قسمت ۱۶۹۳ و ۱۶۹۴

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۹۳ و ۱۶۹۴(قسمت هزار ششصد و نود و سه و چهار)
join 👉 @niniperarin 📚
به زیبا گفتم بره بیرون. تا رفت رو کردم به حلیمه و گفتم: بیا! اینم از این مرتیکه که هی پشتش در میای. هیچ گهی نخورده که هیچ، حتمی باهاش همدست هم شده که زنیکه تونسته همه ی اهالی رو با خودش همراه کنه. پاشو برو بگو مرتیکه بیاد اینجا…
درخت که اومد تو براق شدم بهش. گفتم: این بود نتیجه ی همه ی اون زرهایی که زدی؟ فقط بلدی باد به غبغبت بندازی و سیگار آتیش کنی و نیشت رو واز؟ اصلا از کجا معلوم از اول باهاش همدست نبودی و تیارت نبوده همه ی کارات؟
درخت یه نگاهی به حلیمه انداخت و یه نگاهی به من و گفت: چی داری میگی ننه؟ حالیم نمیشه حرفات. قرار بود با این ضعیفه که گفتی حرف بزنم، که زدم. قبول کرد که اینجا جای این کارا نیست و اصلاا این آدما، آدم این کار نیستن. دیگه چه کار بایست میکردم که غیر از اینکه رأیش رو بزنم که نکردم؟
توپیدم بهش: خر خودتی مرتیکه. تو گفتی منم باور کردم؟ به همین مفتیا رأیش رو زدی و اونم قبول کرد، هان؟
با تعجب نگاه کرد و گفت: آره والا. دروغم چیه؟
گفتم: پس چطوری دیشب تا حالا رفته و کل جزامخونه رو با خودش همدست کرده؟
گفت: دیشب؟ چی داری میگی ننه؟ حالت انگاری خوش نیس. دیشب خود من تا صبح تو راهرو کشیک میدادم. باهاش حرف زدم. قبول کرد و بعد که مطمئن شدم خوابیده از اتاقش اومدم بیرون. تا صبح هم پشت در مریض خونه تو راهرو نشسته بودم. نه رفتی شد و نه اومدی.
شاباجی گفت: مطمئنی پشت در راهرو کشیک میدادی؟ حتمی تا صبح پشت چشمت واز بوده عوض جلوش!
گفت: حالا گیرمم که چند دقیقه ای خوابیده باشم. تکون که نخوردم از جلوی در. پام رو دراز کرده بودم گذاشته بودم پایین در. کسی دست بهش میزد بیدار میشدم!
گفتم: پس حرف بیخود نزن. تا صبح حواست بهش نبوده. از هرجایی که بوده و تونسته، اومده بیرون و رفته با تک تک آدمای اینجا حرف زده.
گفت: خواب دیدی خیره ننه. گیرمم که حرف زده باشه. کی میاد بهش اطمینون کنه؟ اصلا اطمینون هم کرده باشن، کدومشون میتونن همراهش راه بیوفتن؟
حلیمه گفت: اینطوری که خبراش رسیده انگاری همه باهاشن، غیر از ما سه تایی که خواب بودیم دیشب!
درخت گفت: محاله! من خودم میرم همین الان ته و توش رو در میارم.
اینو گفت و منتظر حرف من نشد. رفت بیرون.
حلیمه گفت: این بنده خدا هم راست میگه. حالا اینها هم بشن همدستش. کاری ازشون برنمیاد.
چپ چپ نگاش کردم. گفتم: حالا از امروز که بهشون امر و نهی کرد و ماها شدیم هیچکاره، اونوقت بهت میگم کاری ازشون برمیاد یا نه. همینکه افسار کارو دستش گرفته یعنی دیگه حرف ماها اینجا در رو نداره.
به ساعت نکشیده بود که درخت برگشت.
گفت: چی میگی ننه؟ من رفتم از تک به تک آدمای اینجا پرسیدم. هیچکی هیچی نمیدونه. خیال کردن عقلمو از دست دادم که همچین سوالی دارم میپرسم ازشون! گذاشتنم وسط و بهم خندیدن!
شاباجی زل زد به من و گفت: پس این زیبا چی میگفت سر صبحی؟
گفتم: اون که از خودش حرف در نیاورده. از کجا میدونست این زنک میخواد قشون راه بندازه که بیاد به ما بگه؟
حلیمه گفت: یکی داره این وسط موش میدوونه. لابد زیبا با سردار ریخته رو هم که بیاد این حرفا رو به ما بزنه ببینه چه کار میکنیم.
به درخت اشاره کردم و گفتم: تو برو به کارت برس. سر راه هم زیبا رو صدا کن بیاد اینجا.
رفت. چند دقیقه بعدش زیبا سر و کله اش پیدا شد. سه تایی دوره اش کردیم و شروع کردیم به سین جیم که ملتفت بشیم راست گفته یا دروغ.
ولی هرچی بهش گفتیم زد به در غربتی بازی و حاشا! گفت یه چیزی شنفته بودم اومدم ببینم شماها هم خبری دارین یا نه. یه دستی زدم بهتون. حالا هم دارم میگم که رفتم پرس و جو کردم ملتفت شدم که خبری نیس!
بعدش هم بلند شد با توپ پر از اتاق رفت بیرون و در رو کوفت به هم.
شاباجی یه پک قایم به قلیونش زد و گفت: والا من که دیگه موندم کی داره راست میگه و کی دروغ. اولش زیبا میاد میگه همه با سردار بیعت کردن، حالا هم میاد میزنه زیر حرفش. اصلا یهویی که نمیشه همه بیان حاشا کنن! اگه چیزی باشه به هر حال یکی بایست بند رو آب بده این وسط.
حلیمه گفت: از من میشنفین این زنیکه رفته همه رو خریده. به چه ترفندی و با چه قولی نمیدونم. ولی هرطوری که بوده خوب دهن اینا رو چفت و بست زده.
گفتم: هرچی باشه، دیر یا زود معلوم میشه. ولی من همه ی حرصم از اینه که یه شبه مایی که این همه خدمت کردیم به اینا و براشون بزرگی کردیم رو به اون زنک تازه از راه رسیده فروختن!
قرار گذاشتیم که به نوبت بریم و توی حیاط و میون بقیه سرک بکشیم و باهاشون بشینیم به اختلاط بلکه چیزی دستگیرمون بشه. ولی دریغ از یه نشونه. تا خود شب رفتیم و اومدیم و فک جنبوندیم میون جماعت جزامخونه. ولی خبری نشد که نشد. همه شون مث همیشه بودن با همون کارای روزمره ی هر روزه. نه کمتر و نه بیشتر!
شوم که شد دست از پا درازتر برگشتیم تو اتاق.
گفتم: یه جای کار میلنگه. همه چیز خیلی عادیه!
حلیمه گفت: اگه قرار هم باشه اینا کاری بکنن، توی روز که نمیکنن. بایست امشب هم کشیک بدیم به نوبت ببینیم خبری میشه یا نه!
شاباجی سری تکون داد به نشونه ی تایید.
فتیله ی چراغ رو کشیدیم پایین که تاریک باشه و خیال کنن خوابیم. نوبت اول با حلیمه بود که کشیک بده. رفت نشست کنار در و من و شاباجی هم خوابیدیم.
تازه میخواست چشمم گرم بشه که حلیمه صدا کرد: بلند شین. داره یه طورایی میشه!

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *