قسمت ۱۶۸۰ و ۱۶۸۱

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۸۰ و ۱۶۸۱
join 👉 @niniperarin 📚
حلیمه گفت: قپی اومدم گرفت!
شاباجی گفت: یعنی هرچی گفتی بیخود بود؟
حلیمه با خنده گفت: یه چیزی پروندم گفتم لااقل اون کاروونیا هر کی هستن و هرچی، از دست اینا جون سالم به در ببرن. بگیر نگیر داره دیگه. لااقل همینکه تعلل کنن تو غارت اونا خوبه. این زنیکه ای که ما دیدیم با اون کینه ی شتری، هر کاری از دستش بر میاد.
حرصم گرفته بود ازش. یه طوری که معلوم نشه دلخورم گفتم: من از همون اولش هم ملتفت شدم داری قپی میای. دیدی که هیچی نگفتم تا هرچی میخوای ببافی به هم. گفتم حرفی نزنم که کلوممون دوتا بشه. نمیدونستم که به کجا میخوای برسونی آخر حرفو. وگرنه خیال کردی من با این سن و سال و تجربه ای که دارم، باورم میشد این چیزایی که گفتی؟ میدونی من چندتا قشون حکومتی تا حالا دیدم؟ اونا که مث این کاروونیا، پا نمیشن پیزی در رفته بزن به جعده و بیابون. کارشون حساب کتاب داره.
درخت که تا حالا ساکت بود و لب و لوچه اش آویزون، گفت: قضیه از چه قراره؟ قشون حکومتی کجا بوده دیگه؟ اگه این دور و اطرافن که بریم آمار این پدرسوخته ها رو بدیم بهشون که اینطوری تا نکنن با هر کی از میون جعده میخواد رد بشه.
شاباجی با مسخرگی گفت: اقر به خیر. خواب بودی تا حالا. نمیخواد پیگیر قشون باشی تو. بگیر بخواب، رسیدیم جزامخونه خبرت میکنیم!
هنوز حرف شاباجی تموم نشده بود که صدای تیر و تفنگ از ته دشت، اونجایی که دیفال مث یه خط آدمای پشتش مث یه نقطه پیدا بودن بلند شد.
شاباجی گفت: خاتون، حرفات بی اثر بوده. درگیر شدن با کاروونیا.
حلیمه گفت: عاقبتشون به خیر نمیشه اینبار با اون همه تفنگچی که کاروونیا داشتن. بایست زودتر دور بشیم که تو دید نباشیم.
گفتم: کی میدونه چقدر مونده تا جزامخونه؟ اصلا کسی راهو بلده؟
درخت یه نگاهی به آسمون و خورشید کرد و گفت: روی اون حسابی که به من نشونی دادین، بایست از راست سایه هامون رو بگیریم و بریم تا برسیم به جعده و بعدش دیگه میشه جزامخونه رو پیدا کرد.
حیوونامون رو هی کردیم که تند تر برن. خیلی نرفته بودیم که یه صدای مهیبی پیچید توی دشت. برگشتیم و پشت سرمون رو نگاه کردیم. یه دود سیاهی رفته بود به آسمون و آتیش داشت از طرفی که درگیری بود زبونه میکشید. همونجا جلوی چشممون باز یه صدای دیگه اومد باز آتیش سر کشید به آسمون. همین اتفاق چند بار دیگه هم افتاد.
درخت گفت: صدای انفجاره. من تا حالا چند باری دیدم. حتم دارم بشکه های باروته که داره منفجر میشه! کم هم نیس. خیلی زیاده. هر کی اونجا بوده، نزدیک، حتمی تیکه تیکه شده. اگه مونده بودیم تیکه بزرگمون گوشمون بود.
شاباجی با حیرت رو کرد به حلیمه و گفت: مگه قپی نیومده بودی؟ دروغت راست از آب در اومد!!
به جزامخونه که رسیدیم غروب شده بود. دربون میخواست درخت رو راه نده. میگفت اینجا فقط هرکی جزام داره میتونه بیاد تو. حلیمه پشتی درخت در اومد و گفت: تو که خودت جزام نداری. پس چرا اینجایی؟
دربون گفت: مگه نمیبینی؟ درخت که نکاشتن دم در. نگهبون گذاشتن. نگهبون هم اگه سالم نباشه چطوری میخواد از پس اونی که میاد تو و اونی که میخواد بره بیرون بربیاد؟ اصلا شماها بگین ببینم کجا بودین تا حالا؟ چند روزه گم و گور شدین، حالا هم که برگشتین زاییدین؟
رفتم جلو، خِرش رو گرفتم و گفتم: حتمی ننه ی تو بوده که تو رو این اندازه ای زاییده. یه کاری نکن که دهنم رو وا کنم و هرچی به زبونم اومد حواله ی خودت و ننه ات کنم. اصلا حالا که اینطور شد، خودم میرم با فروغ الزمان حرف میزنم. این تنه ی درختی که همراه ماست، هم هیکلمندتر از توئه و هم سبیلش کلفت تر. اگه هم قرار به دربونی باشه، این بیشتر به درد این کار میخوره تا تو!
اینو که گفتم، ترسید کارش رو از چنگش دربیارم، دست رو تو رفت. گفت: اگه بزارم بیاد تو، بایست فردا جواب پس بدم. همون فروغ الزمان طلبکارم میشه که مگه من مجسمه بودم دم در که یکی بی اجازه اومده تو و کارم رو ازم میگیره که هیچ، اینم دیگه نمیذاره بمونه اینجا. از من میشنفی، اینا دنبال یکی میگردن که یه کمکی تو مطبخ بکنه و روزا یه جارویی کف اینجا بکشه، بگین اومده واسه همین کار، مزد هم نمیخواد. همینکه یه جای خواب داشته باشه و یه چیزی کوفت کنه که از گشنگی نمیره واسه اش کفایت میکنه. اینطوری بگین، قبول میکنه.اصلا فروغ الزمان هم که حالا نیست. این بمونه پیش من، فردا صبح خودم میبرمش پیش فروغ الزمان و سفارشش رو میکنم که همینجا دستش بند بشه. خوبه؟ حرفی هم از اینکه شماها نبودین و حالا اومدین نمیزنم.
حلیمه یه نگاهی به من کرد. سرمو تکون دادم. گفت: قبوله. درخت موند پیش دربون و ما رفتیم تو اتاق خودمون. بعد از مدتها، حالا میتونستم یه سر راحت زمین بزارم.
شاباجی هنوز نرسیده رفت تندی چندتا زغال گردوند و قلیونش رو به راه کرد و نشست به قل قل کردن.
یه حلیمه گفتم: خیال نکنی واسه ی این مردک چک و چونه زدم دیگه ازش خوشم اومده. این هنوز برام همونیه که بود.
حلیمه گفت: نه، همچین خیالی نکردم. میشناسمت کل مریم. تو به این زودیا دلت صاف بشو نیس.
گفتم: این حرفو بهت زدم که بدونی قضیه از چه قراره. از فردا پا نشه راه به راه بیاد اینجا بخواد لنگر بندازه، یا مدام در اتاق ما رو جارو کنه و دید بزنه با اون چشمای هیزش. بخواد از این غلطا بکنه، اینجا دیگه قرق منه، کوتاه بیا نیستم. سبیلشو به باد میدم.
حلیمه هیچی نگفت و عوض زبون یه مثقالی، اون سر دو منیش رو تکون داد، یعنی که باشه.
صبح که شد، دیدم داره سر و صدا میاد از بیرون. حتم کردم که لابد این مرتیکه یه کاری کرده، یا فروغ الزمان موندنش رو قبول نکرده و زده چاک کونش و بیرونش کرده و اونم سر و صداش دراومده.
به حلیمه گفتم: پاشو برو ببین این مرتیکه چه دسته گلی به آب داده. لابد رفته هیزی کرده دارن میندازنش بیرون.
حلیمه پاشد و فرز رفت بیرون. چند دقیقه بعد برگشت. گفتم: هان؟ بیرونش کرده؟
گفت: نه! قبول کرده فروغ الزمان که بمونه. سر و صدا از یکیه که تازه اومده. نمیدونم کیه. ولی به نظر آشنا میاد.
بلند شدم و رفتم بیرون که ببینم چه خبره. همه جمع شده بودن و یکی رو دوره کرده بودن.

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *