قسمت ۱۶۷۸ و ۱۶۷۹

اگر مادر هستید توصیه میکنم حتما بخونید!
دسترسی به قسمت اول 👉
#مادر_شدن_عجیب_من ۱۶۷۸ (قسمت هزار ششصد و هفتاد و هشت)
join 👉 @niniperarin 📚
همونوقت سلیمون از بیرون داد زد: سردار. بیام تو؟ کار واجب دارم…
سردار داد زد: باز چه خبرته سلیمون؟ اگه کار واجبت مث همیشه باشه، اینبار میدم دوبرابر چوبت بزنن.
یکی از زنهایی که نشسته بود بغل، با عشوه گفت: بزار بیاد تو سردار. این بنده خدا هم یه تخته اش کمه. حالیش نیس بایست به کی دل ببازه، هی میاد و میره که….
سردار براق شد به زنک و گفت: حرف اضافه نزن عشرت. نکنه خودتم هوس فلک کردی؟
زنک سرش رو زیر انداخت. سلیمون باز داد زد: اجازه میدی سردار؟
سردار با عصبانیت داد زد: بیا تا دقم ندادی!
سلیمون دوید تو. سردار گفت: جلدی بگو و برو، وقت رفتن هم این پیرزنها رو با خودت ببر که حوصله هیچکدومتون رو ندارم. علی الخصوص با اون گندی که دیشب زدی. عوض قافله واسه من اینا رو آوردی؟
سلیمون با دستپاچگی گفت: سردار، حالا وقت این حرفا نیس. خبر آوردن همین حالا یه کاروون داره از اونور دیفال رد میشه. چیزی فاصله نداره باهامون. بارشون زیاده، اونقدری که تا حالا خود منم ندیدم به عمرم!
سردار گفت: پس چرا معطلی؟ زود قشون رو جمع کن. خودمم میام همراتون. اعتماد ندارم دیگه به کسی. فراریشون میدین و باز دستتون رو میگیرین به تخماتون و میایین مث سگ تو سری خورده وا میستین جلوم و سرتون رو میندازین زیر. یالا بجنب.
سلیمون گفت: حرفم هنوز تموم نشده سردار. قضیه به این راحتی هم نیس. اندازه ی خود ما، بلکه بیشتر، تفنگچی همراشونه. نمیدونم چی بار شتر و اسب قاطرشون هست که این همه تفنگچی آوردن واسه پاییدن مالشون.
سردار گفت: از تعدادشون مطمئنی؟
سلیمون گفت: آره سردار. خودمم رفتم کنار دیفال و یه نگاه انداختم. اینقدر زیادن که خودم اول شک کردم. ولی اگه هرچی دارن به چنگ بیاریم، یه عمر میشینیم تو خونه و دیگه لزومی نداره بمونیم تو این بیابون توی سرما و زیر گرما.
سردار رو کرد به یکی از زنها و گفت: تفنگ منو بیار…
حلیمه گفت: بیخود میخواین برین سراغ این کاروون. باری که اونها دارن به درد شماها نمیخوره. نه نون میشه واسه تون نه آب. هیچ کاریش هم نمیتونین بکنین!
سردار براق شد به حلیمه و گفت: مگه تو میدونی بارشون چیه؟
حلیمه پوسخندی زد و گفت: خب معلومه که میدونم. شماها که دزدین بایست وارد تر از من باشین!
سلیمون گفت: چرا هذیون میگی پیرزن؟ تو با این دست و پای لنگ و چشم چپت از کجا میدونی بارشون چیه؟ مگه خبر داشتی از اومدنشون؟
حلیمه گفت: خبر نداشتم، ولی میدونم کی ان و بارشون چیه!
سردار گفت: زود بگو ببینم حرفت چیه؟
حلیمه گفت: کاروون به این بزرگی و این همه تفنگچی حتمی بارش واسه حکومته و اون تفنگچیا هم تفنگچیای حکومتی.
سلیمون گفت: مزخرف میگه پیرزن ناقص العقل. اگه اینا حکومتی بودن که رختهای قشون حکومتی تنشون بود.
جلیمه گفت: مزخرف تو میگی که پیداست همه ی عمرت دله دزد بودی. اگه راهزن درست و حسابی بودین جلدی ملتفت این قضیه میشدین. کدوم کاروونی رو تا حالا دیدی این همه بار رو یه جا بیاره تو جعده و بیابون با این همه تفنگچی؟ بعدش هم اگه اینا غافله ی تجار بودن که چندتا تفنگچی میفرستادن جلو که سرک بکشن و دیده بانی کنن که ببینن راهشون امنه یا نه. اینا پشتشون گرمه و دلشون قرص که بی دیده بان دارن وسط بیابون با خیال راحت پیش میرن. میدونن اگه یکی مث شما بخواد طرفشون بره یا جلو راهشون سبز بشه، آنی از دم دروشون میکنن و خلاص!
سردار که حالا تفنگش تو دستش بود گفت: اگه اینطوره که تو میگی، بگو ببینم بارشون چیه؟ قشون حکومتی هم باشن حتمی چیز با ارزشی همراشونه که این همه تفنگچی با خودشون آوردن. پس ارزشش رو داره که یه نوکی بهش بزنیم.
حلیمه پوسخندی زد و گفت: حتی اگه دستت به بارشون هم برسه به کارت نمیاد. حتم دارم اینا دارن از جنوب میان. از بندر. بارشون هم باروته. گیرم که این همه باروت رو هم غارت کردی، میخوای چه کارش کنی؟ کسی ازت خریدار نیس. به دردسرش نمی ارزه، حتی اگه بخوای با دزدای دیگه معامله کنی. اگه غارتشون کنی، شاه ده برابر این قشون رو راه میندازه میاد تا یا خودتو نابود کنه یا باری که به دستت افتاده رو. اونوقت دیگه تو هیچ سولاخ موشی جاتون نیس.
سلیمون که چشماش رو تنگ کرده بود و خیره شده بود به حلیمه گفت: گول این پیرزن رو نخور سردار. داره یاوه میبافه به هم. کی چنین چیزی دیده تا حالا؟ داره سرمون رو گرم میکنه و حواسمون رو پرت! یکم دیگه وایسیم به اراجیف این گوش بدیم غافله از تیر رسمون رد شده و کار از کار کذشته و دستمون به هیچی نمیرسه. میدونی چند روزه یا دشت درست و حسابی نکردیم؟ اصلا بعید نیس همون کاروون دیشبی رو هم اینا فراری داده باشن!
حلیمه گفت: چه نفعی واسه ی من پیرزن داره؟ خود دانین. ما که راهمون رو میریم و نیستیم اینجا. ولی به حرف منی که چندتا پیرهن بیشتر از شماها پاره کردم و دنیا دیده ام و با این چیزا دست و پنجه نرم کردم اگه گوش نکنین حتم دارم فردا، زن و بچه هاتون سیاه پوشتون میشن!
سردار یه فکری کرد و گفت: سلیمون، اسبم رو بیار. خودم بایست برم یه نگاهی بندازم.
سلیمون گفت چشم و فرز از چادر رفت بیرون.
سردار رو کرد به حلیمه و گفت: اگه دروغ گفته باشی چی؟
حلیمه محکم گفت: سنگ مفت و گنجشک هم مفت. تو که سرداری و راهت هم واز. برو ببین راست گفتم یا نه. چه نفعی واسه ی من داره که بخوام پشتی یه کاروونی که نمیشناسم بشم؟ اونم وقتی که گفتی برم و راه واسه ام وازه؟
سلیمون برگشت و گفت: حاضره سردار.
سردار رو کرد به ما سه تا و گفت: من سر قولم هستم. شماها آزادین. برین.
حلیمه گفت: مردمون رو هم میبریم.
سردار چشماش رو تنگ کرد و با اخم خیره شد به حلیمه. یه مکثی کرد و بعدش به سلیمون گفت: اون مرتیکه رو هم آزاد کن همراه اینا بره. ولی اگه باز یه بار دیگه جایی دیدیش، میگیری میاریش همینجا میذاریش خار بکنه برا زیر دیگ!
سلیمون با اوقات تلخی گفت چشم و رفت بیرون. سردار هم پشتش رفت.
ما که اومدیم بیرون قاطرامون دم چادر بود. جلدی سوار شدیم و راه افتادیم. سردار میتاخت طرف دیفال میون بیابون.
دورتر که شدیم، دیدیم قشون سردار دارن سوار اسبهاشون میشن که بتازن به کاروون.
به حلیمه گفتم: دارن میرن درگیر بشن با قشون حکومتی. جون به در نمیبرن.
حلیمه گفت…

🔴این داستان متعلق به ادمین نی نی پرارین است و کپی برداری از داستان بی فوروارد مطلب و ذکر منبع( @niniperarin ) حرام است! استفاده فقط به شرط فوروارد!!
این داستان ادامه دارد…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *