قسمت ۱۶۹۱ و ۱۶۹۲

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۹۱ و ۱۶۹۲ (قسمت هزار ششصد و نود و یک و دو)
join 👉 @niniperarin 📚
درخت خودشو جمع کرد و گفت: منظور بدی نداشتم ننه. ولی خداییش خودت فکرش رو بکن! این حرفی که داری میزنی کجاش قواره ی آدمای اینجاس؟ اصلا خود شما سه تا. گیرم که مخالف نبودین و این ضعیفه میومد باهاتون حرف میزد، موافق هم بودین با حرفش. جونش رو داشتین که راه بیوفتین دنبالش و کاروون غارت کنین؟
باز زد زیر خنده. نگاههای عصبانی من و شاباجی و حلیمه رو که دید گفت: البته بلا نسبت شماها. گفتم که خیال کنیم اینطور باشه. اصلا شما هیچی. مابقی آدمای اینجا، اوناییشون که پیر نیستن و میتونن یه تکونی به خودشون بدن، یا دستشون رو جزام زده، یا پاشون رو. اگه راه هم بتونن برن، تفنگ که هیچی، یه کارد رو هم نمیتونن بگیرن تو دستشون. چه رسه به اینکه بخوان بتازونن یا اگه سواره نباشن، به دو برن طرف یه غافله که غافل گیرش کنن. اصلا بزارین بره با همه حرف بزنه. سر و شکل و حال این جزامیا رو که دید یا خودش منصرف میشه، یا همین حرفای منو خود اهالی اینجا تحویلش میدن و دست از پا درازتر مجبوره برگرده رو همون تخت مریض خونه بخوابه و روزا و شباش رو بشماره که حساب از دستش در نره. شما هم بیخود خودتونو نندازین تو هول و ولا و کک تو پاچه خودتون بندازین که شب بیخوابی بزنه به سرتون!
شاباجی یه نگاه به من انداخت و آروم گفت: همچین بیراه هم نمیگه خواهر. اصلا سر و شکل و پا و دست چلاق زنیکه رو ببینن، خودشون رأی میدن که عقلش پاره سنگ ورمیداره و جواب رد بهش میدن. بیخود ما دلمونو آشوب کردیم و خوابمونو آشفته.
حلیمه گفت: اینایی که گفتی رو خودمون هم میدونیم. ولی حرف کل مریمم بیراه نیس. میدونیم این جماعت از پس این کاری که این زنک میخواد بکنه بر نمیان، ولی به هر حال چوبیه که تو سوراخ مورچه میکنه و آرامش اینجا رو به هم میزنه با همین حرفاش. به هر حال تو که بهش دسترسی داری بهتره یه سیخی بهش بزنی، بلکه به خود بیاد.
گفتم: تو این جماعت رو نمیشناسی. هرچی بیشتر شل و شیت و کر و کور باشن، بیشتر کینه به دل دارن! اتفاقا از اونی که ناقص تره بایست بیشتر ترسید. اگه این زنیکه بخواد اینجا آشوبی به پا کنه، تر و خشک با هم میسوزه و دودش تو چشم همه مون میره. اولش هم اینه که تو کارت رو از دست میدی و ما هم جا و آرمشمون رو.
درخت، قوطی سیگارش رو از پته ی جورابش کشید بیرون و گفت: چشم. من باهاش حرف میزنم. ببینم چی میشه.
اومد جلو با آتیش سر قلیون شاباجی سیگارش رو روشن کرد و بعد هم اجازه مرخصی خواست. با دست اشاره کردم که بره. حلیمه تا دم در همراهیش کرد.
شاباجی گفت: اصلا بیخود به این گفتیم. علی اویار نیس. هنوز عقلش اندازه هیکلش نشده!
حلیمه گفت: تو که چند دقیقه پیش در گوش کل مریم داشتی میگفتی راست میگه، حالا میگی عقلش اندازه هیکلش نیس؟
شاباجی براق شد بهش و گفت: بعد یه عمری هنوز یاد نگرفتی تو دهن آدم زل نزنی؟ بلکه میخواستم یه چیزی بگم که تو ندونی!
حلیمه گفت: زل نزدم. خیال کردی داری یواش میگی. ولی هم من شنفتم و هم این به قول تو تنه ی درخت.
همینطور که شاباجی و حلیمه داشتن با هم جر و بحث میکردن گفتم: فردا معلوم میشه کی حرف راست میزنه!
پشتی رو گذاشتم زیر سرم و لحاف رو کشیدم رو سرم و خوابیدم.
یکی در زد. چشمام رو واز کردم. صبح شده بود. ملتفت نشدم چقدر خوابیده بودم. حلیمه و شاباجی هم هنوز خواب بودن. گفتم: کیه؟
گفت: بیداری کل مریم؟ کارت دارم.
یکی از اهالی جزامخونه بود. حلیمه و شاباجی هم که از صدای در زدن بیدار شده بودن، زیر لحافشون نیم خیز شدن.
گفتم: بیا تو.
لای در رو واز کرد. سرش رو آورد داخل و گفت: خوابی کل مریم؟ خبر داری چی شده؟!
گفتم: نه!
گفت: مگه این زنی که تازه خوب شده و راه افتاده تو جزامخونه نیومده باهاتون حرف بزنه؟
هر سه تایی پاشدیم از تو رختخواب و نشستیم. نگاهی با تعجب به هم انداختیم.
گفتم: کیو میگی زیبا؟
اسمش زیبا بود. ولی پیدا بود قبل از اینکه خوره بگیره هم زشتیش مثال زدنی بوده. واسه ی همین حتمی اسمش رو گذاشته بودن زیبا. خیلی ناراضی نبود از اینکه خوره افتاده به صورتش. چون زشتی و قشنگیش دیگه پیدا نبود.
گفت: همین ضعیفه که دیروز هم داشت با سه تاییتون حرف میزد. خیال کردم زودتر به شماها گفته همون دیروز. میگه اسمش سرداره. چه میدونم، اسم قحط بوده اینو گذاشتن روش؟
گفتم: چی گفته حالا؟
گفت: هیچی. دیشب تا صبح اومده با همه حرف زده که میخواد یه قشون راه بندازه و هرکی باهاش باشه نونش تو روغنه! اونم از کی؟ از ماهایی که اینجاییم!
شاباجی گفت: خوب. تیرش به سنگ خورد؟ اهالی جزامخونه خوب ریدن بهش؟ کدوم خری آخه میاد حرف اینو قبول کنه؟
زیبا یه حالی به شاباجی نگاه کرد و گفت: چه حرفیه میزنی شاباجی؟ لااقل یه بلانسبت بگو!
حلیمه با تعجب گفت: ببینم یعنی تو گول این زنیکه رو خوردی و حرفشو قبول کردی؟ عجب!
زیبا نگاه عاقل اندر سفیهی به حلیمه انداخت و گفت: چرا قبول نکنم؟ حرفش حرف حساب بود!
سری تکون دادم و گفتم: یعنی اندازه ی یه جو عقل نداشتی تو که حرف اون ضعیفه ی چاچولبازو قبول کردی؟ لااقل قبلش میومدی یه صلاح و مشورتی میکردی باهمون. دیگه حالا که دست بیعت با یه بی عقل دادی پاشدی اومدی اینجا؟
عنقهاش رو کشید تو هم و گفت: دستت درد نکنه کل مریم. هرچی از دهنت در میاد بار آدم میکنی. مگه فقط من تنها قبول کردم؟ دیدم بقیه قبول کردن، منم قبول کردم مث اونا. سرخود و تنها که کاری نکردم!
گفتم: منظورت از بقیه کیه؟
گفت: همه!
گفتم: همه یعنی کل اهالی جزامخونه. همه رو قاطی خودت و دو سه تای دیگه ای که نشستین پای حرف اون مشنگ نکن. قشنگ اسم بیار بدونم کیان اینایی که میگی.
گفت: یه چیزی هم بدهکار شدم انگار. وقتی میگم همه، یعنی همه دیگه. کل اهالی جزامخونه. به خیالم دو سه نفر قبول نکردن، اونا هم پای راه رفتن ندارن و افتادن رو تخت مریضخونه!
من و شاباجی و حلیمه چشمهامون داشت از حدقه میزد بیرون.
شاباجی گفت: مگه چی گفته که همه ی این شل و کل ها قبول کردن که راه بیوفتن دنبالش؟ نکنه مهره ی مار داره؟
به زیبا گفتم بره بیرون. تا رفت رو کردم به حلیمه و گفتم: بیا! اینم از این مرتیکه که هی پشتش در میای. هیچ گهی نخورده که هیچ، حتمی باهاش همدست هم شده که زنیکه تونسته همه ی اهالی رو با خودش همراه کنه. پاشو برو بگو مرتیکه بیاد اینجا…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *