قسمت ۱۷۰۱ تا ۱۷۰۴

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۷۰۱ تا ۱۷۰۴
join 👉 @niniperarin 📚
چپ چپ نگاش کردم. نیشش رو بست. پیاده راه افتادیم طرف جزامخونه.
چیزی نمونده بود برسیم. دیگه پاهام یاری نمیکردن. نمیشد هم وایساد. وگرنه میخواستن چند و چون کارمون رو در بیارن و لو میرفتیم. همینطور که نفس نفس میزدم و توی پاهام داشت ذوق ذوق میکرد به حلیمه و شاباجی گفتم: تن خودمون رو هم به زور میکشیم، اینایی هم که دستمونه شده بار اضافه با این حالمون. من که دیگه پاهام مال خودم نیس. نا ندارم. بایست از دستشون خلاص بشیم.
شاباجی گفت: مال من سبک تره خواهر. بیا اینا رو تو بگیر، طاقه ی پارچه رو بده دست من.
گفتم: نه. توفیری نداره. تا نرسیدیم بایستی یه جا سر به نیستشون کنیم.
حلیمه حرفی نمیزد که معلوم بشه موافقه یا مخالف. شاباجی گفت: حیفه خواهر. اگه نمیتونی بده من. هنوز اینقدر قوه دارم که بار تو هم به دوش بکشم!
با اوقات تلخی گفتم: نمیخواد. اینقدر که هنوز بدبخت نشدم که کسی هم بخواد بارمو به دوش بکشه. بحث این حرفا نیس. چه جونش رو داشته باشیم چه نداشته باشیم بایست از شر اینا خلاص بشیم. خیال کردی اگه فردا یکی از اینا بیاد تو اتاق ما و اینا رو ببینه شستش خبردار نمیشه که ما هم امشب قاطیشون بودیم؟ نمیگن اینا خودشون رو مخالف نشون دادن و ما رو منع میکردن از این کار، پای کار که رسیده اومدن شدن شریک دزدی ما؟
شاباجی گفت: اینم حرفیه.
حلیمه گفت: حرفت متین خواهر. ولی چرا بندازیمشون دور؟ بالاخره یه روزی به کارمون میاد اینا. بلکه گره ای ازمون واز کرد. قالیچه ای که دست منه رو میشه انداخت زیر قالیهای کف اتاق که تو چشم نباشه. طاقه ی پارچه ی تو هم میشه گذاشت تو صندوقچه زیر خرت و پرتها. میمونه این دوتا لاله که دست شاباجیه که نه توی صندوقچه جا میشه نه جای دیگه واسه قایم کردنش داریم توی اتاق. اینا رو یا بایست انداخت دور، یا همینکه رسیدیم یه طوری که کسی ملتفت نشه یه جایی چالش کنیم.
گفتم: انگاری شماها هم همچین بدتون نیومده از دزدی. مال دزدی رو میخواین نگه دارین که چی بشه؟ من که چیزی نگه نمیدارم. شما دوتا هم اگه میخواین نگه دارین نبایست بیارین توی اون اتاق. برین بزارین یه جای دیگه.
راستش خودمم همچین دلم با حرفی که میزدم نبود، ولی دیگه توان نگهداشتن اون طاقه پارچه رو هم نداشتم. من که نمیتونستم منفعتی ببرم، اون دوتا هم نبایست میبردن که به دهنشون مزه کنه!
حلیمه گفت: قبول. سر به نیست کردن اینا با من. رسیدیم تو جزامخونه خودم ترتیبش رو میدم. حالا هم تو دیگه بیشتر از این توان نداری. پارچه رو بده من، جفتش رو خودم میارم و نابودشون میکنم!
نگذاشت آره و نه کنم. حرفش رو زد و اومد طاقه رو از دستم گرفت و با قالیچه جفتش رو گذاشت رو شونه اش و راه افتاد.
دم در جزامخونه که رسیدیم، دربون گفت: جلدی میرین تو اتاقاتون و تا صبح بیرون نمیایین. نبینم کسی بیخود بچرخه تو حیاط!
شاباجی رو کرد به حلیمه و گفت: میخوای چه کارشون کنی اینا رو؟
حلیمه گفت: بزارشون کنار دیفال اتاق. کارت نباشه!
من و شاباجی رفتیم توی اتاق و حلیمه رفت پی کاری که گفته بود. چند دقیقه بعد برگشت. دست خالی. گفت: از شرشون خلاص شدیم!
اومد نشست کنار سماور قوری رو آب گرفت.
گفتم: من فردا پته ی اینا رو میریزم رو آب. نمیزارم اینطوری طی بشه!
شاباجی گفت: آخه میخوای پته ی کیو واسه ی کی بریزی رو آب خواهر؟ اینا که همه شون دیشب اونجا بودن. نمیشه که ما سه تا بخوایم با همه ی اینا در بیافتیم. زندگی رو واسه ی خودمون تلخ میکنن. از قدیم هم گفتن خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو. همرنگشون نشیم، دیگه جامون اینجا نیس.
حلیمه گفت: بیراه نمیگه شاباجی. تنها کسی که میشه شکایت پیشش برد فروغ الزمانه. ولی چه فایده؟ حرفی بهش بزنیم همه ی اینا حاشا میکنن و تازه چو میندازن که ما سه تا زده به سرمون و به بهونه ی اینکه مجنون شدیم حبسمون میکنن توی اتاق. سردار آفتیه که افتاده تو جزامخونه و کاریش هم نمیشه کرد. بایست زندگی خودمونو بکنیم، اونها هم بالاخره یه جایی به مشکل میخورن و وا میدن.
گفتم: کل مریم نیستم اگه سفره ی این سردار روسیاه رو از این جزامخونه جمع نکنم. خیر سرمون اومدیم تو این خراب شده که آسایش داشته باشیم آخر عمری، نه اینکه هر روزمون با یه اعصاب خوردی کوفت بشه. اون قرمساقی هم که یه روزی گفته همرنگ جماعت شو، باد سر دلش رو زده بوده. من چطوری همرنگ این جماعت بشم؟ دیشب تا حالا پاهام، از اینجا تا اینجا داره توش میبره. انگاری دیگه مال خودم نیستن این دوتا دیلاقی که به تنه ام آویزونن. اگه قوه ی قدیمم رو داشتم یه دقیقه هم نمیگذاشتم این پاچه پاره اینجا اینطوری جولون بده. دیگه این که هیکلمندتر و قلدر تر از اون خدیجه ی گور به گوری نیس. اونو با اون همه ادعا آنی فرستادم سینه ی قبرستون.
شاباجی گفت: اون هووت بود خواهر. با تو و شوورت سر ی سفره مینشست. حرفت رو میخوند اگه چیزی میگفتی. این ضعیفه که خدیجه نیس. خودش سرکرده ی دزدا بوده. بعدش هم جون و قوه داره، مث ما که زهوار دررفته نیس.
گفتم: هر خری بوده واسه ی خودش بوده. به در کردنش از میدون زور و قوه نمیخواد. فردا که شد میگم بایست چه کار کنیم.
تا لنگ ظهر خواب بودیم از خستگی. واسه ی ناهار که در اتاق رو کوفتن تازه بیدار شدیم.
سفره رو که جمع کردیم به شاباجی و حلیمه گفتم: بلند شین بریم بیرون. میشینم وسط حوض. برین همه ی اهالی رو صدا کنین بیان کارشون دارم.
حلیمه گفت: چی میخوای بگی خواهر؟ اینا الان طرف اون ضعیفه ان. حرف تو رو دیگه نمیخونن به این راحتی. وقت موعضه و نصیحت نیست که به گوششون نمیره. کر و کورن الان همه شون.
گفتم: کارتون نباشه. صداشون کنین بیان، خودم بلدم چه کار کنم. اون زنک رو هم بگین بیاد.
رفتم بیرون و نشستم لب حوض. شاباجی و حلیمه هم بقیه رو صدا کردن اومدن و جمع شدن دور تا دورمون…
یکی گفت: باز چه خبر شده کل مریم؟ نکنه میخوای روضه ی طفلان مسلم رو بخونی باز برامون؟ هزار بار شنفتیم. اگه کسی نذری، مشکل گشایی، چیزی داره و داده، همین اول بگو وایسیم، اگر نه که بگو بریم به زندگیمون برسیم. نفعی نداشته باشه برامون، نمیصرفه وایسادن و شنفتن روضه ی تکراری!
براق شدم بهش و گفتم: هان؟ تا چند روز پیش میومدین التماس میکردین که بیام یه دهن روضه واسه تون بخونم اشک بریزین، دلتون واز بشه و غمتون کم. چی شده حالا؟ جزامتون خوب شده؟ آب زیر پوستتون رفته؟ یا خیکتون گشاد شده و دیگه کفافش رو نمیده که هنوز نیومده سراغ پر کردنش رو میگیرین؟ امون از وقتی که آدمیزاد در توبره ی طمعش رو ورداره.
یکی دیگه گفت: چیزی نشده کل مریم. ولی اگه هم شده بود باز دلیلی نداشت که هر دقیقه که تو خواستی ما بیاییم جمع بشیم اینجا. اگه حرفی داری قابل شنفتن بگو تا بشنفیم. اگه هم نداری، بیخود روی پا نگهمون ندار. بزار بریم به زندگیمون برسیم که خسته ایم.
گفتم: صداتون نکردم که براتون روضه بخونم، که حالا دیگه روضه خودتونین و حالیتون نیس که گریه کن ندارین. روضه ی طفلان رو واسه اونایی میخونن که دلشون شکسته و میخوان از اون دو بزرگروار حاجت بطلبن. شما که دیگه انگاری خوره ندارین و به تبع اون حاجتی ندارین واسه خواستن. الحمدالله انگاری یه چیزی بیشتر از خوره افتاده به جونتون که دیگه خوره ی سر و صورت و دست و پاتون یادتون رفته!
یکی دیگه گفت: چی داری میگی کل مریم؟ هرچی از دهنت در میاد بارمون میکنی؟ هر کسی درد خودش رو داره. حالا چه خبر شده یه کاره ما رو جمع کردی اینجا؟ حرفی داری جلد بزن. نداری هم بریم به زندگیمون برسیم.
شاباجی بیخ گوشم گفت: اینا دیگه اون آدمای قدیم نیستن کل مریم. بیخود داری زور میزنی. نمیبینی اون زنیکه عقلشون رو برده؟ باهاشون کل کل نکن. بیخیال شو بریم.
با دست پسش کردم. بلند گفتم: خواستم جمع بشین اینجا تا یه چیزی رو بهتون بگم. خواستین گوش کنین، نخواستین نکنین. به من ربطی نداره. من فقط مأمور شدم این حرف رو بهتون بزنم. همین و بس.
یکیشون گفت: جلد بگو کل مریم. خسته ایم و نای وایسادن نداریم.
بلند شدم. گفتم: دیشب خواب دیدم رفته بودم یه جایی که نمیدونستم کجاست. نه روشن بود و نه تاریک. نه خلوت و نه شلوغ. یه بیابونی بود که یه جعده ای از میونش رد میشد. داشتم از میون جعده رد میشدم که دیدم انگار کسی صدام میکنه. برگشتم چپ و راستمو نگاه کردم. دیدم طرف راستم یه قبرستونه که صدا از اونجا میاد. رفتم طرف صدا. دیدم یکی میون قبرستون وایساده، با یه قد بلند و رشید و یه چوبدست بلندی تو دستش و یه عبای سفید رو دوشش.
پرسیدم کی هستی؟ چی میخوای؟ از کجا اسم منو میدونی؟
گفت: کیه که تو رو نشناسه کل مریم. خواستم بیای که چیزی رو بهت نشون بدم.
زل زده بودم به صورتش که پیدا نبود. گفتم: چی رو میخوای نشون بدی؟
اشاره کرد به پشت سرم. برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. دیدم که شماهایین. ولی نه اینطوری که الان هستین. خوره همه جاتون رو خورده بود و شده بودین یه اسکلت. یه گوی آتیش هم تو دست هر کدومتون بود. با اینکه میسوزوندتون ولی حاضر نبودین ولش کنین!
پرسیدم: کجا دارن میرن؟ من همه ی اینا رو میشناسم!
اشاره کرد که بریم جلو. رفتیم تا رسیدیم به سر صف. دیدم شیطون داره جلوی صف میره و یه مشعل تو دستشه. یکی وردستش داشت راه میرفت که یه عالمه گوی تو دستش بود. اونم میشناختم!
اشاره کردم به درخت و گفتم: این بود وردست اون شیطون. دونه دونه گوی ها رو میداد دست ابلیس و اون با مشعلش آتیششون میزد و بعد این مرد می آورد میداد دست شماها. شما هم یکی تو دستتون بود ولی اون یکی رو هم میگرفتین و بازم التماس میکردین که یکی دیگه هم بهتون بده!
پشت سر ابلیس رفتین تا رسیدین به یه چاهی که ظلمات محض بود. ابلیس وایساد بالا سر چاه و بهتون گفت که بپرین توی چاه. شما هم تک تک بی اینکه بپرسین این چاه چیه و واسه ی چی بایست بپریم توش، انگاری از خودتون اختیار نداشته باشین نفر به نفرتون وامیستادین لب چاه و همینکه این مرد به اذن شیطون میگفت “بپر” شما هم میپریدین تو و دونه دونه سر به نیست میشدین.
از اون مردی که کنارم بود پرسیدم اینا کجا میرن؟ کجاست این چاه؟
گفت: این چاه میرسه به قعر جهنم! دارن به فرمون ابلیس چشم و گوش بسته، خودشون رو میندازن ته جهنم! اون پایین که برسن این آتیشی که تو دستشونه می افته به همه ی تنشون و جز خاکستر چیزی ازشون نمیمونه. ولی بازم اینجا تموم نمیشه!
اشاره کرد به طرف دیگه ی قبرستون. دیدم هر کی می افته تو چاه، چند دقیقه بعد از یه قبر دیگه میاد بیرون و میره تو نوبت تا باز گوی آتیش رو بگیره دستش و برسه به چاه!
گفتم: این بدبختها چه گناهی کردن مگه که بایست این عقوبت رو بکشن؟ اینا که جزام به سر تا پاشون افتاده بود و به اندازه ی کافی زجر کشیدن.
گفت: اینا مال مردم رو خوردن. به فرمون همین ابلیسی که میبینی دزدی کردن.
گفتم: خودت که داری میگی. اسمش ابلیسه، کارش از راه به در کردنه. خبط کردن. حالا چه کار کنن که از این عذاب خلاص بشن؟
به اینجای حرفم که رسید نگاهی انداختم تو جمعیت. همه رنگشون پریده بود و چشماشون گرد شده بود و زبونشون لال!
چند لحظه هیچی نگفتم.
یکی از میون جمعیت با صدای لرزون گفت: چی جواب داد؟
یه آهی کشیدم و گفتم: گفت بایست توبه کنن و ابلیس رو دست و پا بسته بندازن تو همون چاه و اینقدر سنگ بزنن بهش تا چاه پر بشه و دیگه نتونه بیاد بیرون و عقلشون رو بدزده. این کارو نکنن، همین امروز و فرداست که خودشون تاوون گناهشون رو میدن با چوبه ی دار! اول دارشون میزنن، بعد جنازه شون رو میندازن تو یه چاهی که ته نداره!
همه ساکت بودن. یهو یکی از میون جمعیت گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *