده تا فردا شب.
درخت نفسش رو قایم داد بیرون و سیگارش رو انداخت تو استکان چایی و بلند شد و عصبانی از اتاق رفت بیرون.
حلیمه گفت: چی میگی کل مریم؟ پیداست که این بنده خدا داره راست میگه. چطوری بره مال دزدی رو پیدا کنه یه روزه و بیاد؟ تو اصلا خودت با دزد جماعت تا حالا رو به رو شدی؟ گیرمم که پیداشون کرد، خیال کردی میتونه مال رو از دستشون در بیاره؟
گفتم: تو جوش اونو نزن. با دزد جماعت رو به رو شدم، زیاد هم شدم. یکیش همین مرتیکه. هم هیزه و هم دزد. خودش خوب میدونه چه کاسه ای زیر نیمکاسشه! این مرتیکه فردا همین موقع اینجا نشسته با باری که برده. اگه نیومد من اسممو عوض میکنم میزارم خدیجه!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *